اره‌گر؛ میراثی چند ساله در حصار دود، صدا و زباله

الو، این‌جا اره‌گر است صدای ما را دارید!!

عصرآزادی آنلاین/ مریم خدابخش

امروز از سر اتفاق، گذرم به خیابانی از تبریز – شهر اولین‌ها می‌افتد، خیابانی با قدمت چندین ساله و زخم عمیق نقش‌بسته بر تن تاریخ‌اش. خیابانی که می‌توانست روایتی از معماری و زیست اصیل تبریزی باشد و به‌جای تبدیل شدن به بیغوله‌ای از مشاغل پر سر و صدا و بستری مساعد برای جولان موش‌های فاضلاب و انباشت زباله‌ها در گوشه و کنار، جوی‌ها و نازیبایی‌های نقش‌بسته در میان صدها صدای ناهنجار، گوش‌خراش و دل‌تراش آهنگران چکش به‌دست، سَم‌های صنعتی ناشی از مشاغل آلاینده افزای جای گرفته در پهنا و عرضش؛ آواز خوش پرندگان لانه کرده بر سر درختان کهن، رنگ زلال برجای مانده از گذر آب روان جوی‌ها را مهمان دل‌های ساکنان و رهگذرانش سازد و روایت‌گری از خاطره‌گویی‌های اهالی کهن‌سال و بازنشسته، تعامل اندیشه‌ها و به‌اشتراک‌گذاری تجارب خانه کرده در دل‌های یکی‌شده برای هم‌صحبتی با یک‌دیگر گردد و شادی‌ها و خنده‌های کودکان در حال بازی بر سر سرسره‌بازی، تاب‌بازی و هزاران شیرینی نقش‌بسته بر چهره‌کودکان و جوانان ساکن در خود را سرلوحه قدمت خود سازد و با رعایت و توجه به معیارهای یک خیابان زیست‌پذیر و ایده‌آل با استانداردهای مرتبط با ایمنی و امنیت یا تفکیک درست مسیرهای واضح و فیزیکی برای مسیر خودروها و پیاده‌ها، دوچرخه‌سواران و عابران پیاده، خط‌کشی‌های عابر پیاده یا پله‌های استاندارد و رمپ‌های ویژه معلولان، کودکان یا نورپردازی‌های جذاب و دل‌گشا برای دل‌های گرفته و محزون اهالی و ایستگاه‌های اتوبوس شیک و مجهز به صندلی، اتوبوس‌های کافی و تمیز با زمان انتظار در حد انتظار یک شهروند و از همه مهم‌تر، فضای سبز مزیّن گشته با کیفیت مطلوب محیطی و زیبایی‌شناسی منتج به روح‌بخشی بیش‌از‌پیش به فضای خیابان و سایه‌بانی درختان قد برافراشته و کهن‌سال با حفظ ارزش بصری نشأت‌گرفته از یک‌پارچگی نمای ساختمان‌ها و نبود تابلوهای تبلیغاتی آشفته، فضایی از تازگی‌ها ایجاد کند و با داشتن مدیریت زباله، کیفیت پیاده‌روها، عرض مناسب و کف‌پوش‌های استاندارد و بدون لغزش، نیمکت‌های زیبا و راحت برای استراحت، پارکینگ‌های مدیریت شده، فضاهای تفکیک شده از پارک خودروها و پیاده‌روها برای جلوگیری از انباشت پیاده‌روها از خودروها زبانزد عام و خاص گردد و در نهایت، تعاملات اجتماعی مناسب رواج یافته در خود را در قلب، ذهن و روح هر رهگذر راه‌یافته به حریم‌اش را ماندگار سازد. اما حیف که همه این استاندارد‌ها، جزو حلقه‌های مفقوده در این منطقه از تبریز گشته است و در این‌جا، خیابان به‌منزله فضایی برای بودن نیست!… فقط مسیری است برای عبور، آن‌هم عبوری تزئین گشته با صدها درد!… نه کافه‌ای، نه مغازه شیک و زیبایی، نه فضای بازی برای بودن که باعث شود رهگذری لحظه‌ای برای لذت بردن از فضای عمومی یا تاریخی محیط توقف کند و برای گذر مجدد از آن لحظه‌شماری نماید و نه صدا و منظره خوشی!!…بله، صحبت از اره‌گر است، خیابانی با قدمت تقریبی ۱۰۰ ساله و بار تاریخی سنگین که بخشی از هویت تبریز است. نامی که در سابق، کوی اره‌گر بوده و امروز، نام خیابان شهید حیدری به‌خود گرفته است. خیابانی که هم‌اکنون زیر لایه‌هایی از بی‌توجهی و کاربری‌های نامناسب دفن شده است و می‌توان آن را مصداق بارز تخریب کاربری و بی‌روحی شهری در ادبیات شهرسازی و متأسفانه، یک مسیر عبور آلوده به‌زنجیره‌ای از مشکلات رشد کرده به‌لحاظ تداخل کاربری در یک محدوده مسکونی نام نهاد!!… فضایی که بار سنگین انباشت شده از آلودگی‌های صوتی، محیطی و ذرات معلق ناشی‌از دود و رنگ برخاسته از آهنگری، مکانیکی و نقاشی‌های صنعتی خودروها، سیاهی‌های برجای‌مانده از سایر مشاغل؛ آرامش و سلامت روح، روان و تنفسی ساکنانش را دگرگون ساخته و در حال از بین‌بردن است. خیابانی که متأسفانه به‌علت بحران مدیریت پسماند و سلامت محیطی، انباشت زباله در کنار درختان و جوی‌های خشک و بی‌رمق مانده از عبور آب روان در خود، موضوع را فراتر از یک مسئله زیباشناسی متجلی می‌سازد و یک بحران بهداشت عمومی را در اندیشه‌ها ترسیم می‌کند و به‌قول اصناف و کسبه، اهالی و رهگذرانش، تصویری از تجمع حشرات و موجودات موذی از جمله موش‌های فاضلابی نترس از گربه‌های شهری، تخریب پوشش گیاهی، مرگ درختان نفس‌بخش و تنفس‌افزای، رشد کانال‌های تولید بو و کانون‌های آلودگی یا تولد بحران‌های زیرساختی و نبود پارکینگ‌ها، بوستان‌ها و پارک‌های محله‌ای، پارک خودروها در مسیر حرکت و پیاده‌روها و حتی در کنار درختان سر بریده با چندین آسیب زیرساختی و پیکرتراش حاکم شده بر ساختار شهری و در نهایت خروج خیابان از حالت استاندارد، فیتیله‌پیچ شدن خودروهای امدادی، عمومی و خدماتی در میان صدها خودروی در انتظار تعمیر و رفع مشکل فنی را در سرلوحه تبریز مجسّم ساخته و حک می‌کند و تحفه دیدگان در حیرت‌مانده رهگذران و ساکنانش می‌سازد و با تأسف دردآور، این منطقه از شهرداری و تبریز را با عنوان اره‌گر؛ گلوگاهی میان صدای چکش و اگزوز، دود، سیاهی و انباشت زباله معرفی می‌کند و اندیشه‌ها و دست‌ها را مصمم به‌بررسی پله‌های سقوط زیست‌پذیری‌ در این نقطه از شهر می‌سازد و گوش‌ها را برای شنیدن این مطالبه به‌حق و فریاد به‌جای ساکنان اره‌گر تیز می‌کند. فریادی برای داشتن یک‌خیابان، نه یک کارخانه باز !! … خیابانی به‌دور از صدای برخورد آهن در میان بوی تند روغن و رنگ، صدا، دود و بو، فضایی عاری از خفگی، بحران زباله و جوی. خیابانی رشد یافته با سایه‌بانی درختان سر به‌فلک کشیده و قد علم‌کرده در قبال بادها و طوفان‌های بادی و خاکی. خیابانی که می‌توان با انتقال مشاغل پر سر و صدا به مناطق صنعتی تعیین‌شده و بازسازی زیرساخت‌های شهری، آن‌را به یک خیابانِ واقعاً خیابان تبدیل ساخت و با احترام به قدمت تاریخی‌اش، هویت و بار سنگین تاریخی این خیابان فعلی و بزرگ کوی‌ اسبق و قدیمی واقع‌شده در محله حکم‌آباد تبریز و چسبیده به محله قوچ داشی را زیباتر ساخت. به‌گونه‌ای که اهالی‌اش، دیگر حق داشتن یک خیابان و محیط سالم برای زندگی را حسرت مشترک خود با دیگری نخواند و با افسوس و برگشت به گذشته نگوید که دیوارهای این ساختمان‌های خسته و فرسوده که امروز اسیر صدای تیشه آهنگران و چکش‌به‌دستان شده‌است، روزگاری آرامش داشت و سایه‌بانی از شاخه‌ها و برگ‌های درختان کهن قره‌آغاج بر آن‌ها سایه‌گستر بود. یا این جوی‌های پر از زباله، روزگاری لبریز از آب زلال و روان بود و جای این درختان سربریده و به‌فروش رسیده که هم‌اکنون کُنده‌ آن‌ها، صندلی پیران محل گشته، درختان سرسبز و سایه‌گستر قره‌آغاج بود و دیگر هیچ. اما حیف، دیگر خبری از آن‌ها نیست و نمی‌دانم که اسم‌اش را توسعه بنامم یا پس‌رفت؟!… دیگری می‌گوید، فرزندانم مدام از نبود کوچک‌ترین زیرساخت‌ها گلایه دارند. آخر حق هم دارند. نه، پارکی هست و نه فضای سبزی. نه، یک سرویس بهداشتی عمومی که از کم‌ترین حق شهروندی محسوب می‌شود. نه، پیاده‌رویی که فقط محل عبور باشد و چنین در اشغال خودروهای منتظر برای تعمیر نباشد!!… حاج حسین با بغض سنگین همراه گشته با لرزش دستان منتظر برای همراهی، می‌گوید بیش‌از نیم قرن است که ساکن اینجا هستم و چند سالی است که رنگ زندگی ندیده‌ام. نمی‌دانم از کجا و کدامین درد آشیانه کرده در دلم بگویم، از نبود معیشت کافی و گرانی سنگین، نبود درآمد و هزاران درد ناشی‌از پیری و کهنسالی و نبود حمایت‌‌های دارویی و قیمت‌های رو‌به‌رشد داروهای خاص برای خود یا دوست مبتلا به بیماری خاص و نیازمندی‌اش به‌آن داروهای خاص با قیمت‌های خاص!!! یا نبود یک محل دنج و آرام برای زندگی؟!… بغضش را با آه ممتد و سرخی صورت و چشمانش همراه ساخته و سکوت می‌کند. دیگر هم‌صحبتش که متولد ۱۳۱۹ است، جلو آمده و می‌گوید بقیه را از من بپرسید و من سؤال می‌کنم به‌نظرتان چرا باید اره‌گر به این‌جا برسد؟!… با اندکی تأمل جواب می‌دهد… صدای‌مان، به‌جایی نمی‌رسد، بارها گلایه کردیم، منتهی هر چه الو کردیم و تکرار کردیم که اینجا اره‌گر است، صدای ما را دارید؟! … پاسخی یافت نکردیم!!. بعد رو به دوستش کرده و ادامه می‌دهد، چنین است یا نه؟! و او سری تکان داده و پاسخ می‌دهد《قیزیم باخ، قوجالارین صندلی، آغاجلارین کوتویی اولوب!!(دخترم نگاه کن، کُنده درختان، صندلی پیران شده است!!) و همین یک نکته و اشارت برای عاقلان بس است!!. دیگری که متولد ۱۳۲۸ است اضافه می‌کند، از این محل تا به آن محل، بی‌درد دیدی؟!، سلامش کن… دوستش که به‌قول خودش، تقريباً ۸۳ سال دارد، با خنده‌ای تأمل‌برانگیز تصحیح‌اش کرده و چنین تأکید می‌کند، خیابان تا خیابان، گر خیابان دیدی؟!، سلامش کن… آن‌ها می‌گویند و من در دل و ذهنم به ابعاد این سوژه انسانی و اجتماعی عمیق و چندلایه‌ای می‌پردازم و تناقض دردناک میان مباحث اخلاق اجتماعی و سایه سنگین تورم بر کرامت انسانی و شکاف میان زیست سنتی و واقعیت مدرن، قلب و مغزم را به تأمل وا می‌دارد تا پاسخی برای این سؤالات نقش‌بسته بر ذهن و اندیشه‌ام بیابم و از خود و مسؤولان شهری بپرسم که؛ آیا تراکم مشاغل آلاینده و صنعتی جای گرفته در بافت مسکونی که ناقض بدیهی‌ترین اصول شهرسازی است تأثیرگذار در این روند بوده است؟! … آیا انتقال این مشاغل به شهرک‌های صنعتیِ تخصصی، یک انتخاب است یا یک ضرورت حیاتی برای بازگشت حیات دوباره به اره‌گر؟!… آیا وقت آن نرسیده است که مسؤولان شهری به‌جای نظاره بر فروپاشی تدریجی این منطقه و خیابان تاریخی، طرحی نو برای احیای اره‌گر دراندازند؟!… زیرا مردم این خیابان بیش‌از آن‌که نیازمند وعده‌های عمرانی باشند، نیازمند بازگشت کرامت سکونت در محله خودشان هستند. باور کنید در این محل، حتی چند درخت در امان مانده از زخم تیشه‌ها نیز، برای زنده‌ماندن می‌جنگند، نه برای سایه دادن. آخر حق هم دارند. در این فضا، گویی که حتی تاریخ چند دهه‌ای اره‌گر، نیز بوی روغن سوخته به‌خود گرفته و در انتظار پا‌ک‌سازی است.

آری این‌ها گوشه‌ای از روایت تلخی است از نبود زیرساخت‌های انسانی خیابان اره‌گر و امثال آن که کرامت سکونت در آن‌ها گم‌گشته و به‌جای بوی اصالت تاریخی‌شان، بوی روغن سوخته و شیرابه زباله می‌دهند و به‌سبب حضور مشاغل آلاینده در قلب بافت مسکونی‌شان، سال‌مندان و کودکان‌شان حتی حق نشستن بر روی صندلی‌های یک پارک و فضای سبز و نفس کشیدن آرام در هوای پاک زیر درختان سرسبز را ندارند و تاریخ‌شان زیر بار دود و زباله نفس می‌کشد!!… تفکر و تأمل بر هر یک از این داشته‌ها و نداشته‌های هر وجب از این خیابان‌ها، کوی‌ها و برزن‌های شهر و تاریخش لحظه‌ای ذهنم را رها نمی‌کند. خیابان‌ها و محلاتی که دیگر خسته از توجه‌های نمایشی گشته‌اند و واقعاً نیازمند برنامه، نظارت مستمر و بازگرداندن کرامت سکونت‌شان هستند و مطالبه ساکنان‌شان نیز چندان پیچیده نیست و در داشتن جوی‌‌های سالم و پاکیزه، کنترل جانوران موذی، ایجاد فضای سبز و پارک محله‌ای، نصب نیمکت، سامان‌دهی پارک خودرو و تعیین تکلیف مشاغل پر سر و صدا و آلاینده‌افزای، انتقال کارگاه‌های مکانیکی، آهنگری و نقاشی خودروهای متعدد به شهرک‌های صنعتی تخصصی و زیباسازی و پاک‌سازی محل سکونت‌شان از آلودگی‌های صوتی، بوی‌های نامطبوع و مزاحمت‌های روزمره ناشی‌از فعالیت این اصناف و کسبه، ایجاد و احداث چند سرویس بهداشتی و کاشت چند درخت و نهال تازه و سرسبز، گُل‌کاری و چمن‌کاری در منطقه و از این قبیل مطالبه‌گری‌ها خلاصه می‌شود که می‌توان با اندکی توجه واقعی، نه نمایشی، هر یک از این بحران‌ها را مدیریت و کنترل نمود و قلب یک بافت مسکونی – تاریخی را احیا کرد و منوّر به روشنایی تمامی استانداردهای یک خیابان زیست‌پذیر ساخت و خاطرات خوش و خاطره‌انگیز هر یک از شاهدان تغییرات تک‌تک روزهای این محله را با نگاهی تازه، نه خسته، در دل در حال تپش کودکان و جوانان این مناطق زنده ساخت و حیاتی دوباره بر آن‌ها بخشید. باز هم در میان این‌همه چالش زیست‌محیطی و شهری، فرهنگی و آسیب‌های اجتماعی موجود در فضا و مرزهای از میان‌رفته میان خانه‌ها و کارگاه‌ها و حاکمیت تداخل کاربری‌ها که موضوع را از یک مسئله زیباشناختی فراتر برده، و به‌سمت یک بحران سلامت عمومی و کالبدی سوق می‌دهد، پرسه می‌زنم و بار دیگر خود را در میان تقابل غریب وامانده در میان شکوه تاریخ و سختی معیشت و صدای بلند شده اهالی دردمند اره‌گر که گویی دیگر تاب تحمل این حجم از بی‌توجهی را ندارند، گم می‌کنم و با این سؤال دوباره به خود می‌آیم و می‌پرسم، مسؤولان مدیریت شهری، شهرداری، زیباسازی و نمایندگان شوراهای استان و شهر؛ آیا واقعاً تاریخ تبریز اجازه می‌دهد اره‌گر و امثال آن، در میان دود و زباله، شیرابه و این‌همه آلودگی، دفن شود؟!

ارسال یک پاسخ