عصرآزادی آنلاین/ دکتر علياصغر شعردوست
طنز، نزد ناصر فيض، سلاحي است براي روايت عشق؛ عشقي كه در پسِلبخند، زخمهاي كهن بر پيكرِ وطن را آشكار ميكند. او در دوم خرداد ۱۳۳۸در قم، در خانوادهاي روحاني و اهلِ علم،زاده شد. پدرش، شيخ ابوالفضلفيض مشكيني، از عالمانِ دين و از نزديكانِ آيتالله علي مشكيني بود و خود نيز به فارسي و تركي شعر ميسرود. فيض، نخستين سرودههاي جدياش را در بيستوهفتسالگي، در روزهاي آمادهسازي براي عملياتِ «كربلاي يك» درجبهه سرود و سپس در كنارِ زرويي نصرآباد، دفترِ طنزِ حوزه هنري را بنيان نهاد. او نشانِ درجهيك هنري را از آنِ خود كرده و در دومين جشنواره شعرفجر، برگزيده شده است. با اين همه، آنچه فيض را در تاريخِ شعرِ ايران ماندگار كرده، مناصبِ اداري نيست، بلكه طنزي است كه در آن، ايران، باهمه تلخيها و شيرينيهايش، در مركزِ روايت، ايستاده است.
طنزِ فيض، هرگز به شوخي صرف نميانجامد. او در سرودهاي كه از دلِ تجربه زيستِ خود در اين سرزمين برآمده، وطن را چنان تصوير كرده است كه در آن، عشق و رنج، پيوندي ناگسستني يافتهاند:
«وطن يعني همين خاكي كه مينامد مرا دشمن //
به جرم عشق ورزيدن به آن همواره، مزدورش
فداي خاك پاكش ميكنم اين جان شيرين را //
شود در كام من چون زهر اگر هم شهد انگورش»
در اين ابيات، تناقضِ عشقي آشكار است؛ عاشقي كه به جرمِ عشق، «مزدور» خطاب ميشود، اما از اين برچسبها نميهراسد. فيض، با زباني ساده و صميمي، از رابطهاي سخن ميگويد كه در آن، عشق و رنج، در هم تنيده شدهاند و وطن، با همه تلخيها و شيرينيهايش، در مركزِ اين رابطه، ايستاده است. او جانِ شيرينِ خويش را فداي خاك پاك ايران ميكند، حتي اگر شهد اين عشق هم در كام شاعر، همچون زهر شود. اين رويكرد، نشان ازعشقي دارد كه در عينِ آگاهي از زخمها، همچنان پايدار ميماند. فيض، درادامه همين سروده، با اشارهاي به اسطورههاي ايراني و اسلامي، ازفروتنياي سخن ميگويد كه در آن، حتي پادشاهي چون سليمان، نگاهش به مورچهاي است و اين، اشارهاي است به عشقي كه در آن، كوچكترين عناصرِوطن، براي شاعر، ارزشي والا دارند:
«پس از آن مصرعي زيبا به يادم آمد از حافظ //
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
ولي بعد از سليمان هركه هرچه پافشاري كرد
نشد باري نظر بر مور كردن هيچ مقدورش»
او با اين تعبير، بر اين نكته پاي ميفشارد كه عشق به ايران، او را از هرگونه تعلق به ظواهرِ قدرت و ثروت، فارغ ساخته است.
فيض در همين سروده، با اشارهاي طنزآميز به روزگار خود، از «سياست» و«شورش» و «سلحشوري» چنين سخن ميگويد:
«سياست را نميخواهم نه از نزديك نه دورش //
ندارد چون پدر مادر نه آن جورش نه اين جورش
سياست جنگ بين عدهاي سياس اگر باشد //
من شاعر چه ربطي دارم آخر با سلحشورش»
فيض در اين ابيات، با زباني كه هم طنزآميز است و هم هشداردهنده، ازسياستِ زورگويانه و جنگافروزي سخن ميگويد و مخاطب را به نقدِ قدرت و استبداد فرا ميخواند. اين نگاهِ انتقادي كه در پسِ لبخند، پنهان است، ازويژگيهاي بارزِ شعرِ فيض به شمار ميرود و او را به يكي از چهرههاي برجسته طنزِ سياسي و اجتماعي ايران بدل كرده است. در جاي ديگر، فيض با بياني غريب و تاثيرگذار، از عمقِ دلبستگي خود به هرذره از خاك ايران، پرده برميدارد. در غزلِ معروفِ «بايد كه شيوه سخنم راعوض كنم»، اين مصراع، چون نگيني در ميانِ طنزهاي گزنده ميدرخشد:
«بايد كه شيوه سخنم را عوض كنم //
يك موي گربه وطنم را عوض كنم»
«يك موي گربه وطنم»، استعارهاي است كه در آن، كوچكترين عناصرِ اين سرزمين، از عظمتي برخوردارند كه در نگاهِ اول، از چشمِ هر بينندهاي پنهان ميماند. فيض، در اين بيت، نشان ميدهد كه عشقِ او به ايران، از مرزهاي معمولِ عاطفه فراتر ميرود و به وسواسي عاشقانه بدل ميشود كه در آن، حتي يك موي گربه، از پرِ طاووسِ عالمي، ارزشمندتر است. اين تعبير، گوياترين تصوير از رويكردِ فيض به وطن است؛ رويكردي كه در آن، عشق، درعينِ طنز، به غايت، جدي و ريشهدار است. فيض، با اين مصراع، هويتِ ملي خود را در ظريفترين و كوچكترين عناصرِ وطن، بازتعريف ميكند. او درادامه همين غزل، با لحني طنزآميز و در عين حال، فلسفي، از تلاش براي تغييرِ خود و جهانِ پيرامونش سخن ميگويد:
«عمري به راه نوبت خودرو نشستهام //
امروز ميروم لگنم را عوض كنم
تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد //
روزي هزار بار فنم را عوض كنم»
فيض در اين ابيات، از روزمرگي نااميدكنندهاي سخن ميگويد كه در آن، انسان، براي گريز از تكرار، دست به هر تغييري ميزند، حتي اگر آن تغيير، عبث و بينتيجه باشد. اين نگاه، اگرچه در ظاهر، طنزآميز است، اما درباطن، از عمقِ نااميدي جمعي و فقرِ آرزوها در جامعهاي سخن ميگويد كه درآن، «ماهي مرده» هم به تور نميافتد: «براي آنكه گاهي آدمي طوري بداقبال است //كه حتي ماهي مرده نميافتد تهِ تورش» فيض، در كنارِ طنز گزندهاش، به كاركردِ اجتماعي شعر نيز باوري عميق دارد. او بر اين باور است كه شعرِ طنز، سطحِ توقع و دانشِ مخاطب را ارتقا ميدهد. دفترهاي شعري او، از «املتِ دستهدار» و «نزديك تهِ خيار» تا«فيضبوك» و «گناهِ اول»، هر يك، گوشهاي از اين نگاه را به تصوير ميكشند. او در اين دفترها، با بهرهگيري از زبانِ ساده و صميمي، ازدغدغههاي روزمره مردم، از مسائلِ اقتصادي و اخلاقي تا نقدِ قدرت وسياست، سخن ميگويد و با اين كار، مخاطبِ خود را به تفكر نيز وا ميدارد.
ناصر فيض، در اين مسير، با چهرههاي برجستهاي در محافلِ ادبي و رسانهاي همنشين بوده است. او را شاعري ديدهام كه در عينِ طنزپردازي، ازعمقِ عشق به ايران، غافل نميماند. در يكي از نشستهاي ادبي، فيض ازروزهاي جبهه و نخستين رباعيهايش گفت و من، در چهرهاش، عشقي را ديدم كه با هيچ لبخندي، پنهان نميشد. اين عشق، در شعرهايش نيز جاري است؛ شعري كه طنز را با عاشقانههاي ناگفته يك ملت، در هم آميخته است. فيض، با قلمِ خود، از ايران گفته است؛ ايرانِ كوچكي كه در دلِ هر ايراني، با همه خندهها و گريههايش، جريان دارد و هرگز، از ياد نميرود. او، در روزگاري كه بسياري از شاعران، از طنز، تنها به عنوانِ ابزاري براي تفنن استفاده ميكردند، با تكيه بر باورِ راستينِ خود، اين مسير را برگزيد و نشان داد كه طنز، ميتواند در عميقترين لايههاي عشق به وطن، ريشه بدواند و از آن، تصويرهايي بيافريند كه تا هميشه، در خاطرِ مخاطب، باقي بماند.
