عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان، مدرس روابط بین الملل Near East University
حملات نظامی متقابل میان ایران و آمریکا در روزهای اخیر بار دیگر منطقه را در آستانه بحرانی تازه قرار داده است. از حملات هفته گذشته و به ویژه اعلام رسانهای تهدید ایران از سوی ترامپ و حمله در سحرگاه پنجشنبه ۲۱ خردادماه به اهدافی در جنوب کشورمان تا حملات متقابل ایران به پایگاههای آمریکایی در منطقه، نشانهها حاکی از آن است که خاورمیانه وارد مرحلهای جدید از تنش شده است. با این حال، پرسش اصلی این نیست که چه کسی آخرین موشک را شلیک کرده است؛ پرسش مهمتر آن است که آمریکا از ادامه این وضعیت چه هدفی را دنبال میکند و ایران چگونه میتواند بدون گرفتار شدن در دام یک جنگ فرسایشی، از این مرحله حساس عبور کند؟
تحولات هفتههای اخیر نشان میدهد که معادله موجود را نمیتوان صرفاً با عینک نظامی تحلیل کرد. از نگاه نویسنده که به موضوع از منظر روابط بینالملل و سیاست خارجی مینگرد، آنچه امروز میان تهران و واشنگتن جریان دارد بیش از آنکه یک جنگ کلاسیک باشد، بخشی از یک رقابت راهبردی پیچیده است که ابعاد نظامی، اقتصادی، سیاسی، روانی و اجتماعی را همزمان در بر میگیرد.
در روز پنجشنبه هفته گذشته، حملات جدید آمریکا علیه اهدافی در جنوب ایران آغاز شد و متعاقب آن چرخهای از حملات و واکنشهای متقابل شکل گرفت. البته روز سهشنبه نیز گزارشهایی از هدف قرار گرفتن برخی زیرساختهای غیرنظامی از جمله تأسیسات آبشیرینکن منتشر شد که بنابه گزارش نیویورک تایمز، در صورت اثبات، میتواند پرسشهای جدی حقوقی و انسانی را در سطح بینالمللی مطرح کند. زیرا این اقدام به منزله جنایت جنگی محسوب میشود. همزمان واشنگتن همچنان تأکید میکند که اقدامات او در چارچوب دفاع از نیروهای خود و ساقط شدن بالگرد آپاچی صورت گرفته و آتشبس نقض نشده است؛ ادعایی که از سوی تهران مورد پذیرش قرار نگرفته است. زیرا بالگرد به منطقه ممنوعه از نظر ایران وارد شده بوده است.
اما فراتر از این رخدادها، باید به هدف کلان آمریکا توجه کرد. تجربه دو دهه گذشته نشان داده است که واشنگتن به خوبی از هزینههای یک جنگ تمامعیار با ایران آگاه است. ایران نه عراق سال ۲۰۰۳ است و نه شباهت به افغانستان سال ۲۰۰۱ دارد. ظرفیتهای موشکی، عمق راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی، جمعیت، منابع انسانی و اهمیت ژئواکونومیک ایران باعث شده هرگونه جنگ گسترده به بحرانی غیرقابل پیشبینی برای کل منطقه تبدیل شود.
در مقابل، آمریکا نیز با محدودیتهای فراوانی روبهرو است. بدهی سنگین دولت فدرال، شکافهای سیاسی داخلی، فشار افکار عمومی و نگرانی متحدان منطقهای سبب شده گزینه جنگ فراگیر از جذابیت چندانی برای تصمیمگیران آمریکایی برخوردار نباشد. از این رو به نظر میرسد واشنگتن در پی راهبردی متفاوت است؛ راهبردی که میتوان آن را “فرسایش کنترلشده” نامید.
در این راهبرد، هدف اصلی الزاماً شکست نظامی ایران نیست. هدف آن است که کشور در وضعیتی میان جنگ و صلح قرار گیرد؛ وضعیتی که نه امکان بازگشت کامل به شرایط عادی را فراهم کند و نه به یک رویارویی نهایی منجر شود. در چنین فضایی، اقتصاد تحت فشار قرار میگیرد، سرمایهگذاری کاهش مییابد، نااطمینانی افزایش پیدا میکند و جامعه به تدریج هزینههای استمرار بحران را احساس میکند.
به بیان دیگر، واشنگتن تلاش میکند قدرت نظامی ایران را به یک مسئله اقتصادی و اجتماعی تبدیل کند. هر حمله محدود، هر تهدید جدید، هر تحریم تازه و هر عملیات روانی بخشی از یک زنجیره بزرگتر است که در نهایت میکوشد محاسبات تصمیمگیران ایرانی را تغییر دهد و تهران را به پذیرش توافقی سوق دهد که از نگاه آمریکا مطلوبتر است. و یا اینکه به زعم آمریکا بستر آشوب های اجتماعی را در کشور فراهم آورد.
با این حال، این تصویر تنها یک سوی ماجراست. آمریکا نیز در شرایطی قرار ندارد که بتواند بدون هزینه این راهبرد را ادامه دهد. هرچه بحران طولانیتر شود، هزینه حفاظت از پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه افزایش مییابد. امنیت انرژی جهانی آسیب میبیند. بازارهای مالی با نوسان مواجه میشوند و متحدان واشنگتن نیز بیش از گذشته نسبت به آینده منطقه احساس نگرانی خواهند کرد.
اما فراتر از این رخدادها، باید به هدف کلان آمریکا توجه کرد. تجربه دو دهه گذشته نشان داده است که واشنگتن به خوبی از هزینههای یک جنگ تمامعیار با ایران آگاه است. ایران نه عراق سال ۲۰۰۳ است و نه شباهت به افغانستان سال ۲۰۰۱ دارد. ظرفیتهای موشکی، عمق راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی، جمعیت، منابع انسانی و اهمیت ژئواکونومیک ایران باعث شده هرگونه جنگ گسترده به بحرانی غیرقابل پیشبینی برای کل منطقه تبدیل شود.
در مقابل، آمریکا نیز با محدودیتهای فراوانی روبهرو است. بدهی سنگین دولت فدرال، شکافهای سیاسی داخلی، فشار افکار عمومی و نگرانی متحدان منطقهای سبب شده گزینه جنگ فراگیر از جذابیت چندانی برای تصمیمگیران آمریکایی برخوردار نباشد. از این رو به نظر میرسد واشنگتن در پی راهبردی متفاوت است؛ راهبردی که میتوان آن را “فرسایش کنترلشده” نامید.
در این راهبرد، هدف اصلی الزاماً شکست نظامی ایران نیست. هدف آن است که کشور در وضعیتی میان جنگ و صلح قرار گیرد؛ وضعیتی که نه امکان بازگشت کامل به شرایط عادی را فراهم کند و نه به یک رویارویی نهایی منجر شود. در چنین فضایی، اقتصاد تحت فشار قرار میگیرد، سرمایهگذاری کاهش مییابد، نااطمینانی افزایش پیدا میکند و جامعه به تدریج هزینههای استمرار بحران را احساس میکند.
به بیان دیگر، واشنگتن تلاش میکند قدرت نظامی ایران را به یک مسئله اقتصادی و اجتماعی تبدیل کند. هر حمله محدود، هر تهدید جدید، هر تحریم تازه و هر عملیات روانی بخشی از یک زنجیره بزرگتر است که در نهایت میکوشد محاسبات تصمیمگیران ایرانی را تغییر دهد و تهران را به پذیرش توافقی سوق دهد که از نگاه آمریکا مطلوبتر است. و یا اینکه به زعم آمریکا بستر آشوب های اجتماعی را در کشور فراهم آورد.
با این حال، این تصویر تنها یک سوی ماجراست. آمریکا نیز در شرایطی قرار ندارد که بتواند بدون هزینه این راهبرد را ادامه دهد. هرچه بحران طولانیتر شود، هزینه حفاظت از پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه افزایش مییابد. امنیت انرژی جهانی آسیب میبیند. بازارهای مالی با نوسان مواجه میشوند و متحدان واشنگتن نیز بیش از گذشته نسبت به آینده منطقه احساس نگرانی خواهند کرد.
به همین دلیل است که میتوان گفت هر دو طرف وارد نوعی جنگ فرسایشی شدهاند. تفاوت در اینجاست که ایران باید مراقب باشد زمین بازی را خود انتخاب کند و در زمینی که دیگران طراحی کردهاند گرفتار نشود.
در اینجا لازم است بر یک نکته مهم تأکید شود. نویسنده از منظر سیاسی و روابط بینالملل به مسئله مینگرد و طبیعتاً راهحلهای اقتصادی و اجرایی را باید از کارشناسان اقتصاد، مدیران ارشد دولتی و مسئولان حوزه برنامهریزی کشور مطالبه کرد. با این حال از منظر راهبردی میتوان گفت که موفقیت یا شکست هرگونه فشار خارجی در نهایت به میزان تابآوری داخلی بستگی دارد.
اگر دولت، نهادهای اقتصادی و مدیران اجرایی بتوانند آثار فشارهای ناشی از این راهبرد فرسایشی را کاهش دهند، بخش مهمی از اهداف طراحان این سناریو خنثی خواهد شد. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که جنگهای فرسایشی زمانی موفق میشوند که شکاف میان دولت و جامعه افزایش پیدا کند و اعتماد عمومی آسیب ببیند.
در چنین شرایطی، انسجام ملی به یک مؤلفه امنیتی تبدیل میشود. حضور مردم در صحنه، مشارکت اجتماعی، حمایت از منافع ملی و حفظ آرامش عمومی تنها یک مسئله اجتماعی نیست، بلکه بخشی از قدرت ملی کشور محسوب میشود. هیچ قدرت خارجی نمیتواند صرفاً با ابزار نظامی کشوری را وادار به عقبنشینی کند؛ آنچه سرنوشت بحرانها را تعیین میکند، میزان همبستگی داخلی و توان جامعه در عبور از شرایط دشوار است.
از سوی دیگر، تجربه ماههای گذشته نشان داده است که ایران برخلاف بسیاری از پیشبینیهای اولیه، توانسته است در حوزه نظامی و دیپلماتیک ظرفیتهای قابل توجهی از خود نشان دهد. توان پاسخگویی به تهدیدات، حفظ انسجام ساختار دفاعی، مدیریت بحران در شرایط پیچیده و استمرار فعالیت دستگاه دیپلماسی از جمله عواملی است که اجازه نداده محاسبات برخی بازیگران خارجی به نتیجه مطلوب آنان برسد.
امروز ایران با چالشهای مهمی روبهرو است، اما در عین حال از ظرفیتهای قابل توجهی نیز برخوردار است. تاریخ معاصر ایران نشان داده است که این کشور در مقاطع دشوار توانسته با اتکا به سرمایه انسانی، موقعیت ژئوپلیتیکی، توان دفاعی و انسجام اجتماعی از بحرانهای بزرگ عبور کند.
به همین دلیل، اگرچه روزهای پیش رو ممکن است همچنان با تنش، فشار و نااطمینانی همراه باشد، اما دلیلی برای ناامیدی وجود ندارد. ایران همچنان از ابزارهای مؤثر دفاعی، ظرفیتهای دیپلماتیک و پشتوانه اجتماعی لازم برای مدیریت بحران برخوردار است. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد، حفظ وحدت ملی، افزایش کارآمدی اقتصادی و تداوم ابتکار عمل سیاسی است.
در نهایت، آینده این رویارویی نه صرفاً در میدان نبرد، بلکه در میدان محاسبات راهبردی تعیین خواهد شد. کشوری که بتواند تابآوری بیشتری از خود نشان دهد، ابتکار عمل سیاسی را حفظ کند و میان قدرت سخت و قدرت اجتماعی توازن برقرار سازد، شانس بیشتری برای عبور موفق از این مرحله خواهد داشت. نشانههای موجود حاکی از آن است که ایران همچنان از ظرفیت لازم برای تحقق این هدف برخوردار است و میتواند با اتکا به مردم، توان دفاعی و دیپلماسی فعال، چشماندازی امیدوارکننده برای آینده نزدیک و میانمدت ترسیم کند.