قدیر گلکاریان
خوانندگان همیشه همراه و گرامی، یقین دارم که شما هم مانند بنده به این فکر میکنید که سرانجام وضعیت مناقشه ایران و ایالات متحده به کجا ختم خواهد شد؟ حالا که دامنه جنگ فراتر از انتظار گسترش یافته و حتی امکان این وجود دارد که دوستان دیروز، دشمنان فردا باشند، ایران ما چه باید بکند؟ چه تدبیری اتخاذ شود که بتوان از این مخمصه واقعاً دشوار و پیچیده رهایی یافت؟
همانطور که می دانیم جنگ ایران و آمریکا دیگر صرفاً در میدان تقابل مستقیم دو طرف تعریف نمیشود. کشیدهشدن بحران به نفتکشها و تنگه هرمز، تشدید تحریمها، حملات حوثیها به عربستان سعودی، برجستهشدن پیمان دفاعی مکه میان عربستان، پاکستان و ترکیه و همزمان ادامه حملات اسرائیل به جنوب لبنان، جغرافیای بحران را به شکل نگرانکنندهای گسترش داده است. اکنون پرسش اساسی برای تهران فقط چگونگی مقابله با واشنگتن نیست؛ مسئله مهمتر آن است که آیا تعدد جبههها در نهایت به افزایش قدرت بازدارندگی ایران منجر خواهد شد یا برعکس، کشورهایی را که الزاماً دشمن ایران نیستند، به سوی شکلدهی یک موازنه امنیتی جدید در برابر تهران سوق خواهد داد؟
تحولات اخیر نشان میدهد که مناقشه ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده که مرزهای آن به سرعت در حال گسترش است و دیگر جنگی دو جانبه میان ایران و آمریکا نیست. چرا که رسیدن جنگ به نفتکشها و امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و تنگه هرمز، بحران را از یک تقابل نظامی میان تهران و واشنگتن خارج کرده و آن را مستقیماً با امنیت انرژی و تجارت جهانی پیوند زده است. از این مرحله به بعد، هر تحول در هرمز دیگر فقط مسئله ایران و آمریکا نیست؛ کشورهای خلیج فارس، قدرتهای آسیایی وابسته به انرژی منطقه و اقتصادهای بزرگ جهان نیز ذینفع مستقیم آن محسوب میشوند.
همزمان، واشنگتن مسیر فشار اقتصادی را نیز رها نکرده و تصمیم دارد روز به روز بر حلقه فشار خفه کننده تحریم ها بیافزاید. تحریم هایی که در سطح جهانی سابقه نداشته و بسیار بیرحمانه هستند و استقامت و صبوری بینظیر جامعه ایرانی نیز غیر قابل وصف است. در هفتهای که گذشت تحریمهای تازه علیه بخش هوانوردی ایران، از جمله تحریم ۲۷ شرکت هواپیمایی رقم خورد و نشان میدهد آمریکا در کنار ابزار نظامی همچنان در پی افزایش هزینههای اقتصادی و ارتباطی ایران است. به بیان دیگر، فشار نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی به صورت موازی پیش میرود. اما نکته بسیار ظریف و پیچیدهای نیز در حال شکل گرفتن میباشد. زیرا مهمترین تحول برای آینده موازنه منطقهای نه در واشنگتن و نه حتی در هرمز، بلکه در جبهه جنوبی و در رابطه میان یمن و عربستان در حال شکلگیری است که ایران را به نوعی با خود درگیر خواهد کرد.
آنچه از خبرهای روزانه برمیآید، حملات موشکی و پهپادی حوثیها علیه اهدافی در عربستان سعودی، بار دیگر این پرسش قدیمی را مطرح کرده است که رابطه تهران با بازیگران مسلح منطقه چگونه باید تعریف شود؟ آیا حملات حوثی ها به عربستان در حال شکل دادن یک پارادوکس راهبردی است؟
آنچه در سطح رسانهها مطرح است، حوثی ها به عنوان نیروهای نیابتی ایران تلقی میشود. لیکن اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه ایران نیز بار دیگر بر استقلال انصارالله در تصمیمگیریهای خود تأکید کرده و نسبتدادن اقدامات حوثیها به تهران را مردود دانسته و موضوع نیروهای نیابتی را بیمنطق میشمارد و گفتنی است که این موضع از منظر رسمی ایران روشن است. با این حال، مسئله اصلی در سیاست بینالملل فقط نحوه تعریف تهران از این رابطه نیست؛ برداشت دیگر بازیگران منطقه نیز اهمیت دارد و رسانههای جهانی نیز تعریفی متفاوت با ایران به ذهن جهانیان ارائه میدهند.
حوثیها، حزبالله لبنان و برخی گروههای مسلح عراقی طی سالهای گذشته در محیطی راهبردی فعالیت کردهاند که بخش مهمی از آن با سیاست مقابله با آمریکا و اسرائیل و افزایش هزینه اقدام علیه ایران هم پوشانی داشته است. این شبکه، صرفنظر از اختلاف بر سر عنوان “نیابتی”، در عمل بخشی از محیط بازدارندگی منطقهای ایران تلقی شده است.
نبرد نیروهای انصارالله یمن با عربستان و موضعگیری های چند روز اخیر دولت های پاکستان و ترکیه با استناد به پیمان دفاعی مکه وارد مرحلهای جدید از اهمیت راهبردی شده است. بر همین اساس اکنون یک پارادوکس جدی در حال ظهور است: اگر فعالیت نیروهای همسو با ایران موجب شود کشورهای منطقه برای مقابله با تهدید مشترک به یکدیگر نزدیک شوند، ابزاری که قرار بود برای ایران عمق استراتژیک ایجاد کند، ممکن است به عاملی برای ایجاد عمق استراتژیک برای رقبای ایران تبدیل شود.
یقیناً افرادی که مسایل بینالملل را دنبال میکنند، به این حقیقت واقف هستند که اصل دفاع جمعی در این پیمان ـ یعنی تلقی حمله به یکی از اعضا به عنوان حمله به مجموعه اعضا ـ به آن اهمیتی فراتر از یک توافق معمول امنیتی میدهد. موضع اخیر پاکستان درباره احتمال فعالشدن سازوکار دفاع جمعی در صورت گسترش حملات به خاک عربستان نیز نشان میدهد که این توافق نمیتواند صرفاً نمادین تلقی شود. همچنین ترکیه نیز حملات حوثیها به عربستان را به شدیدترین شکل محکوم کرده و حمایت خود را از حاکمیت و تمامیت ارضی عربستان اعلام کرده است. برخی از افراد با تکیه بر این موضعگیری ها در فضای مجازی و تحلیل های خود به این نتیجه میرسند که ترکیه و پاکستان در برابر ایران خواهد ایستاد و جنگی دیگر در جبههای با بازیگران جدید رخ خواهد داد. اما این یک اشتباه تحلیلی است و باید جدی گرفته شود. زیرا هنوز نمیتوان پیمان مکه را یک “ائتلاف نظامی ضدایرانی” نامید.
پاکستان و ترکیه هر دو دلایل مهمی برای جلوگیری از تقابل مستقیم با تهران دارند. روابط اقتصادی، مرزهای مشترک، مسائل امنیتی و مجموعهای از منافع ژئوپلیتیکی باعث میشود ورود مستقیم این دو کشور به جنگ علیه ایران بسیار پرهزینه باشد. افزون بر آن، اعضای پیمان نیز ماهیت آن را دفاعی معرفی کردهاند. بنابراین خطر فوری برای ایران الزاماً وقوع جنگ با پاکستان و ترکیه نیست. خطر مهم تر، آغاز یک فاصلهگیری راهبردی است که می تواند برای ایران بسیار زیانبار باشد.
ممکن است آنکارا و اسلامآباد هیچگاه مستقیماً وارد جنگ با تهران نشوند، اما افزایش هماهنگی اطلاعاتی، دفاع هوایی، همکاری نظامی و تعریف خطوط قرمز مشترک با ریاض میتواند به تدریج محیط امنیتی پیرامون ایران را تغییر دهد. در این صورت، تهران با پدیدهای پیچیدهتر از یک دشمن نظامی روبهرو خواهد شد. شکلگیری تدریجی یک معماری امنیتی منطقهای که ایران در مرکز آن قرار ندارد.
در چنین فضایی این پرسش طبیعی مطرح میشود که آیا همه این تحولات بخشهای مکمل یک پروژه بزرگتر آمریکا و اسرائیل برای انزوای ایران هستند؟ پاسخ نیازمند احتیاط است. زیرا برای ادعای اینکه تمام این حوادث بر اساس یک طرح واحد و از پیش طراحیشده واشنگتن و تلآویو شکل گرفتهاند، شواهد کافی در دست نیست. سیاست منطقهای بسیار پیچیدهتر از آن است که رفتار عربستان، ترکیه، پاکستان، یمن و دیگر بازیگران را تنها محصول اراده دو قدرت خارجی بدانیم. اما نکته مهم دیگری وجود دارد، اینکه لازم نیست تمام قطعات یک پازل توسط یک طراح ساخته شده باشند تا در نهایت تصویر واحدی ایجاد کنند. لذا حتی اگر پیمان مکه، واکنش پاکستان، موضع ترکیه و تحولات یمن هر یک منطق مستقل خود را داشته باشند، نتیجه عینی همگرایی آنها میتواند با یکی از اهداف دیرینه آمریکا و اسرائیل همسو شود: افزایش محدودیتهای محیطی ایران و کاهش آزادی عمل منطقهای تهران. به عبارت دیگر به نظر می رسد، اکر هم امکان دارد با یک “توطئه واحد” مواجه نباشیم، اما با همگرایی منافع متفاوت روبهرو باشیم.
در جبههای دیگر و در میان هیاهوی تنگه هرمز، نفتکشها، عربستان و یمن، جبهه لبنان نباید فراموش شود. آنچه از ماهوی قضایا برمیآید این است که، ادامه و تشدید حملات اسرائیل به لبنان نشان میدهد حزبالله همچنان تحت فشار جدی قرار دارد. اما تمرکز افکار عمومی و رسانههای جهانی بر جنگ ایران و آمریکا و بحران هرمز این خطر را ایجاد کرده که تحولات لبنان به حاشیه دستور کار بینالمللی رانده شود. از منظر تهران، این وضعیت یک تناقض دیگر ایجاد میکند.
ایران در مذاکرات و شروط مربوط به پایان مناقشه، مسئله لبنان و خروج نیروهای اسرائیلی را نیز مطرح کرده و خود را نسبت به سرنوشت این جبهه بیتفاوت نمیداند. اما هرچه تعداد جبهههای بحران افزایش مییابد، توان دیپلماتیک ایران نیز ناگزیر میان آنها تقسیم میشود. بنابراین تعدد جبههها همیشه به معنای افزایش قدرت چانهزنی نیست. گاهی درست برعکس، گسترش بیش از اندازه میدان نبرد موجب رقیقشدن تمرکز راهبردی میشود.
در این مرحله شاید مهمترین ضرورت برای تهران جلوگیری از شکلگیری یک تحول خطرناک باشد و نگذارد جنگ دوجانبه تبدیل به جنگ ایران و منطقه شود. ایران باید میان مقابله خود با واشنگتن و مناسبات خود با عربستان، پاکستان و ترکیه تمایز روشنی ایجاد کند. به نظر می رسد هر اقدامی که این کشورها را متقاعد کند بحران موجود بخشی از یک تهدید امنیتی واحد علیه آنهاست، عملاً به افزایش تعداد بازیگران مقابل تهران منجر خواهد شد. در مقابل، دیپلماسی فعال با ریاض، آنکارا و اسلامآباد میتواند مانع تبدیل پیمان مکه از یک سازوکار دفاعی به ساختاری برای مقابله منطقهای با ایران شود. تهران همچنین نیازمند بازنگری در نسبت میان “گسترش جغرافیای بازدارندگی” و “کنترل سیاسی بازدارندگی” است. بازدارندگی زمانی مؤثر است که هزینه اقدام دشمن را افزایش دهد؛ اما اگر همزمان موجب افزایش تعداد دشمنان یا نزدیکشدن بازیگران بیطرف به رقبای ایران شود، می تواند کارآمدی آن را تضعیف کند.
نتیجه کلام اینکه، جنگها همیشه با توانایی های تسلیحاتی تعیین تکلیف نمیشوند. گاهی مهمترین نتیجه جنگ، ائتلافهایی است که در حاشیه میدان نبرد متولد میشوند. ایران اکنون دقیقاً با چنین لحظهای مواجه است. آنچه دیده میشود این است که تهدید اصلی فقط فشار آمریکا یا حملات اسرائیل نیست؛ خطر راهبردیتر آن است که گسترش بحران، کشورهایی را که تا امروز خواهان تقابل با ایران نبودهاند به تدریج در یک چارچوب امنیتی مشترک قرار دهد. اگر عربستان، پاکستان و ترکیه به این جمعبندی برسند که امنیت آنها در برابر شبکهای واحد از تهدیدات منطقهای قرار گرفته است، نقشه ژئوپلیتیکی پیرامون ایران میتواند به شکلی بنیادین تغییر کند.
ریاض، آنکارا و اسلامآباد میتواند مانع تبدیل پیمان مکه از یک سازوکار دفاعی به ساختاری برای مقابله منطقهای با ایران شود. تهران همچنین نیازمند بازنگری در نسبت میان “گسترش جغرافیای بازدارندگی” و “کنترل سیاسی بازدارندگی” است. بازدارندگی زمانی مؤثر است که هزینه اقدام دشمن را افزایش دهد؛ اما اگر همزمان موجب افزایش تعداد دشمنان یا نزدیکشدن بازیگران بیطرف به رقبای ایران شود، می تواند کارآمدی آن را تضعیف کند.
نتیجه کلام اینکه، جنگها همیشه با توانایی های تسلیحاتی تعیین تکلیف نمیشوند. گاهی مهمترین نتیجه جنگ، ائتلافهایی است که در حاشیه میدان نبرد متولد میشوند. ایران اکنون دقیقاً با چنین لحظهای مواجه است. آنچه دیده میشود این است که تهدید اصلی فقط فشار آمریکا یا حملات اسرائیل نیست؛ خطر راهبردیتر آن است که گسترش بحران، کشورهایی را که تا امروز خواهان تقابل با ایران نبودهاند به تدریج در یک چارچوب امنیتی مشترک قرار دهد. اگر عربستان، پاکستان و ترکیه به این جمعبندی برسند که امنیت آنها در برابر شبکهای واحد از تهدیدات منطقهای قرار گرفته است، نقشه ژئوپلیتیکی پیرامون ایران میتواند به شکلی بنیادین تغییر کند.
اینجاست که پارادوکس بازدارندگی آشکار میشود. شبکهای که طی چند دهه برای افزایش عمق استراتژیک ایران و دور نگهداشتن تهدید از مرزهای آن شکل گرفته، در صورت فقدان مدیریت سیاسی ممکن است ناخواسته به محرکی برای همگرایی رقبای تهران تبدیل شود. از همین رو، آزمون اصلی سیاست خارجی ایران در هفتهها و ماههای پیش رو فقط مقاومت در برابر فشار آمریکا نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیلشدن این فشار به اجماع منطقهای علیه تهران است. ایران در حال حاضر در برابر احتمال معماری امنیتی جدیدی قرار دارد و باید خود مانع از شکلگیری آن شود.
