هنر برای من راه فرار نبود؛ راه معنا دادن به زندگی بود.
در سربازی احساس میکردم اگر هنر از زندگیام حذف شود، خودم هم آرامآرام حذف میشوم.
نوشتن، اخلاق میخواهد؛ اخلاقِ ماندن، حتی وقتی انگیزه کمرنگ میشود.
خوشبختی همیشه اتفاق بزرگی نیست؛ گاهی فقط آرامشِ یک لحظه است.
عصرآزادی آنلاین/ سرویس فرهنگی – علیرضا نیاکان:
گفتوگوی تفصیلی با علی جعفری نویسنده کتاب تا آخرین نامه
نویسندهای که به «ماندن» فکر میکند.
پیشدرآمد مصاحبه:
مصاحبه تلفنی است. هنوز بوق دوم به پایان نرسیده که تماس برقرار میشود. نه معطلی هست و نه «الو»یی که نشانی از غافلگیری داشته باشد؛ انگار از قبل آمادهی گفتن بوده است. صدایی گرم، شمرده و آرام آنسوی خط مینشیند؛ صدایی که بیشتر از آنکه بخواهد جلب توجه کند، میخواهد شنیده شود.
اگر بخواهی تصویرش را در ذهن بسازی، قامت بلند، ریش پروفسوری مرتب اما بیتکلف، تیپ هنری ساده و آگاهانه، و چهرهای که سکوت در آن بیشتر از هیجان دیده میشود، اولین چیزهایی هستند که به ذهن میآیند. صدای او اما از تصویر جلوتر است؛ صدایی که بهوضوح تمرین دیده، سالها اجرا و خواندن و فکر کردن را پشت سر گذاشته و حالا برای روایت آماده است. گویندگی در لحن وی جریان دارد، اما آنچه بیشتر شنیده میشود، اندیشهای است که پشت هر جمله ایستاده.
اگر بخواهید خودتان را بدون عنوان و برچسب معرفی کنید، چه میگویید؟
علی جعفری هستم. متولد ۲۴ بهمن ۱۳۷۹. دانشجوی روانشناسیام، اما اگر صادق باشم، هیچوقت خودم را صرفاً دانشجو ندیدهام. من بیشتر انسانی هستم که سالهاست درگیر فهم خودش، دیگران و جهان اطراف خود از مسیر هنر است. هنر برای من نه تفنن است و نه مسیر فرعی؛ چیزی است که اگر از زندگیام حذف شود، بخش بزرگی از هویتم فرو میریزد.

آغاز مسیر؛ از کودکی تا نوشتن
نویسندگی از کجا وارد زندگی شما شد؟
از یک خواستنِ خیلی ساده اما سمج.
برمیگردد به سال ۱۳۸۴. پنج سالم هم نشده بود. سریال حس سوم پخش میشد و من شیفتهی آن فضا شده بودم. همان موقع در ذهنم تصمیم گرفتم بازیگر شوم. شاید برای خیلیها این فقط یک علاقهی کودکانه باشد، اما برای من تبدیل شد به یک میلِ ماندگار.
من فرزند آخر خانوادهام. آن روزها خانواده فکر میکردند این علاقه زودگذر است. خواهرهایم به من میگفتند: «اول باید مدرسه بروی، نوشتن یاد بگیری، درست حرف بزنی، بعداً اگر بزرگ شدی شاید بازیگر شدی.»
من اما عجله داشتم. عجله برای مدرسه رفتن، عجله برای نوشتن، عجله برای اینکه زودتر بتوانم خودم را بیان کنم. نوشتن از همانجا شکل گرفت؛ ابتدا ساده، خام و کودکانه، اما رفتهرفته جدی شد و ماند.
سالها بعد، این مسیر به انتشار کتاب «یک پاکت حرف» رسید؛ کتابی که برای من فقط یک اثر چاپشده نبود، بلکه سندی بود از اینکه این مسیر، مسیر اشتباهی نبوده هست.
شما دانشجوی روانشناسی هستید. این رشته چه نسبتی با نویسندگی شما دارد؟
به باور من، نویسندگی بدون شناخت روان انسان ناقص است. بسیاری از نظریهپردازان، از یونگ گرفته تا فروید، بر نقش تجربههای کودکی و ناخودآگاه در شکلگیری شخصیت تأکید کردهاند. نویسنده، اگر انسان را نشناسد، شخصیتهای او سطحی میشوند. روانشناسی به من کمک میکند لایههای پنهان انسان را ببینم و در نوشتن، صادقتر عمل کنم.
جستوجوی هنر؛ یک انتخاب یا یک اجبار درونی؟
شما بارها از «جستوجوی هنر» صحبت کردهاید. این جستوجو از کجا میآید؟
در روانشناسی، بهویژه در نظریات رشد مثل دیدگاههای اریک اریکسون، گفته میشود که هویت انسان از همان سالهای اولیه زندگی شکل میگیرد. من اگر آن سریال را نمیدیدم، اگر آن میل اولیه در من ایجاد نمیشد، احتمالاً امروز در مسیر کاملاً متفاوتی بودم.
من در فضای بازار بزرگ شدم؛ فضایی واقعی، پر از کار، حسابوکتاب، تلاش برای بقا. اما در کنار آن، همیشه چیزی در من کم بود. همان چیزی که بعدها فهمیدم اسم آن هنر است.
در مدرسه در فعالیتهای فرهنگی شرکت میکردم، در سربازی هم نوشتن را رها نکردم. هنر برای من راه فرار نبود؛ راه معنا دادن به زندگی بود.
به نظر من، هنر تنها چیزی است که میتواند خاطره بسازد. من دوست دارم اگر روزی نباشم، آدمها با خواندن یا شنیدن چیزی از من، مکث کنند.
مسیر تحصیلی؛ از حسابداری تا روانشناسی
انتخاب رشتهی روانشناسی چقدر آگاهانه بود؟
راستش ترکیبی از علاقه، اجبار و تجربه.
رشتهی دبیرستانی ام حسابداری بود؛ رشتهای که دوستش نداشتم. از دانشگاه قبول شدم اما نرفتم. همان سال از روزنامهنگاری هم قبول شدم و باز هم نرفتم. بعد وارد سربازی شدم؛ دورهای که شاید بیش از هر زمان دیگری، خودم را شناختم.
در سربازی احساس میکردم اگر هنر از زندگیام حذف شود، خودم هم آرامآرام حذف میشوم.
با فرماندهام صحبت کردم تا اجازه دهد در وقتهای آزاد درس بخوانم. کنکور هنر دادم و از بازیگری نبیاکرم تبریز قبول شدم، اما شرایط خدمت اجازه نداد بروم. بعد از سربازی دوباره کنکور دادم و دوباره بازیگری قبول شدم، اما باز هم شرایط مهیا نشد.
در نهایت روانشناسی را انتخاب کردم، چون باور دارم و این را بسیاری از بزرگان هنر هم گفتهاند که بدون شناخت روان انسان، نویسندگی و بازیگری سطحی میشود. روانشناسی به من کمک میکند آدمها را نه از روی ظاهر، بلکه از روی انگیزهها و زخمهایشان بفهمم. الان هم ترم آخر این رشته هستم.
از نگاه شما، نویسندگی بیشتر یک استعداد ذاتی است یا مهارتی اکتسابی؟
من به ترکیب این دو باور دارم. استعداد، جرقهی اولیه است، اما آنچه نویسنده را میسازد، ممارست و تعهد است. نوشتن، اخلاق میخواهد؛ اخلاقِ ماندن، حتی وقتی انگیزه کمرنگ میشود.
از کتابهای «یک پاکت حرف» و «تا آخرین نامه» بگویید.
من معمولاً وقتی تنها میشوم، موسیقی بیکلام گوش میدهم و فکر میکنم. از همان فضاها الهام میگیرم.
«یک پاکت حرف» مجموعهای از دلنوشتههای عاشقانه است؛ نوشتههایی صادقانه، بیواسطه و بدون ادا. بیشتر شبیه اعترافاند.
در «تا آخرین نامه» اما نگاه گستردهتر شده. این کتاب فقط بیان احساس نیست؛ تلاش کردهام ساختار، روایت و عمق بیشتری داشته باشد. اگر «یک پاکت حرف» حرف دل بود، «تا آخرین نامه» گفتوگو با جهان است.
با توجه به فضای عاشقانهی آثار، آیا این نوشتهها مخاطب مشخصی داشتهاند؟
نه، شخص خاصی در میان نبوده. اما وقتی دردهای نسل جوان را—بهویژه در حوزهی روابط عاطفی میبینم، احساس میکنم نوشتن از عشق، ضرورتی اجتماعی است. عشق، مسئلهی مشترک بسیاری از جوانان است.

آیا قصد دارید در ژانر عاشقانه بمانید یا به حوزههای دیگر هم فکر میکنید؟
قطعاً تجربهی ژانرهای دیگر برایم مهم است. به نوشتن اجتماعی و معمایی–جنایی علاقهی جدی دارم. عشق اما در هر نوشتهای که خلق کنم، حضوری پنهان یا آشکار خواهد داشت. طنز ژانری نیست که با روحیهام سازگار باشد اگر هم نوشتم مختص زمان های خاصی بوده هست.
چه مناسبت ها و زمان های خاصی؟
در مناسبتهایی در دوران سربازی و یا مثل روز دانشجو، که از طرف دانشگاه درخواست میشد، مینوشتم و اجرا میکردم.
اجرا را همیشه دوست داشتهام. در همینجا لازم میدانم از آقای سجادکریمنژاد، مسئول فرهنگی دانشگاهمان، تشکر کنم که این فرصت را در اختیار من گذاشتند و من را بهعنوان فعال فرهنگی به دیگر اساتید معرفی کردند.
اهل ورزش هستید؟
ورزش را دوست دارم، اما فعلاً فرصت باشگاه رفتن ندارم. بیشتر در خانه و اتاق خودم ورزش میکنم.
پیادهروی را خیلی دوست دارم؛ ورزشی ساده اما عمیق. در پیادهروی، در سکوت خودم غرق میشوم و همین سکوت، ایدهها را بهسراغم میآورد. برای آدمی مثل من، پیادهروی فقط ورزش نیست؛ فکر کردنِ راهرونده است.
تعریف شما از خوشبختی چیست؟
خوشبختی، بهنظر من، زندگی کردن در زمان حال است.
یادم میآید جملهای از کتاب «سینما و من» از استاد فخیمزاده که نوشتن:
«نمیدانم کجا خواندهام که ما نه حالی داریم و نه آیندهای؛ هرچه هست، گذشتههاست که پیوسته حال و آیندهی ما را آشفته میکند.»
من باور دارم اگر انسان بتواند لحظهی اکنون را زندگی کند، نه اسیر حسرت گذشته باشد و نه بردهی اضطراب آینده، به شکل عمیقتری خوشبخت خواهد بود. خوشبختی همیشه اتفاق بزرگی نیست؛ گاهی فقط آرامشِ یک لحظه است.
ارتباط شما با کتاب چگونه هست ؟ نسخه چاپی را ترجیح می دهید یا نسخه پی دی اف ، اصلا نگاه شما به کتاب چیست؟
کتاب برای من فقط ابزار خواندن نیست؛ کتاب یک شأن دارد، یک ابهت خاموش. وقتی کتاب را در دست میگیری، وزن کاغذ و حتی بوی خاص آن، تو را وارد جهانی دیگر میکند. این حس را هیچ فایل دیجیتالی نمیتواند منتقل کند.
پیدیاف هرچقدر هم در دسترس باشد، جذابیت کتاب را ندارد. اغلبِ مردم با تلفن همراه کار میکنند و وقتی مدام در گوشی باشی، هیچکس نمیداند مشغول خواندن کتابی یا غرق در هیاهوی بیثمر شبکهها.
من اغلب کتابهایم را از کتابخانه عمومی شهرستان تهیه میکنم. کتابخانه برایم شبیه پناهگاه است؛ جایی برای خلوت کردن با اندیشه.
آیا برای نویسندگی در کارگاهها یا آموزشگاههای تخصصی شرکت کردهاید؟
خیر. هر آنچه نوشتهام، از درونِ خودم آمده است. آموزش آکادمیک یا کارگاهی نداشتهام. نوشتن برای من بیشتر شبیه یک نیاز درونی بوده تا مهارتی آموختنی. تجربه، مشاهده و زیستن، معلمهای اصلی من بودهاند.
خودتان را در دنیای نویسندگی در چه جایگاهی میبینید؟
فعلاً در مرحلهی کاشت هستم. هنوز به بزرگی این عرصه نرسیدهام، اما تلاشم این است که ماندگار باشم.
من نویسندگی را مادر همهی هنرها میدانم؛ چه بازیگری، چه گویندگی. همهچیز از نوشتن و بیان آغاز میشود.
اگر کلمه نباشد، تصویر و صدا هم جان نمیگیرند.
ده سال بعد علی جعفری را کجا میبینید؟
امیدوارم انسانی آرامتر، عمیقتر و مهمتر از همه، خاطرهسازتر.
نه لزوماً مشهور، بلکه ماندگار.
شهرت در نگاه شما چه جایگاهی دارد؟
شهرت، اگر به تکبر ختم نشود، میتواند دلچسب باشد. اما هنرمند بدون مردم معنا ندارد. ما برای مخاطب کار میکنیم و اگر ارتباط با جامعه قطع شود، هنر هم کارکردش را از دست میدهد.
غیر از نوشتن، در حوزههای هنری دیگر هم فعال هستید؟
بله. اجرا و گویندگی. خیلیها میگویند صدای خاصی دارم. اجرا برای من ارتباط زنده با مخاطب است؛ جایی که بازخورد را همان لحظه میبینی و میشنوی.
و سخن پایانی ؟
مسئولین فرهنگی از هنرمندان تازه کار حمایت کنند؛ این استعداد ها رو می توانند از طریق مدارس و دانشگاه ها پیدا کنند و ازشون حمایت کنند، و سخن دیگری دارم این که هر مسئولی و یا هر نفر دیگری برای نفری دیگر خدمت صادقانه و بدون منت رو فراموش نکنند.
و تشکر از شما بابت مصاحبه دقیق و ارزشمند و واقعاً برایم خاطره خوبی شد.