زمانیکه علامه بهلول در سفر حج بود پیاده از مکه عازم مدینه بود که در بین راه به استراحتگاهی رسید و هندوانه ای خرید و به عنوان غذا خورد و پوست آن را کنار بوتههای سمت بیابان گذاشت که متوجه زنی شد که همراه بچه هایش با لباسهایی مندرس آمد و پوست هندوانه را برداشته و تکه تکه کرده و هر تکه را به یکی از بچههایش داده و آنها پوست هندوانه را خوردند. او که متوجه فقر شدید آن زن شده بود کل پولش را که 1500ریال سعودی بود به آن زن داد و حساب کرد تا دو سه روز دیگر که به مدینه برسد میتواند گرسنه بماند و فقط در بین راه آب بنوشد تا در مدینه از آشنایانش پولی قرض بگیرد. پس پیاده به راهش ادامه داد مدتی نگذشت که ماشینی کنارش متوقف شد که حامل کاروان حجاجی بود که عازم مدینه بودند روحانی کاروان که از دوستان او بود او را شناخته بود از او خواست که همسفر آنان شود. وقتی دید که او سوار ماشین نمیشود و قصد کرده راه را پیاده طی کند یک دسته پول به او هدیه میدهد و به سفارش روحانی کاروان برخی از کاروانیان نیز مقدار دیگری پول به بهلول هدیه میدهند. با رفتن ایشان بهلول پول را شمارش میکند و میبیند دقیقا 15000 ریال سعودی شده است. در این هنگام به یاد این آیه شریفه میافتد که میفرماید:امام صادق(عليه السلام) مىفرمايد: «اگر هزار نفر را در حج خود شريك سازى براى هر يك از آنها يك حج خواهد بود، بدون آنكه از حج تو چيزى كسر شود»; «لو اشركت ألفاً في حجّتك لكان لكلّ واحد حجةً مِنْ غَيْر أنْ تنقص حجك شيئاً» علی بن ابراهيم از پدرش (ابراهيم بن هاشم) نقل مىكند كه عبدالله جندب را در موقف (عرفات) ديدم، حالتى بهتر از حالت او نديده بودم. دستها به آسمان برداشته يكسره اشك بر چهرهاش جارى بود و بر زمين مىريخت.همينكه مردم متفرق شدند گفتم: اى ابا محمد! موقفى بهتر از موقف تو هرگز نديده بودم.