عصرآزادی آنلاین سید وحید پیمان
پیشتر در یکی از سرمقالهها، سه سناریو برای مناقشه ایران و آمریکا ترسیم کرده بودم: توافق، جنگ فرسایشی و جنگ تمامعیار؛ سه مسیری که هر کدام میتواند آینده ایران و منطقه را به شکلی متفاوت رقم بزند. همانجا نیز نوشتم که اگر جنگ تمامعیار با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی داخل کشور همپوشان شود، جمهوری اسلامی ممکن است با بحرانی سیاسی و سرنوشتساز، از جمله خطر فروپاشی ساختار موجود، مواجه شود.
سخنان روز گذشته دونالد ترامپ در مجمع عمومی سازمان ملل، دستکم در سطح اعلامی، بار دیگر هر سه مسیر را پیش روی ایران قرار داد: توافق، ادامه جنگ و احتمال تشدید آن تا مرز رویارویی گستردهتر. ترامپ از یک سو تهدید کرد که در صورت شکست توافق، آمریکا میتواند جمهوری اسلامی را «نابود» کند و از سوی دیگر، از امکان دستیابی به توافق سخن گفت. اما شاید مهمتر از سخنان او، خبری بود که در همان روز منتشر شد: مقامهای آمریکایی و ایرانی حدود سه ساعت در نیویورک با یکدیگر گفتوگو کردند و ترامپ این دیدار را «بسیار خوب» و «سازنده» توصیف کرد.
این دو تصویر در نگاه نخست متناقض به نظر میرسند: تهدید در کنار مذاکره، فشار در کنار دیپلماسی و جنگ در کنار تلاش برای یافتن راه خروج. اما شاید همین تناقض، دقیقترین تصویر از وضعیت امروز باشد.
مسئله اکنون فقط این نیست که ایران و آمریکا با یکدیگر به توافق میرسند یا نه؛ مسئله بزرگتر آن است که ایران در این پیچ تاریخی چگونه میان آرمانهای ایدئولوژیک، عزت و سربلندی کشور، امنیت ملی، منافع ملی و ضرورتهای زندگی مردم تعادل برقرار خواهد کرد.
درست از همینجا، پرسشی قدیمی اما بسیار جدی دوباره سر برمیآورد: آیا میتوان با ادبیات دیروز، مسائل پیچیده امروز را حل کرد؟
استکبار؛ واقعیتی عینی یا مفهومی انتزاعی؟
در نظام بینالملل، نابرابری قدرت یک واقعیت است. آمریکا قدرت نظامی، اقتصادی، مالی و فناوری گستردهای دارد و از شبکهای وسیع از متحدان برخوردار است. تحریمهای آمریکا علیه ایران نیز صرفاً یک مفهوم انتزاعی نیستند؛ آثار آنها بر تجارت، سرمایهگذاری، انرژی، انتقال پول و زندگی اقتصادی مردم ایران کاملاً ملموس است.
بنابراین، اگر «سلطه» را به معنای تلاش قدرتهای بزرگ برای افزایش نفوذ و تحمیل اراده خود بر دیگران تعریف کنیم، نمیتوان اصل وجود آن را انکار کرد.
اما مسئله از جایی آغاز میشود که «استکبار» از یک مفهوم سیاسی قابل بحث، به مفهومی مطلق، فرازمانی و غیرقابل مذاکره تبدیل شود؛ مفهومی که هرگونه رابطه عادی با غرب را نشانه تسلیم و هر توافق با آمریکا را عقبنشینی از آرمانهای انقلاب تلقی کند. در این نقطه، دیگر با یک واقعیت صرفاً عینی روبهرو نیستیم؛ بلکه با روایتی ایدئولوژیک از واقعیت مواجهیم.
میتوان با سیاستهای یک قدرت بزرگ مخالف بود؛ میتوان تحریم، مداخله نظامی، فشار سیاسی یا رفتارهای یکجانبه آن را نقد کرد؛ اما در عین حال با همان کشور مذاکره کرد، قرارداد بست، تجارت کرد و بر سر منافع مشترک به توافق رسید.
دیپلماسی دقیقاً برای همین ساخته شده است. اگر مذاکره با کشوری که با آن اختلاف داریم، ذاتاً «تسلیم» باشد، دیگر چیزی به نام دیپلماسی باقی نمیماند؛ زیرا دیپلماسی اساساً هنر گفتوگو با طرفی است که در همه امور با ما همنظر نیست.
مشکل ایران با مذاکره نیست؛ با معنای سیاسی مذاکره است
اینجاست که بیانیه اخیر مجلس خبرگان اهمیت پیدا میکند. مجلس خبرگان در بیانیه خود درباره سخنان مرتبط با رفراندوم و «صلح شرافتمندانه» موضعی بسیار تند اتخاذ کرده و چنین اظهاراتی را در شرایط جنگی «جرمی نابخشودنی» خوانده است.
فارغ از داوری درباره این موضع، پیام سیاسی آن روشن است: هزینه داخلیِ انعطاف و مصالحه افزایش یافته است.
در چنین شرایطی، مذاکرهکننده ایرانی فقط با نماینده آمریکا پشت میز نمینشیند؛ او باید همزمان بتواند نتیجه مذاکره را برای ساختار سیاسی داخل کشور، افکار عمومی و نیروهای مختلف سیاسی نیز توضیح دهد. این همان گرهی است که شاید از خود مذاکرات ایران و آمریکا پیچیدهتر باشد.
اگر توافقی با آمریکا حاصل شود، آیا میتوان آن را پیروزی دیپلماسی و تأمین منافع ملی نامید یا حتماً باید آن را «عقبنشینی در برابر استکبار» دانست؟
پاسخ به این پرسش فقط سرنوشت یک توافق را تعیین نمیکند؛ بلکه میتواند مسیر سیاست خارجی ایران در سالهای آینده را نیز تغییر دهد.
آرمانها محترماند؛ اما کشورها با منافع واقعی اداره میشوند
هیچ کشوری بدون آرمان زندگی نمیکند. ایران نیز حق دارد استقلال سیاسی، تمامیت ارضی، امنیت ملی و عدم مداخله خارجی را از اصول بنیادین خود بداند. اما میان استقلال و انزوا تفاوتی بزرگ وجود دارد.
استقلال یعنی بتوانیم با شرق و غرب، با دوست و رقیب، بر اساس منافع ملی خود رابطه برقرار کنیم.
انزوا یعنی دایره انتخابهای خود را آنقدر کوچک کنیم که سرنوشت اقتصادی و سیاسی کشور به چند شریک محدود گره بخورد. سیاست خارجی موفق، انتخاب میان شرق و غرب نیست؛ افزایش تعداد انتخابهای یک کشور است.
از این منظر، سیاست «نگاه به شرق» نیز نیازمند بازنگری است.
چین و روسیه الزاماً جایگزین آمریکا و اروپا نیستند؛ همانگونه که آمریکا و اروپا نیز نمیتوانند جایگزین همه روابط ایران با آسیا و همسایگان شوند. کشوری که میخواهد مستقل باشد، نباید از یک وابستگی به وابستگی دیگری پناه ببرد. استقلال واقعی یعنی داشتن قدرت انتخاب؛ نه تغییر نام وابستگی.
روسیه؛ متحد راهبردی یا شریکی با منافع خاص خود؟
یکی از خطاهای رایج در تحلیل سیاست خارجی آن است که روابط کشورها را با ادبیات «دوست و دشمن» توضیح دهیم.
روسیه، پیش از هر چیز، روسیه است؛ کشوری با منافع ملی، محاسبات ژئوپلیتیک و اهداف خاص خود.
تحلیلهای منتشرشده درباره رفتار مسکو در بحران ایران نشان میدهد که ادامه وضعیت «نه جنگ و نه صلح» میتواند برای روسیه منافعی داشته باشد؛ از افزایش درآمدهای انرژی گرفته تا افزایش اهمیت ژئوپلیتیکی مسکو و منحرف شدن بخشی از توجه آمریکا از جنگ اوکراین. کارنگی حتی استدلال کرده است که یک توافق جامع میان واشنگتن و تهران لزوماً خبر خوبی برای کرملین نیست. البته این، تحلیل یک پژوهشگر است و نه سندی که نشان دهد روسیه رسماً چنین سیاستی را اعلام کرده است.
اما همین تحلیل یک سؤال مهم را پیش روی تهران قرار میدهد: آیا منافع ایران و روسیه همیشه یکی است؟
پاسخ روشن است: خیر.
روسیه میتواند شریک ایران باشد، اما نمیتواند جایگزین منافع ملی ایران شود.
مسکو ممکن است در جایی با تهران هممسیر باشد و در جایی دیگر، منافع متفاوتی داشته باشد. این نه عجیب است و نه غیراخلاقی؛ قاعده سیاست بینالملل همین است.
چین؛ شریکی بزرگ با محاسبات بزرگتر
درباره چین نیز نباید گرفتار همان خطای تحلیلی شد. چین از ایران نفت، امنیت انرژی و ثبات منطقهای میخواهد؛ اما همزمان، منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک گستردهای در رابطه با آمریکا، کشورهای عربی خلیج فارس و اقتصاد جهانی دارد.
در بحران اخیر نیز تحلیلهای منتشرشده نشان میدهد که پکن از نفوذ خود بر تهران برخوردار است، اما برای استفاده از این اهرم نیز منافع خودش را دنبال خواهد کرد. چتمهاوس پیشتر در تحلیل روابط چین و آمریکا درباره ایران نوشته بود که پکن از اهرم خود بر ایران برخوردار است، اما در صورت استفاده از آن، طبیعی است که از واشنگتن نیز چیزی بخواهد و اینجاست که تایوان وارد معادله بزرگتر میشود.
برای پکن، تایوان یکی از مسائل اصلی امنیت ملی و سیاست خارجی است و رابطه چین و آمریکا نیز بهشدت تحت تأثیر این موضوع قرار دارد.
آیا چین میتواند در بحران ایران از اهرم خود برای گرفتن امتیازهایی از واشنگتن در موضوعات مورد اختلاف، از جمله تایوان، استفاده کند؟
از نظر ژئوپلیتیک چنین ظرفیتی قابل تصور است؛ اما تبدیل این احتمال به یک واقعیت قطعی درباره مذاکرات جاری ایران و آمریکا، نیازمند شواهد بیشتری است.
آنچه مسلمتر است این است که چین نیز مانند روسیه، در هر بحران خارجی نخست منافع خود را محاسبه میکند.
پس اگر تهران تصور کند پکن و مسکو در هر شرایطی تا آخرین لحظه در کنار ایران خواهند ایستاد، ممکن است در محاسبات خود دچار خطا شود.
کشورها دوست دائمی ندارند؛ منافع دائمی دارند.
این جمله را نه فقط واشنگتن، بلکه تهران، مسکو و پکن نیز باید جدی بگیرند.
اقتصاد ایران دیگر تحمل بحران بیپایان را ندارد
در این میان، جامعه ایران شاید مهمترین بازیگر خاموش این معادله باشد.
تورم، کاهش ارزش پول ملی، محدودیت تجارت، فشار بر تولید، دشواری انتقال پول، محدودیتهای حملونقل و کاهش ارتباط ایران با اقتصاد جهانی، هزینههایی نیستند که بتوان برای همیشه از جامعه انتظار داشت تحمل کند.
اقتصاد را نمیتوان با شعار «مقاومت» از قوانین خود جدا کرد.
مقاومت بدون اقتصاد قدرتمند، سرانجام میتواند به فرسایش تبدیل شود و اقتصاد قدرتمند نیز بدون ارتباط گسترده با جهان، سرمایه، فناوری، بازار و شبکه مالی بینالمللی، بسیار دشوارتر ساخته میشود.
اینجاست که یک تناقض تاریخی پدیدار میشود: از یک سو میگوییم میخواهیم مستقل باشیم؛ از سوی دیگر، آنقدر دایره روابط خارجی را محدود میکنیم که قدرت انتخاب اقتصادی خود را از دست میدهیم.
استقلال واقعی یعنی وابسته نبودن به هیچ قدرتی؛ نه وابسته شدن به یک قدرت به جای قدرت دیگر.
توافق جامع؛ دشوار، اما ناممکن نیست
مشکل بزرگ آن است که توافق جامع میان ایران و آمریکا، اگر روزی شکل بگیرد، احتمالاً صرفاً درباره پرونده هستهای نخواهد بود.
مسائل امنیت منطقه، تحریمها، انرژی، تنگه هرمز، روابط ایران با بازیگران منطقهای و آینده مناسبات تهران با غرب، همگی میتوانند بهنحوی در این معادله وارد شوند و دقیقاً همینجاست که شعارهای آرمانگرایانه ممکن است به مانعی جدی تبدیل شوند.
اگر هرگونه عقبنشینی از موضع حداکثری، «خیانت به آرمان» تلقی شود، توافق جامع از نظر سیاسی بسیار دشوار خواهد شد.
اما اگر سیاست خارجی بر اساس منافع ملی تعریف شود، میتوان میان «اصل» و «روش» تفاوت گذاشت.
ممکن است اصل، استقلال و امنیت ایران باشد؛ اما روش دستیابی به آن میتواند مذاکره، توافق، تجارت و تعامل باشد.
مذاکره، آرمان نیست؛ ابزار است.
همانگونه که مقاومت نیز نباید هدف نهایی باشد؛ مقاومت زمانی معنا پیدا میکند که به امنیت، توسعه و رفاه جامعه منجر شود.
ایران اکنون باید میان «شعار» و «انتخاب» تفاوت بگذارد
بحران امروز شاید فرصتی تاریخی برای بازتعریف سیاست خارجی ایران باشد. نه به این معنا که ایران باید تسلیم آمریکا شود؛ چنین نتیجهای نه مطلوب است و نه از شواهد موجود قابل استخراج بلکه به این معنا که تهران میتواند از خود بپرسد:
آیا هدف سیاست خارجی، ادامه دائمی مبارزه با مفهومی به نام «استکبار» است یا ساختن کشوری قدرتمند، مستقل، ثروتمند و دارای قدرت انتخاب؟
اگر هدف، ساختن ایران قدرتمند باشد، آنگاه حتی رابطه با آمریکا نیز میتواند مانند رابطه با روسیه و چین، موضوعی قابل مذاکره باشد؛ نه تابویی ایدئولوژیک.
آمریکا امروز رقیب یا دشمن ایران است؟ میتوان درباره چرایی و چگونگی آن بحث کرد. اما آیا آمریکا باید برای همیشه دشمن ایران باقی بماند؟
این دیگر یک پرسش تاریخی است، نه یک اصل تغییرناپذیر.
همانگونه که چین و روسیه نیز دوستان ابدی ایران نیستند و نخواهند بود.
یک دست بر ماشه، یک دست بر میز مذاکره
اکنون تصویر عجیبی در برابر ماست. ترامپ در سازمان ملل از نابودی جمهوری اسلامی سخن میگوید، اما همان روز نمایندگان آمریکا و ایران ساعتها مذاکره میکنند و از ادامه گفتوگو سخن گفته میشود.
تهران از «مقاومت» سخن میگوید، اما همزمان کانال مذاکره با واشنگتن را باز نگه میدارد.
مسکو منافع و نفوذ خود را در منطقه دنبال میکند.
پکن امنیت انرژی، تجارت و منافع جهانی خود را محاسبه میکند و در پسزمینه، رقابت بزرگ آمریکا و چین و مسئله تایوان نیز جریان دارد و در میان همه این محاسبات، این مردم ایران هستند که هزینه اقتصادی و اجتماعی بحران را میپردازند.
این شاید همان لحظهای باشد که باید میان آرمان و ابزار، استقلال و انزوا، مقاومت و فرسایش، دوست و شریک، و دشمن و رقیب تفاوت گذاشت.
جهان امروز جای شعارهای مطلق نیست؛ جهان، عرصه محاسبه منافع است.
اگر ایران میخواهد مستقل بماند، شاید بیش از هر زمان دیگری به قدرت انتخاب نیاز دارد؛ و قدرت انتخاب زمانی شکل میگیرد که یک کشور بتواند با همه جهان رابطه داشته باشد، بدون آنکه به هیچ قدرتی وابسته شود.
شاید پرسش بزرگ امروز دیگر این نباشد که:
«آیا ایران در برابر استکبار تسلیم میشود یا مقاومت میکند؟»
پرسش دقیقتر این است:
«چگونه میتوان هم مستقل ماند، هم قدرتمند شد، هم با جهان رابطه داشت و هم هزینه یک دشمنی بیپایان را از دوش مردم برداشت؟»
این شاید دشوارترین انتخاب سیاستمداران ایرانی در این برهه تاریخی باشد؛ اما ناممکن نیست. فرصت مجمع عمومی سازمان ملل، با وجود همه تهدیدها و تناقضهایش، شاید فرصتی برای شکستن همین بنبست باشد؛ فرصتی برای آنکه تهران و واشنگتن از زبان تهدید به زبان معامله منافع برسند و ایران بتواند هم سایه جنگ را از سر کشور دور کند و هم راهی برای خروج از تنگنای اقتصادی و اجتماعی بیابد.
در نهایت، عزت یک ملت فقط در ایستادن در برابر فشار معنا پیدا نمیکند؛ گاهی عزت در آن است که یک کشور، با حفظ استقلال و خطوط قرمز خود، شجاعت انتخاب راهی را داشته باشد که آینده مردمش را امنتر و آبادتر کند و شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، ایران به چنین شجاعتی نیاز دارد.
