عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان، مدرس روابط بین الملل Near East University
در حالی که گردوغبار ناآرامیهای داخلی ایران فرو نشسته و جامعه، علی رغم نارضایتیهای انباشته، بار دیگر اولویت خود را حفظ تمامیت ارضی قرار داده است، نشانههای نگرانکنندهای از تشدید فشارهای خارجی، تحریف رسانهای واقعیتها و بازگشت منطق تقابل سخت در سیاست ایالات متحده دیده میشود؛ مسیری که اگر مهار نشود، نهتنها ایران، بلکه کل خاورمیانه و حتی نظم شکننده جهانی را با بحرانی پرهزینه و غیرقابلکنترل مواجه خواهد کرد.
آنچه امروز در پیرامون ایران جریان دارد، نه یک بحران مقطعی و نه صرفاً نتیجهی خصومتهای تاریخی میان تهران و واشنگتن است، بلکه حاصل همزمانی سه روند خطرناک است: الف) فشار اقتصادی بیسابقه، ب) انسداد مسیرهای دیپلماتیک ج) شکلگیری یک روایت رسانهای هدفمند برای مشروعیتبخشی به تقابل. فروکشکردن آشوبهای داخلی در ایران، برخلاف تصویری که برخی رسانههای غربی القا میکنند، نه نشانهی شکست جامعه، نه اقتدار قدرت حاکمیت در سرکوب اعتراضات و نه بیانگر رضایت سیاسی است. این وضعیت بیش از هر چیز بازتاب عقلانیت تاریخی جامعهای است که تجربهی جنگ 8 ساله، فروپاشی دولتها در همسایگی و مداخله خارجی را در حافظه جمعی خود حمل میکند و میداند بیثباتی، همواره بیشترین هزینه را بر دوش مردم میگذارد. مردم ایران به هیچ عنوان مایل به برهم خوردن نظم عمومی و تمامیت ارضی کشورشان نیستند.
با این حال، این آرامش نسبی اجتماعی به معنای انسجام یا قاطعیت در بخشی از سطوح حاکمیت نیست. در برخی از لایههای عالی تصمیمگیری سیاسی ایران، هنوز هم نوعی سردرگمی راهبردی مشاهده میشود. نه اصلاحات ساختاری در سیاست داخلی که بتواند شکاف دولت–جامعه را کاهش دهد بهطور جدی دنبال میشود و نه بازتعریفی واقعگرایانه در سیاست خارجی که امکان خروج تدریجی از انزوای اقتصادی و سیاسی را فراهم کند. این بلاتکلیفی در شرایطی رخ میدهد که ایران تحت یکی از پیچیدهترین رژیمهای تحریمی تاریخ معاصر قرار گرفته است؛ تحریمهایی که دیگر صرفاً ابزار فشار نیستند، بلکه به سازوکاری برای فرسایش بلندمدت ظرفیتهای اقتصادی، مالی و حتی نهادی کشور بدل شدهاند.
مسیرهای سنتی دور زدن تحریمها، از شبکههای مالی غیررسمی تا فروش نفت از طریق واسطهها، تا حد زیادی مسدود یا پرهزینه شدهاند. از سوی دیگر خیانت و عدم صداقت تراست های مورد اعتماد نظام که با عدم بازگشت ارزهای حاصله به بانک مرکزی موجب بالا رفتن گام به گام قیمت ارزهای خارجی در برابر ریال ایران شدند و شیرازه رفاه عمومی و معیشت را از هم پاشیدند، در نوع خود توانستند زخم هایی بر پیکره سیستم اقتصادی و به تبع آن سیاسی کشور وارد سازند. حتی کشورهایی که پیشتر نقش بازیگران خاکستری را ایفا میکردند، امروز بهدلیل فشارهای ثانویه آمریکا محتاطتر عمل میکنند. در چنین شرایطی، زمان الزاماً به نفع ایران عمل نمیکند و هرگونه تأخیر در بازنگری سیاستها، هزینههای انباشتهتری را به جامعه تحمیل میکند.
در این فضا، حضور نظامی ایالات متحده در منطقه و اعزام ناو هواپیمابر “یو.اس.اس آبراهام لینکلن” به حوزه فرماندهی سنتکام، حامل پیامی روشن است: گزینه نظامی همچنان بخشی از معادله است. این اقدام نهتنها پیامی به تهران، بلکه اطمینانبخشی به متحدان منطقهای آمریکا و در عین حال آمادهسازی افکار عمومی جهانی است. پرسش اساسی اما این است که آیا این تحرکات مقدمهی یک جنگ واقعی هستند یا بخشی از یک راهبرد فشار و جنگ روانی برای تغییر رفتار یا حتی به زعم ایالات متحده تغییر ساختار سیاسی ایران؟
یکی از مؤلفههای کلیدی این راهبرد، نقش رسانههای جریان اصلی غربی در شکلدهی به افکار عمومی است. طی روزهای اخیر و بعد از آغاز اعتراضات در ایران، روایتهایی در رسانههای غربی بهطور گسترده منتشر شده که حاکمیت ایران را به استفاده از مواد شیمیایی، سلاحهای غیرمتعارف و کشتار گسترده معترضان متهم میکند؛ روایتهایی که اغلب بدون تحقیقات مستقل، با منابع نامشخص و غیر موثق و همچنین با آمارهای متناقض ارائه میشوند. این الگو برای ناظران تاریخ معاصر آشناست. پیش از حمله به عراق، ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی به محور مشروعیتبخشی جنگ بدل شد؛ در افغانستان، روایتهای یکسویه از “جنگ برای آزادی” غالب شد؛ و در ونزوئلا، نیکلاس مادورو با برچسب “سرکرده قاچاق مواد مخدر”چنان بدنام شد که حتی سناریوی ربایش او توسط آمریکا در محافل سیاسی به صورت مشروع جلوه گردید. در همه این موارد، رسانه نقشی فراتر از اطلاعرسانی ایفا کرد و به بخشی از ماشین مشروعیتسازی مداخله بدل شد.
تداوم چنین روندی در قبال ایران، این نگرانی را تقویت میکند که افکار عمومی جهانی بار دیگر برای پذیرش یک اقدام نظامی پرهزینه آماده میشود. این در حالی است که جنگ احتمالی میان ایران و آمریکا، بهمراتب پیچیدهتر و پرهزینهتر از نمونههای پیشین خواهد بود. ایران کشوری نیست که در صورت حمله، واکنشی محدود و محصور به مرزهای خود نشان دهد. دکترین بازدارندگی تهران بر این فرض استوار است که هرگونه حمله مستقیم، منافع آمریکا و متحدان او در سراسر منطقه را در معرض تهدید قرار خواهد داد.
در چنین سناریویی، پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای همسایه ایران، از عراق و سوریه گرفته تا کشورهای حاشیه خلیج فارس، به اهداف بالقوه تبدیل میشوند. این مسئله تنها یک چالش نظامی نیست، بلکه پیامدهای اقتصادی و انرژیمحور گستردهای نیز دارد. تخریب یا حتی اختلال موقت در زیرساختهای حیاتی این کشورها ــ پالایشگاهها، بنادر، خطوط انتقال انرژی و شبکههای حملونقل ــ میتواند بازارهای جهانی انرژی را دچار شوک کند؛ شوکی که آثار آن بهسرعت به اقتصادهای دوردست، از جمله اروپا و آمریکای لاتین، منتقل خواهد شد.
در این میان، پایگاه هوایی اینجرلیک در ترکیه جایگاهی ویژه دارد. این پایگاه، یکی از مهمترین مراکز لجستیکی ناتو در منطقه، در صورت گسترش جنگ میتواند به یکی از حساسترین نقاط تقابل تبدیل شود. ترکیه تلاش میکند خود را بازیگری متوازن نشان دهد؛ از یک سو نسبت به پیامدهای جنگ ابراز نگرانی میکند و از مهار تنشها سخن میگوید، و از سوی دیگر همچنان بخشی از ساختار امنیتی ناتو و متحد راهبردی واشنگتن است. حتی طرح احتمال هدف قرار گرفتن این پایگاه، آنکارا را در موقعیتی دشوار قرار خواهد داد و نشان میدهد که در صورت جنگ، هیچ بازیگری بهطور کامل در حاشیه امن نخواهد بود.
سناریوی نگرانکنندهتر اما زمانی شکل میگیرد که فرض کنیم یک درگیری گسترده، بخواهد نظم امنیتی–اجتماعی ایران را تضعیف کند. پیامدهای چنین سناریویی محدود به ایران نخواهد بود؛ موجهای مهاجرتی، رشد ناامنی، تشدید شکافهای قومی و گسترش اقتصاد غیررسمی، کل منطقه را درگیر خواهد کرد. تاریخ نشان داده که در شرایط خلأ قدرت، منافع ملی میتواند بر مواضع اعلامی غلبه کند. پیامدهای چنین سناریویی محدود به ایران نخواهد بود؛ موجهای مهاجرت، گسترش ناامنی و بیثباتی، کل منطقه را دربر خواهد گرفت.
برای فهم ریشههای عمیقتر این بحران، رجوع به نظریه رئالیسم ساختاری کنت والتز آموزنده است. از منظر والتز، رفتار دولتها نه حاصل نیتهای اخلاقی، بلکه محصول ساختار نظام بینالملل و توزیع قدرت است. در این چارچوب، تنش میان آمریکا و ایران صرفاً به اختلافات دوجانبه فروکاستنی نیست، بلکه بخشی از تلاش واشنگتن برای حفظ نظم قدرت جهانی و جلوگیری از ظهور بازیگران مستقل در مناطق راهبردی است. ایران، با موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع انرژی و سیاست خارجی مستقل، در این نظم جایگاهی مسئلهساز برای آمریکا دارد. ایالات متحده می خواهد مثلث هم پیمانی چین، روسیه و ایران را از هم بگسلد و تمام این تلاش ها در راستای چنین اهداف راهبردی است.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا بحران کنونی بلوف است یا مقدمه جنگ، بلکه این است که ادامه مسیر فعلی چه هزینهای برای منطقه و جهان خواهد داشت. فشار حداکثری بدون افق سیاسی روشن، خطر لغزش بهسوی درگیریای را افزایش میدهد که مهار آن از کنترل همه بازیگران خارج خواهد شد. تاریخ بارها نشان داده است که جنگهایی که با تحریف واقعیتها و مشروعیتسازی رسانهای آغاز میشوند، اغلب با پیامدهایی پایان مییابند که هیچکس برای آنها آماده نیست.