سرمقاله ــ وحید پیمان
هنگامی که دونالد ترامپ از پیشرویِ «تصمیمی بزرگ» سخن میگوید و گزاره «نابودی رژیم ایران» را به زبان میآورد، دیگر نمیتوان این کلمات را صرفاً در چارچوب ادبیات معمول رئیسجمهوری دانست که سیاست خارجیاش را بر پایه تهدید و ابهام پیش میبرد.
همزمان، بنیامین نتانیاهو نیز در طلیعه کارزار انتخاباتی حزب لیکود، بیپردةتر از همیشه اعلام کرد که «مأموریت باید تکمیل شود» و هدف نهایی، سرنگونی حکومت ایران است. او پیشتر نیز فروپاشی نظام سیاسی ایران را «مأموریت مرکزی» اسرائیل خوانده و آن را هدفی دستیافتنی توصیف کرده بود.
دو سخنرانی در دو سوی اقیانوس اطلس؛ اهدافی همسو در کلام، اما نه لزوماً نقشهای مشترک روی میز.
و نقطهعطف مسئله دقیقاً همینجاست.
ترامپ؛ همچنان در راهروی چانهزنی
ترامپ استادِ ابهامافکنی است. او بارها از «گزینههای بزرگ»، «خطوط قرمز» و تصمیمهای سرنوشتساز سخن رانده و سپس گام در مسیری یکسره متفاوت نهاده است. از اینرو، صرفاً با اتکا به شدّت و حدّت کلمات او نمیتوان وقوع یک اقدام نظامی مشخص را قطعی انگاشت.
اما اینبار، معادله تفاوتِ ماهوی دارد: این سخنان درست در بستری ادا میشوند که جنگ سایه میان ایران و آمریکا ماههاست کش آمده و واشنگتن در حال تصمیمگیری برای مرحله بعدی آن است. ترامپ حتی صریحاً ابراز داشته که میخواهد موضع عربستان سعودی، امارات، قطر، بحرین، کویت و عمان را درباره آینده این رویکرد بداند.
این یعنی «تصمیم» هنوز در کوره تصمیمسازی در حال شکلگیری است.
اگر هدف، صرفاً صلای یک عملیات نظامی محدود بود، چنین رایزنیهای دامنهدار منطقهای چندان موضوعیت نداشت؛ اما اگر سخن از دستکاری در ساختار سیاسی ایران باشد، مسئله دیگر منحصر به ایران، آمریکا و اسرائیل نیست؛ بلکه تمام خاورمیانه وارد ورطهای متفاوت خواهد شد.
نتانیاهو در پی چیست؟
برای نتانیاهو، پرونده ایران تنها یک دغدغه امنیتی نیست؛ بلکه به ستون فقراتِ روایت سیاسی او بدل شده است. او اکنون در آستانه کارزار انتخاباتی اسرائیل ایستاده و در نخستین نطق انتخاباتیاش، «امنیت» را محور مانور خود قرار داده و از تداوم عملیات علیه ایران، حزبالله و حماس سخن گفته است.
از اینرو، باید میان «هدف استراتژیک اسرائیل» و «محاسبات انتخاباتی نتانیاهو» مرزی روشن کشید. این دو الزاماً در تناقض نیستند، اما یکسان هم به شمار نمیروند.
شاید تلآویو تضعیف شدید ساختار قدرت در تهران را یک هدف راهبردی بداند؛ اما اینکه آیا واشنگتن نیز حاضر است تاوان «تغییر رژیم» را با هزینههای سنگینِ یک جنگ فرسایشی، بیثباتی فراگیر منطقهای و شوک عمیق به بازار انرژی بپردازد، پرسشی بهتمامی متفاوت است.
آیا آمریکا واقعاً در پی سرنگونی حکومت ایران است؟
در این ایستگاه باید با احتیاط و عصا بهدست سخن گفت.
آنچه امروز مشهود است، همگراییِ قابلتوجه در ادبیات سیاسی واشنگتن و تلآویو درباره تضعیف تهران است؛ اما هنوز شواهد متقن و علنی از یک توافق نهایی بر سر «چگونگی» و «زمان» تغییر حکومت در دست نیست.
مهمتر آنکه «فروپاشی یک حکومت» لزوماً بهمعنای «تثبیت یک ساختار جایگزین» نیست.
فشارهای سنگین نظامی و اقتصادی ممکن است به تغییر رفتار تهران بینجامد، یا به توافقی بزرگ ختم شود، یا گسستهای داخلی را تعمیق کند، و یا برعکس، در شرایطی خاص به انسجامِ بیشترِ هسته سختِ قدرت منجر گردد. تاریخ خاورمیانه بهروشنی گواهی میدهد که هیچ قدرت خارجی نمیتواند مهندسیِ پیامدهای فروپاشی یک نظام سیاسی را با اطمینان کامل به دست گیرد.
ایران در برابر سه سناریو
ایرانِ امروز بر سر تقاطع سه مسیر تاریخی ایستاده است:
نخست؛ توافق بزرگ:
فشارهای متراکم نظامی و اقتصادی ممکن است در نهایت تهران و واشنگتن را به سازش بر سر پرونده هستهای، موشکی، امنیت منطقهای و رفع تحریمها بکشاند. در این سناریو، تهدیدهای کنونی ترامپ کارکردی جز ابزار فشار برای امتیازگیری بیشتر ندارد.
دوم؛ جنگ فرسایشی و تضعیف تدریجی:
نه آمریکا و اسرائیل به پیروزیِ برقآسا دست مییابند و نه ایران تن به تسلیم میدهد؛ بلکه کشور وارد دالانِ فرسایندهای از فشارهای خردکننده اقتصادی، حملات نقطهای، بحران انرژی و گسستهای اجتماعی میشود. این سناریو چه بسا از یک جنگ تمامعیار پرریسکتر باشد، چرا که بنمایه جامعه را بهمرور میساید.
سوم؛ گذار بحران به مرحله تغییر سیاسی:
اگر فشار خارجی با شکاف عمیق در ساختار قدرت، بحران اقتصادی و نارضایتی انباشتهشده همزمان شود، مسئله از حد «منازعه ایران و اسرائیل» فراتر خواهد رفت و خود «آینده ساختار سیاسی ایران» به مسئله اصلی بدل میشود.
با این همه، هیچیک از این سه مسیر را نمیتوان از هماکنون به عنوان تقدیر قطعیِ فردا قلمداد کرد.
کانون خطر؛ شاید تهران، نه واشنگتن
بزرگترین خطای محاسباتی برای هر حکومتی این است که بقای خود را تنها به اهرمهای نظامی گره بزند.
تنش خارجی میتواند بنیه یک حکومت را تضعیف کند، همانطور که تحت شرایطی خاص میتواند جامعه را پیرامون «خطر بیرونی» متراکم سازد. اما آنچه در نهایت سرنوشت یک نظام را رقم میزند، ترکیبی پیچیده از مشروعیت، کارآمدی، ثبات اقتصادی، انسجام نخبگان و میزان توانایی سیستم در پاسخگویی به مطالبات جامعه است.
از این منظر، اگر تهران تصور کند تنها صورتمسئله، «حمله خارجی» است، بخش عمدهای از واقعیت را ندیده است. در مقابل، اگر واشنگتن و تلآویو نیز بر این باور باشند که با چند ضربه نظامی میتوان هندسه سیاسی ایران را بازطراحی کرد، گرفتار همان خطای محاسباتی شدهاند که قدرتهای مداخلهگر بارها در خاورمیانه تاوانش را دادهاند.
آیا ترامپ بلوف میزند؟
پاسخ دقیق این است: شاید بخشی از آن نمایش و بلوف باشد، اما دیگر نمیتوان تمام آن را بازی کلامی انگاشت.
تهدیدهای ترامپ اینبار با واقعیتهای صحنه نبرد گره خورده است. او در حالی از «تصمیم بعدی» سخن میگوید که آرایش نظامی آمریکا در منطقه فعال است و رایزنیها با متحدان منطقهای جریان دارد. بنابراین، سخنان اخیر او را نه اعلام قطعیِ «تغییر رژیم»، بلکه باید هشداری جدی از احتمال ورود جنگ به مرحلهای بیبازگشت تلقی کرد.
شاید پرسش کلیدی امروز این نباشد که آیا ترامپ بلوف میزند یا خیر؛ پرسش بزرگتر این است:
اگر روزی واشنگتن و تلآویو تصمیم بگیرند استراتژی خود را از «تغییر رفتار» به «تغییر حکومت» شیفت دهند، آیا برای «روزِ بعد» نقشه و برنامهای دارند؟
سرنگونی یک ساختار شاید با شلیک نخستین موشکها کلید بخورد، اما نظمبخشی به فردای آن با هیچ منطق نظامی و هیچ موشکی میسر نیست. ایران کشوری ۸۵ میلیونی با دیرینهای چند هزار ساله، جامعهای متکثر و ساختارهایی پیچیده است؛ آینده چنین سرزمینی را نمیتوان در تریبونهای واشنگتن یا تلآویو نگاشت.
در نهایت، آنچه تعیینکننده خواهد بود نه طنین تهدیدهای ترامپ و نتانیاهو، بلکه نقطهای است که در آن، گسلهای فشار خارجی بر گسلهای تحولات درونی ایران تطبیق کنند.
نقطهای که شاید هنوز فرانرسیده باشد، اما بیش از هر زمان دیگری به آن نزدیک شدهایم.
