عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان، مدرس روابط بین الملل Near East University
تحولات اخیر در دو سوی معادله آمریکا–اسرائیل بار دیگر نشان داده که پرونده ایران همچنان مهمترین محور امنیتی و ژئوپلیتیکی در خاورمیانه است. اعلام رسمی انتصاب رومن گافمن بهعنوان رئیس آینده موساد و ادعاهای تازه دونالد ترامپ درباره نابودی توان هستهای ایران و بیتهدید شدن منطقه، اگرچه دو خبر جداگانه به شمار میروند، اما در سطح راهبردی یک پیام واحد را منتقل میکنند: واشنگتن و تلآویو میکوشند روایت تازهای از توازن قدرت القاء کنند و افکار عمومی منطقه را قانع سازند که ایران در موضع ضعف قرار گرفته و ابتکار عمل در دست آنهاست. این پیام، بخشی از نزاع بزرگتری است که نه فقط میدانهای نظامی، که ذهن و روان ملتها را نیز درگیر کرده است.
انتصاب رومن گافمن – که یکی از نزدیکترین چهرهها به نتانیاهو محسوب میشود – در رأس موساد، در ظاهر یک جابهجایی اداری است، اما در عمل نشاندهنده تغییرات عمیق در ساختار امنیتی اسرائیل است. موساد در دهههای اخیر مهمترین ابزار تلآویو برای اعمال فشار بر ایران بوده؛ چه در قالب عملیات خرابکارانه، چه در ترور دانشمندان هستهای، چه در جنگ سایبری و چه در مدیریت شبکههای نفوذ منطقهای. حال، آوردن فردی که نه محصول سیستم اطلاعاتی، بلکه محصول حلقه سیاسی-نظامی نتانیاهو است، به معنای آن است که نخستوزیر اسرائیل قصد دارد کنترل سیاسی خود بر این نهاد را افزایش دهد و موساد را بیش از گذشته در مسیر جنگ سایه با ایران قرار دهد. تهران باید این انتصاب را نشانهای تلقی کند که تلآویو در حال آمادهسازی خود برای تداوم تنشهای بلندمدت، افزایش عملیات برونمرزی و تشدید فشارهای اطلاعاتی است. مسیری که از زمان جنگ غزه تاکنون نهتنها کاهش نیافته، بلکه ابعاد تازهای نیز پیدا کرده است.
در همین حال، ادعاهای اخیر ترامپ پس از حملات B-2 به زیرساختهای هستهای ایران، حلقه دیگر این پازل را تکمیل میکند. او با لحن پیروزمندانه مدعی است که «امیدهای هستهای ایران را نابود کرده» و کشور را از «دوزخی که علیه منطقه طراحی کرده بود» بازداشته است. چنین ادعاهایی، حتی اگر اغراقآمیز باشند، بخشی از استراتژی فشار روانی آمریکا علیه ایران است؛ استراتژیای که با حملات محدود اما پرسر و صدا، از یکسو توانایی واشنگتن را برجسته میکند و از سوی دیگر به زعم خود میکوشد تهران را کشوری آسیبپذیر و عقبنشسته نشان دهد. اما واقعیت این است که دانش هستهای، شبکه انسانی و بخش قابلتوجهی از توان دفاعی و نظامی ایران همچنان پابرجاست و این زیرساختها با چند حمله محدود از میان نمیروند. آمریکا شاید بتواند بخشی از تأسیسات را تخریب کند، اما نمیتواند اراده و ظرفیت فناوری یک کشور را نابود کند.
با این حال، کنار هم قرار دادن این دو رویداد، تصویری روشن از رویکرد مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران به دست میدهد. هر دو بازیگر تلاش میکنند شکل جدیدی از بازدارندگی را تعریف کنند؛ بازدارندگیای که به ادعای آنان بر نمایش ضربهپذیری ایران و نمایش قدرت خود استوار است. اسرائیل با انتصاب فردی تهاجمی در موساد و آمریکا با روایتسازی از قدرت مطلقه B-2، هدف مشترکی را دنبال میکنند: الف) محدودسازی دامنه تصمیمگیری ایران، فشار بر افکار عمومی داخلی این کشور، ب) تحمیل معادلهای که در آن تهران نه بازیگر مؤثر، بلکه بازیگری واکنشی معرفی شود.
در همین چارچوب است که شایعات اخیر در مورد احتمال جنگ مستقیم میان ایران و اسرائیل باید فهم شود. طی ماههای گذشته، فضای رسانهای منطقه با ریزش ناگهانی خبرهای پرتنش درباره جنگ قریبالوقوع اشباع شده است. این خبرها عمدتاً از سوی منابع غیرموثق منتشر میشوند، اما با سرعتی عجیب در افکار عمومی گسترش مییابند. هدف اصلی این موج رسانهای، نه اطلاعرسانی، بلکه «مهندسی روان جمعی» است. ایجاد احساس دائمی ناامنی، یکی از ابزارهای کلیدی جنگ روانی است. وقتی مردم احساس کنند فردا ممکن است جنگی بزرگ دربگیرد، بخش عظیمی از انرژی اجتماعی آنها صرف اضطراب، احتیاط، و تلاش برای بقا میشود. جامعهای که ذهن او به سوی بحرانهای زیستی و امنیتی هدایت شود، کمتر توان تحلیل عقلانی، مطالبهگری سیاسی و صیانت اجتماعی دارد.
در این میان، بزرگنمایی احتمال جنگ برای آمریکا و اسرائیل یک کارکرد دیگر هم دارد: افزایش قدرت چانهزنی. هرچه تصویر تهدید بزرگتر نشان داده شود، در نظر آنان، هزینه امتناع ایران از مذاکره یا عقبنشینی بیشتر جلوه میکند و این پیام به بازیگران ثالث نیز منتقل میشود که «یا به ایران فشار بیاورید، یا خطر جنگ را به جان بخرید». همچنین، این فضای سنگین ترس، بهترین بستری است برای توجیه افزایش بودجههای نظامی، خریدهای تسلیحاتی گسترده دولتهای منطقه و استمرار حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه.
اما پرسش اساسی برای افکار عمومی ایران این است که اگر واقعاً چنین جنگی صورت گیرد، آیا کشور توان دفاع و حتی بازدارندگی را دارد؟ پاسخ این پرسش نیازمند نگاه واقعگرایانه است. حملات اخیر آمریکا و اسرائیل با وجود این که بخشی از توان زیرساختی ایران را هدف قرار داده و برخی ظرفیتها را محدود کرده است، اما ایران همچنان ستونهای اصلی قدرت دفاعی خود را حفظ کرده است. هنوز توان موشکی و پهپادی گسترده ایران وجود دارد. شبکه متحدان منطقهای از لبنان تا یمن، قدرت جنگ نامتقارن در تنگه هرمز و ظرفیت قابل توجه برای عملیات سایبری را مدیریت میکند. چنین مجموعهای، حتی برای ارتشهای پیشرفته نیز تهدیدی بازدارنده محسوب میشود. بنابراین، تصویر «ایرانِ ناتوان» یک تصویر رسانهای است، نه یک واقعیت نظامی.
با این وجود، پیروزی در جنگ را نباید در ابعاد تخیلی و شعارگونه جستوجو کرد. پیروزی برای ایران در چنین جنگی، نه فتح خاک دشمن، بلکه حفظ یکپارچگی سرزمینی، امنیت مردم و جلوگیری از بی نظمی داخلی است. برای رسیدن به چنین هدفی، ایران نیازمند سه مسیر همزمان است: 1) تقویت بازدارندگی نظامی، 2) کاهش اختلافات داخلی، 3) بهکارگیری دیپلماسی فعال و غیرشعاری.
بازدارندگی فقط به معنی قدرت موشکی نیست؛ به معنای ایجاد ابهام راهبردی در ذهن دشمن است. طرف مقابل نباید بداند که پاسخ ایران به تجاوز چه ابعادی خواهد داشت و کجا اتفاق میافتد. این عدم قطعیت، خود یک سلاح بازدارنده محسوب میگردد.
در کنار این، نقش انسجام داخلی کمتر از قدرت نظامی نیست. جامعهای که اختلافات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در آن عمیق باشد، حتی بدون جنگ نیز آسیبپذیر است. در شرایط بحران، احساس بیعدالتی، نارضایتی و بیاعتمادی میتواند به سرعت به ناآرامی تبدیل شود و میدان را برای مداخلات خارجی باز کند. بنابراین، آشتی ملی، گفتوگوی اجتماعی، کاهش تنش با نخبگان، و ایجاد احساس مشارکت واقعی در امور کشور، بخش جداییناپذیر از امنیت ملی است. اگر مردم احساس کنند این کشور خانه خودشان است، جامعه نهتنها در برابر جنگ روانی خارجی مقاومتر میشود، بلکه اگر جنگی هم تحمیل شود، تابآوری بیشتری از خود نشان میدهد.
در عرصه بینالمللی نیز لازم است ایران به قدرتهای میانه و شرقی – از چین تا روسیه – با نگاه واقعگرایانه نزدیک شود. این کشورها در بحرانهای اخیر نشان دادهاند که اولویت اصلیشان منافع خودشان است، نه هزینهکردن برای دفاع از دیگران. اگر تهران میخواهد در بزنگاه تنها نماند، باید روابطی مبتنی بر تعهدات مشخص، نه امیدهای مبهم، طراحی کند. همزمان، مشروعیتبخشی به اقدامات دفاعی در افکار عمومی جهانی نیز اهمیت دارد. وقتی جهان ببیند کشوری در معرض تجاوز است، فضا برای ادامه جنگ محدودتر میشود. اما این حمایت بینالمللی زمانی حاصل میشود که ایران از صرف شعار دادن پرهیز کند و رفتار خود را در چارچوب حقوق بینالملل تنظیم کند.
از سوی دیگر، افکار عمومی داخل ایران نیز نقش مهمی در عبور از وضعیت تشویشآلود کنونی دارد. جامعه باید در برابر شایعات مقاومت بیشتری نشان دهد و به هر خبر ناگهانی درباره جنگ اعتماد نکند. ترویج نگاه عقلانی، گفتوگوهای آرام و تحلیلهای مستند، میتواند وزن هراس جمعی را کاهش دهد. نقش دانشگاهیان، اساتید، روزنامهنگاران و تحلیلگران مستقل در این میان حیاتی است. باید توضیح داد که مسئله ایران نه جنگطلبی است و نه تسلیم، بلکه یافتن نقطه تعادل میان بازدارندگی امنیتی و مصالحه دیپلماتیک است.
در نهایت، ایران برای عبور از این مرحله پیچیده نیازمند ترکیبی از «توان سخت»، «مدیریت روانی جامعه» و «دیپلماسی هوشمندانه» است. تهدید جنگ واقعی است، اما قطعی نیست؛ فشار آمریکا و اسرائیل جدی است، اما مطلق نیست؛ و صد البته که توان ایران از میان نرفته است. در چنین میانهای، مسئولیت دولت و ملت همسنگ میشود: دولت باید شفافتر و کارآمدتر باشد و جامعه باید مقاومتر و هوشیارتر. اگر این دو مسیر بهصورت همزمان دنبال شود، ایران میتواند از این دوره پرتنش عبور کند بدون آنکه هزینههای غیرقابل جبران بپردازد.