عصر آزادی آنلاین علی کریم پور
مفهوم مسئولیت اجتماعی در چند دهه گذشته به یکی از مسلطترین گفتمانهای پاسخگویی نهادی تبدیل شده است، تا آنجا که امروزه تصور سازمانی بدون برنامه مسئولیت اجتماعی تقریباً ناممکن به نظر میرسد. با این حال، همین سلطه مفهومی پرسشی بنیادین را پیش میآورد: آیا مسئولیت اجتماعی توانسته است به همان اندازه که در حوزههای رفاه، محیط زیست و حقوق کار پیش رفته، به حوزه فرهنگ نیز راه یابد، یا آنکه گسترش آن، خود مانعی برای طرح مسئولیت فرهنگی شده است؟ ادعای این مقاله آن است که مسئولیت اجتماعی نه تنها فرهنگ را در حاشیه نگه داشته، بلکه به دلیل ساختار مفهومی خود، نوعی «انحصار تحلیلی» پدید آورده که مسئولیت فرهنگی را یا به زیرمجموعهای فرعی از خود تقلیل میدهد یا به کلی از میدان بحث بیرون میراند. بازشناسی استقلال مسئولیت فرهنگی، بنابراین، نه یک تفنن نظری، بلکه شرط لازم برای درک آن دسته از تعهدات نهادی است که در چارچوب مسئولیت اجتماعی قابل صورتبندی نیستند.
برای فهم این انحصار، باید به معماری مفهومی مسئولیت اجتماعی توجه کرد.
چارچوب چهاربعدی کارول—اقتصادی، قانونی، اخلاقی و بشردوستانه—که همچنان پرمرجعترین صورتبندی در این حوزه است، مسئولیت را حول رابطه سازمان با ذینفعان و انتظارات اجتماعی تعریف میکند. در این چارچوب، فرهنگ اگر هم حضور داشته باشد، عمدتاً در بعد بشردوستانه و در قالب حمایت از فعالیتهای فرهنگی، ساخت فضاهای فرهنگی یا مشارکت در رویدادهای هنری ظاهر میشود. اما این حضور، حضوری «ابزاری» است: فرهنگ به مثابه عرصهای که سازمان در آن سرمایهگذاری میکند تا مشروعیت و تصویر خود را بهبود بخشد، نه عرصهای که سازمان در قبال دگرگونیهای آن پاسخگو باشد. کیومرث اشتریان این نارسایی را به دقت تشخیص میدهد و تصریح میکند که مسئولیت اجتماعی با تأکید بیشتر بر خدمات، فرهنگ را به حاشیه رانده و به سطح هنجارها و ارزشهای فرهنگی-فردی ورود نمیکند. نکته مهم این است که این حاشیهرانی نه نتیجه غفلت تصادفی، بلکه محصول منطق درونی خود مفهوم است: مسئولیت اجتماعی از همان آغاز حول پرسش «سازمان چه چیزی به جامعه میدهد» شکل گرفت، نه حول پرسش «سازمان چه نسبتی با فرهنگ جامعه برقرار میکند». این تمایز را میتوان با تکیه بر تحلیل پارسونز از نظام اجتماعی عمیقتر کرد. پارسونز جامعه را نظامی از خردهنظامهای متقابلاً وابسته میدید که دوام آنها به تعهد به ارزشها و هنجارها وابسته است. در این تلقی، فرهنگ نه یک حوزه جداگانه در کنار اقتصاد و سیاست، بلکه شبکهای از ارزشها و هنجارهاست که همه خردهنظامها را به هم پیوند میدهد و مشروعیت آنها را تضمین میکند. اگر مسئولیت اجتماعی تنها به خدمات و رفاه مادی معطوف شود، پیوندهای هنجاری و ارزشی که انسجام جامعه را حفظ میکنند از قلم میافتند. به بیان دیگر، مسئولیت اجتماعی میتواند به بهبود شرایط کار، کاهش آلودگی یا حمایت از گروههای آسیبپذیر بپردازد، بیآنکه هیچ تعهدی در قبال بستر معناییای که این فعالیتها در آن معنا مییابند بپذیرد. این شکاف زمانی آشکار میشود که توجه کنیم بسیاری از سازمانها در گزارشهای مسئولیت اجتماعی خود، ذیل عنوان «فرهنگ» صرفاً به ساخت فضاهای عمرانی یا زیرساختهای فرهنگی پرداختهاند، نه به محتوای فرهنگی و تأثیرات رفتاری محصولات و خدمات خود. فرهنگ در این گزارشها به «پروژه» تبدیل میشود، نه به «مسئولیت».
در مقابل این انحصار، مسئولیت فرهنگی را میتوان نظریهای دانست که دامنه پاسخگویی نهادها را به فرهنگ طرفین یک مبادله یا تعامل اقتصادی گسترش میدهد. این مفهوم نه تنها به آسیبنرساندن به فرهنگها تأکید دارد، بلکه ظرفیت مشارکت بخش خصوصی و نهادی را در حل مسائل فرهنگی و تأمین منابع برای برنامههای فرهنگی برجسته میسازد. تفاوت بنیادین در اینجاست که مسئولیت اجتماعی به «چه باید کرد تا جامعه آسیب نبیند» میپردازد، حال آنکه مسئولیت فرهنگی میپرسد «فعالیت ما چه تغییری در شیوه زندگی، باورها و رفتار روزمره مردم ایجاد میکند و ما در قبال آن چه تعهدی داریم».
نمونههای عینی این تفاوت را میتوان در حوزههای گوناگون مشاهده کرد: شرکتهای انبوهساز که سود سرشار از ساخت آپارتمان میبرند، آیا در قبال فرهنگ آپارتماننشینی و آسیبهای ناشی از سوءرفتارهای همسایگی مسئولیتی دارند؟ یا شرکتهای داروسازی که محصولاتشان بر اساس فرهنگ مصرف مردم به کار میرود و سوءمصرف آنها آسیبهای فرهنگی پدید میآورد، آیا نسبت به ترویج فرهنگ صحیح مصرف دارو مسئولاند؟ پاسخ به این پرسشها از چارچوب مسئولیت اجتماعی کلاسیک بیرون میآید، زیرا این چارچوب نه ابزاری برای سنجش تأثیرات فرهنگی دارد و نه نهادی برای پاسخگویی در قبال آن. مسئولیت اجتماعی میپرسد «چه خدمتی به جامعه ارائه میکنیم»، اما مسئولیت فرهنگی میپرسد «چه نسبتی با فرهنگ جامعه برقرار میکنیم و این نسبت چه پیامدهایی برای شیوه زندگی مردم دارد».
نقد بنیادینتری که میتوان به مسئولیت اجتماعی وارد کرد، ریشه در فردگرایی روششناختی نهفته در آن دارد. چارلز تیلور مدرنیته را با «فردگرایی منحرف و منحط» توصیف میکند که هیچ جایگاهی برای تعهدات مهم افراد نسبت به جامعه باقی نمیگذارد. مسئولیت اجتماعی در شکل رایج خود، اغلب به مجموعهای از اقدامات داوطلبانه و پروژهمحور فروکاسته میشود که سازمان انجام میدهد تا «خوب» به نظر برسد، بیآنکه ساختارهای فرهنگی و معنایی جامعه را در تصمیمگیریهای اصلی خود وارد کند. این همان نقطهای است که خطر «آیین توجیهگر» را پدید میآورد: هرچه مسئولیت اجتماعی بیشتر رونق بگیرد، امکان آنکه سازمانها با انجام خدمات خیریه اذهان عمومی را آرام کنند و در همان حال از پاسخگویی به تأثیرات فرهنگی محصولات خود بگریزند، بیشتر میشود. مسئولیت اجتماعی، به تعبیری، یک «راه فرار کمهزینه» فراهم میکند؛ زیرا قابل اندازهگیری، قابل گزارشدهی و قابل عکاسی است، حال آنکه مسئولیت فرهنگی یعنی پذیرش اینکه محصول یا خدمت شما در حال تغییر سبک زندگی مردم است—و این نه قابل اندازهگیری آسان است و نه در گزارش سالانه جای میگیرد. از این منظر، مسئولیت فرهنگی نه یک «افزودنی» بر مسئولیت اجتماعی، بلکه بنیادیتر از آن است، زیرا پرسش از بقا و کیفیت بستر فرهنگی را پیش میکشد.
با این حال، باید از افراط در مقابل نیز پرهیز کرد. برخی تفسیرها از مسئولیت فرهنگی ممکن است به نوعی
قیممابری فرهنگی یا تحمیل ارزشهای خاص بر جوامع بینجامد. اشتریان با تأکید بر «تنوع فرهنگی» و «احترام به ارزشهای فرهنگی و دینی» در سطح جامعه هدف، تلاش میکند این خطر را مهار کند. مسئولیت فرهنگی اصیل، نه تحمیل یک فرهنگ واحد، بلکه پاسداشت تکثر و جلوگیری از آسیب به ظرفیتهای فرهنگی جامعه میزبان است. در سطح سازمانی نیز مسئولیت فرهنگی شامل رشد سواد فرهنگی کارکنان، خلاقیت و نوآوری و فرهنگ نشان تجاری میشود که همه اینها در نهایت به ارتقای کیفیت تعامل سازمان با جامعه میانجامد. تجربه نشان داده است که تعامل اقتصادی بدون درک متقابل فرهنگی ناپایدار و گاه خطرآفرین است و میتواند به انحرافات و حتی منازعات دیرپا میان ملل بینجامد. از این رو، مسئولیت فرهنگی نه تنها یک تعهد اخلاقی، بلکه پیششرط عقلانیت و پایداری خودِ فعالیتهای اقتصادی و نهادی است.
یک تناقض نظری عمیقتر نیز این استدلال را تقویت میکند. از یک سو، تحقیقات تجربی مبتنی بر ابعاد فرهنگی هوفستد نشان میدهد که فرهنگ واقعاً بر نگرش مصرفکنندگان نسبت به مسئولیت اجتماعی و رفتار تنبیهی آنها تأثیر میگذارد؛ از سوی دیگر، خود مفهوم مسئولیت اجتماعی تقریباً هیچ ابزار تحلیلی برای پردازش فرهنگ ندارد. این بدان معناست که فرهنگ بر مسئولیت اجتماعی تأثیر میگذارد، امامسئولیت اجتماعی نمیتواند به فرهنگ پاسخ دهد، یک عدم تقارن ساختاری که در قلب نظریه مسئولیت اجتماعی نهفته است و آن را در برابر پرسشهای فرهنگی ناتوان میسازد. حتی در قلب مدل کارول نیز فرهنگ به عنوان یک «متغیر مفقوده» باقی میماند، نه یک بعد مستقل. این عدم تقارن توضیح میدهد که چرا گسترش مسئولیت اجتماعی، به جای آنکه زمینهساز طرح مسئولیت فرهنگی شود، عملاً آن را به حاشیه رانده است: مفهوم مسلط، ابزارهای تحلیلی خود را بر میدان تحمیل میکند و آنچه در این ابزارها نگنجد، از دید خارج میشود.
در جمعبندی، آنچه این مقاله بر آن تأکید میورزد، ضرورت «استقلال مفهومی» مسئولیت فرهنگی از مسئولیت اجتماعی است. تجربه چند دهه اخیر نشان داده است که مسئولیت اجتماعی، با وجود ارزشهای انکارناپذیرش در بهبود شرایط کار، محیط زیست و رفاه عمومی، در پاسخگویی به نیازهای فرهنگی و پاسداشت شیوههای زندگی جوامع ناتوان بوده است. فرهنگ نه یک «حوزه» در کنار سایر حوزهها، بلکه بستر و زمینه همه فعالیتهای انسانی است؛ اگر این بستر آسیب ببیند، هیچ خدمات اجتماعی، رفاهی یا آموزشی نمیتواند خلأ آن را پر کند.
مسئولیت اجتماعی میپرسد «چه خدمتی به جامعه ارائه میکنیم»، اما مسئولیت فرهنگی میپرسد «چه نسبتی با فرهنگ جامعه برقرار میکنیم و این نسبت چه پیامدهایی برای شیوه زندگی مردم دارد». پاسخ به این پرسش دوم، شرط لازم برای هرگونه پاسخگویی پایدار به پرسش اول است. بنابراین، بازشناسی مسئولیت فرهنگی به عنوان مقولهای مستقل، نه یک بحث آکادمیک حاشیهای، بلکه ضرورتی است برای حفظ انسجام اجتماعی، تنوع فرهنگی و معناداری زندگی جمعی در برابر فشارهای یکسانساز مدرنیته و بازار.
