عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان
جنگ را معمولاً با صدای انفجار، دود، موشک و آمار تلفات میشناسیم؛ اما واقعیت آن است که ویرانگرترین بخش هر جنگ، نه آن چیزی است که در میدان نبرد رخ میدهد، بلکه آن چیزی است که در دل انسانها فرو میریزد. جنگ، پیش از آنکه ساختمانها را ویران کند، امنیت روانی جامعه را فرسوده میسازد؛ پیش از آنکه اقتصاد را از پا درآورد، امید را نشانه میرود؛ و پیش از آنکه مرزهای جغرافیایی را تغییر دهد، مرزهای اعتماد و آرامش را در ذهن مردم جابهجا میکند.
امروز، بیش از 130 روز از آغاز رویارویی مستقیم ایران و ایالات متحده میگذرد؛ رویارویی جاهطلبانهای از سوی قدرت استعماری آمریکا و با حمایت های اتاق های فکر و سیاست گذاری صهیونیستی به راه افتاده که از همان روزهای نخست، بسیاری آن را یک عملیات کوتاهمدت میدانستند. اما آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، دیگر یک عملیات محدود نیست؛ بلکه جنگی فرسایشی است که هر روز ابعاد تازهای پیدا میکند و هزینههای آن نه تنها بر توان نظامی طرفین، بلکه بر زندگی میلیونها انسان سایه افکنده است.
بر اساس گزارشهای منتشرشده و تصاویر مستند، طی هفتههای اخیر دامنه حملات از اهداف صرفاً نظامی فراتر رفته و برخی زیرساختهای غیرنظامی نیز در معرض آسیب قرار گرفتهاند. رسانهها از حمله به اطراف بیمارستان شهید بقایی اهواز و همچنین هدف قرار گرفتن یک سیلوی نگهداری گندم در هویزه خبر دادهاند؛ گزارشهایی که میتواند پرسشهای جدی درباره رعایت اصول حقوق بینالملل بشردوستانه و اصل تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامی ایجاد میکند. حمله به این اهداف غیرنظامی ولو ناخواسته نیز به عنوان جنایت جنگی محسوب میگردد. گرچه فرماندهی سنتکام اعلام کردهاند که عملیات آنان صرفاً متوجه اهداف نظامی بوده است و آن را رد کردهاند ولی در برابر تصاویر مستند نمیتوان چنین حقایقی را از دید جهانیان کتمان کرد. صد البته ایالات متحده و رئیس جمهور روان پرش آن وقیحانه حتی تصاویر مربوط به مزار قربانیان مدرسه شجره طیبه را حاصل هوش مصنوعی میشمارد. در چنین شرایطی با اینگونه بلاهت فکری چه میتوان گفت؟ باید بدانیم که فارغ از روایتهای متفاوت، یک حقیقت تغییر نمیکند؛ هرگاه جنگ به زیرساختهای حیاتی و زندگی غیرنظامیان نزدیک شود، نخستین بازنده آن مردم عادی هستند. متأسفانه علی رغم ضرباتی که نیروهای مسلح و غیور ایران بر پایگاههای نظامی آمریکایی وارد میسازند ولی به نظر می رسد هنوز به جاهایی از پیکره این سمبل زورگویی ضربه تکان دهنده نخورده است که دردش بیاید تا دست از چنین خطاهایی بردارد.
از سوی دیگر، آنچه در صحنه راهبردی مشاهده میشود، نشان میدهد که این جنگ نه برای ایران پیروزی سریع به همراه داشته و نه برای آمریکا. زیرا نبردهای زمان بندی شده به صورت تک شبانگاهی و پاتک سحرگاهی به مانند بازی پینک پنک ادامه دارد. تحلیلهای منتشرشده در مراکز پژوهشی غربی نیز نشان میدهد که بسیاری از اهداف اولیه واشنگتن، از جمله فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران، از کار افتادن کامل توان موشکی و پایان ظرفیتهای بازدارندگی تهران، محقق نشده است. همزمان، ایران نیز اگرچه توانسته است در برخی حوزههای دفاعی و بازدارندگی مقاومت کند، اما فشار اقتصادی، محدودیتهای تجاری، کاهش سرمایهگذاری، تورم و فرسایش توان معیشتی جامعه، هزینههایی سنگین بر کشور تحمیل کرده است.
در چنین شرایطی، تنگه هرمز مقوله اصلی جنگ کنونی است. غالب مردم میدانند که تنگه هرمز تنها یک گذرگاه دریایی نیست؛ بلکه به نماد رقابت دو اراده سیاسی تبدیل شده است. ایران تلاش میکند نشان دهد که همچنان توان اثرگذاری بر یکی از حساسترین شریانهای انرژی جهان را در اختیار دارد و حاکمیت قانونی خود را اثبات نماید. این مؤلفه بخشی از قدرت بازدارندگی و جایگاه ژئوپلیتیکی آن محسوب میشود. در مقابل، ایالات متحده نیز در تلاش است که این برتری ایران را خدشهدار سازد و حملات کنونی را در راستای کاهش نفوذ و توان ایران در این منطقه را موفقیتی راهبردی برای خود تلقی میکند. همین تضاد منافع باعث شده است که نه تهران آماده عقبنشینی کامل باشد و نه واشنگتن بتواند به اهداف خود بدون پرداخت هزینههای بیشتر دست یابد.
اما تجربه تاریخ هشدار میدهد که جنگهای فرسایشی، برخلاف تصور اولیه سیاستمداران، معمولاً برندهای ندارند. در چنین جنگهایی، زمان به مهمترین بازیگر تبدیل میشود. هرچه درگیری طولانیتر شود، هزینههای اقتصادی افزایش مییابد، سرمایهگذاری کاهش پیدا میکند، بازارهای مالی دچار بیثباتی میشوند و فشار روانی بر جامعه بیشتر میشود. گزارشهای اخیر درباره افزایش قیمت انرژی، اختلال در زنجیره تأمین جهانی و نگرانی از بازگشت رکود تورمی، تنها بخشی از پیامدهای اقتصادی این بحران است؛ پیامدهایی که دامنه آن از خاورمیانه فراتر رفته و اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
با این حال، شاید بزرگترین خطر، نه در میدان نبرد بلکه در درون جامعه خودمان در حال شکلگیری است؛ جایی که ناامیدی بهآرامی جای امید را میگیرد. جامعهای که هر روز اخبار جنگ، تورم، نااطمینانی و کاهش فرصتهای اقتصادی را تجربه میکند، ممکن است به تدریج احساس کند آیندهای روشن در انتظارش نیست. این احساس، اگر مدیریت نشود، میتواند خسارتی بهمراتب عمیقتر از خسارتهای نظامی بر جای بگذارد؛ زیرا سرمایه اصلی هر کشور، اعتماد و امید مردم آن است.
در تاریخ معاصر نمونههای متعددی وجود دارد که نشان میدهد حتی جنگهای طولانی نیز الزاماً به فروپاشی یک ملت منجر نمیشوند؛ مشروط بر آنکه حاکمیت و جامعه، همزمان برای حفظ انسجام داخلی، تقویت اقتصاد و کاهش تنشهای خارجی تلاش کنند. بریتانیا در جریان جنگ جهانی دوم، با وجود بمبارانهای گسترده، توانست با حفظ روحیه عمومی و مشارکت مردم، از مرحلهای بسیار دشوار عبور کند. ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، ویرانی را به نقطه آغاز بازسازی تبدیل کرد و با اصلاحات اقتصادی، سرمایهگذاری بر آموزش و فناوری و تعامل سازنده با جهان، در کمتر از سه دهه به یکی از بزرگترین قدرتهای اقتصادی جهان تبدیل شد. ویتنام نیز پس از سالها جنگ، دریافت که بازسازی اقتصاد و عادیسازی روابط خارجی، ادامه طبیعی مقاومت در میدان نبرد است.
ایران نیز امروز بیش از هر زمان دیگری به یک راهبرد جامع خروج از بحران نیاز دارد؛ راهبردی که تنها بر قدرت نظامی تکیه نکند، بلکه اقتصاد، دیپلماسی و سرمایه اجتماعی را نیز در بر گیرد. نخستین گام، جلوگیری از گسترش دامنه جنگ و کاهش احتمال ورود بازیگران جدید به درگیری است. دومین گام، اصلاحات اقتصادی و حمایت واقعی از تولید، سرمایهگذاری و معیشت مردم است؛ زیرا هیچ کشوری صرفاً با توان نظامی نمیتواند یک جنگ فرسایشی را مدیریت کند. سومین گام، تقویت اعتماد عمومی از طریق گفتوگوی صادقانه با جامعه، شفافیت در اطلاعرسانی و استفاده از ظرفیت نخبگان برای تصمیمسازی است. و سرانجام، دیپلماسی فعال و هوشمند باید بهعنوان مکمل قدرت بازدارندگی عمل کند؛ زیرا بسیاری از جنگهای طولانی، نه با پیروزی کامل یک طرف، بلکه با یافتن راهی برای پایان دادن به چرخه فرسایش خاتمه یافتهاند.
در کنار همه این مسئولیتها، سهم مردم نیز کم نیست. ملت ایران در دهههای گذشته بارها نشان داده است که در برابر بحرانها از ظرفیت بالایی برای همبستگی برخوردار است. آنچه امروز بیش از هر چیز باید حفظ شود، سرمایه امید است. امید، به معنای نادیده گرفتن دشواریها نیست؛ بلکه به معنای باور به این حقیقت است که هیچ بحرانی ابدی نیست. اگر جامعه بتواند امید، همبستگی و اعتماد خود را حفظ کند، عبور از سختترین شرایط نیز امکانپذیر خواهد بود.
جنگ، سرانجام روزی پایان خواهد یافت؛ همانگونه که همه جنگهای تاریخ پایان یافتهاند. اما آنچه پس از خاموش شدن صدای آخرین انفجار باقی میماند، کیفیت جامعهای است که از دل بحران بیرون میآید. اگر امروز بتوانیم در کنار دفاع از امنیت، از عقلانیت، اقتصاد، کرامت انسانی و امید اجتماعی نیز پاسداری کنیم، فردای پس از جنگ میتواند آغاز فصل تازهای از بازسازی و پیشرفت باشد. اما اگر امید را ببازیم، حتی خاموش شدن سلاحها نیز به معنای پایان جنگ نخواهد بود؛ زیرا دشوارترین نبرد، همان نبردی است که در دل انسانها جریان دارد.