- Advertisement -

فَوَران کوه های زمستانی!

عصرآزادی آنلاین

نویسنده: سهراب مهدی پور

تابلو اثر هنرمندِ زنده یاد آیناز احمدزاده

کوه با تنِ سنگینش دراز کشیده بود. ردّی رگه رگه از پر و پُشتش شیار داده بود به اطراف. مثلِ باران که بر تیغه ی سنگی- خاکی ببارد و شیب را بشویَد و در مُغاکِ درّه ها فرو برود.
ملیکه گفت: ” اسکلتِ عقربه که خشک شده!”
بعد از خودش پرسید:” عقرب به این بزرگی؟!”
به خودش جواب داد:” چرا نمی شود؟”بعد فکر کرد: زمهریر که جسد عقرب را خشک نمی کند! دوباره جواب داد: وقتی قراره خشک بشه، سرما و گرما فرقی ندارند؛ اتفاقا سرما، سوز اش بیشتره!
ماهرو به تنِ آنچه که دراز کشیده بود، خیره شد. دنده دنده بود. دو چشمِ گود و مرموز همچون دو چشمه، دو طرفِ دیواره حفر شده بود که جوش جوشان می نمود. دل نداشت چشم ازش بردارد. پرسید: ” آتشفشان ها را می بینی؟”
ملیکه دو چشم قرض کرد و به کوهِ سنگین خوابیده، شور رفت؛ دو چاه می دید که شبِ قیرگون را بلعیده بودند و سیاهی، گلوگیرش کرده بود و خطوط خاکستریِ چرکین در سر و گردن و پوز و تیره های پشت و پهلویش نشت داده بود. ملیکه پرسید: ” زنده س؟”
ماهرو گفت: ” آتشفشان ها عجیب و غریبند. خاموش هم که باشن، آتشفشانن، مثل همین دماوند. هیچوقت نمرده. هفته ای نیس که دود از کلاهش بلند نشه! با این همه برف و یخ که روش می شینه. باهار و زمستون سرش نمی شه. اتفاقا می گن بیشترِ فوَران ها تو فصل زمستونه. نه اینجا، همه جا؛ تو انگلیس، تو کلیمانجارو، نپال، پِرو، همه جا، همه جا.
ملیکه پرسید: ” چطور ممکنه سرمای زمستون آتیش شو نخوابونه؟”
ماهرو گفت: ” استادم می گفت زمستون تحریکش می کنه!”
بعد انگار بهوش آمده باشد، پرسید: ” یعنی تو راس راسی کوه می بینش؟”
ملیکه گفت: ” حواست کجاس؟ مگه استاد نمی گفت شیر، چه خوابیده باشه، چه رو پا باشه، مثلِ کوهه؟ سرش، گردنش، یالش، کوپالش، غرّیدنش. . .

- Advertisement -

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.