تاب آوری، گسست و بازسازی اجتماعی

عصر آزادی آنلاین/ علی کریم پور

تاب‌آوری اجتماعی را نباید به معنای بازگشت به وضعیت پیش از بحران فهمید. این مفهوم در ادبیات جامعه‌شناسی و سیاست‌گذاری، بیش از هر چیز به ظرفیت جامعه برای جذب شوک، سازگاری با شرایط جدید و بازسازی روابط و نهادهایی اشاره دارد که در جریان بحران آسیب دیده‌اند. تفاوت این تعریف با تعریف مهندسی تاب‌آوری—که بازگشت به نقطه تعادل اولیه را ملاک می‌داند—در آن است که جامعه پس از بحران نه به وضع پیشین بازمی‌گردد و نه لزوماً باید بازگردد؛ زیرا وضع پیشین خود ممکن است عامل آسیب‌پذیری بوده باشد. زلزله‌ای که ساختمان‌های غیرایمن را فرو می‌ریزد، پیش از آنکه یک رویداد طبیعی باشد، محصول تصمیم‌های نهادی و فرهنگی درباره استانداردهای ساخت‌وساز، نظارت و آموزش عمومی است. بنابراین، تاب‌آوری واقعی نه در بازگشت به همان شرایط، بلکه در بازسازی روابط اجتماعی و نهادی‌ای نهفته است که آسیب‌پذیری را کاهش می‌دهند. این نکته، تاب‌آوری را از یک مفهوم فنی به یک مفهوم سیاسی و فرهنگی تبدیل می‌کند: پرسش اصلی این نیست که جامعه چقدر سریع به وضع قبل بازمی‌گردد، بلکه این است که چه کسی تعریف می‌کند «وضع مطلوب» چیست و چه کسانی از بازگشت به آن سود می‌برند.
از دیدگاه دورکیم، همبستگی و پیوندهای جمعی در حفظ نظم اجتماعی نقشی بنیادین دارند. دورکیم در تحلیل همبستگی مکانیکی و ارگانیک نشان داد که جوامع مدرن، برخلاف جوامع سنتی، بیش از آنکه بر شباهت و وجوه مشترک اعضا استوار باشند، بر تقسیم کار و وابستگی متقابل نقش‌ها و نهادها تکیه می‌کنند. این وابستگی متقابل، در شرایط عادی، نوعی همبستگی ایجاد می‌کند که به نظر می‌رسد خودکار و پایدار است؛ اما در بحران آشکار می‌شود که این همبستگی شکننده است. هنگامی که زنجیره‌های خدمات، نهادهای نظارتی و شبکه‌های اعتماد روزمره از کار می‌افتند، جامعه با نوعی آنومی روبه‌رو می‌شود که در آن هنجارهای مشترک تضعیف می‌شوند و انتظارات متقابل از هم می‌گسلند. گسست اجتماعی، در این معنا، نه صرفاً فروپاشی زیرساخت‌ها، بلکه تضعیف احساس تعلق، اعتماد و همکاری میان افراد است. دورکیم این وضعیت را نه یک انحراف موقت، بلکه نشانه‌ای از ضعف در سازوکارهای همبستگی می‌دانست؛ سازوکارهایی که اگر پیش از بحران تقویت نشده باشند، در لحظه بحران نمی‌توانند از خلأ بیرون بیایند.
نظریه سرمایه اجتماعی، به ویژه در خوانش بوردیو و پاتنام، لایه دیگری به این تحلیل می‌افزاید. بوردیو سرمایه اجتماعی را مجموعه‌ای از منابع بالفعل یا بالقوه می‌دانست که از عضویت در شبکه‌های پایدار روابط متقابل ناشی می‌شود؛ شبکه‌هایی که اعضا از طریق آن‌ها به منابع دیگر—اقتصادی، فرهنگی و نمادین—دسترسی پیدا می‌کنند. نکته مهم در خوانش بوردیو این است که سرمایه اجتماعی، برخلاف تصور رایج، به‌طور برابر توزیع نمی‌شود. خانواده‌هایی که در شبکه‌های گسترده‌تر و متنوع‌تری قرار دارند، در بحران سریع‌تر به اطلاعات، حمایت و منابع دسترسی پیدا می‌کنند؛ در حالی که گروه‌های محروم، همان گروه‌هایی که بیش از همه به حمایت نیاز دارند، اغلب در شبکه‌های محدود و کم‌بازده گرفتارند. پاتنام، با تفکیک سرمایه اجتماعی پیونددهنده و پل‌ساز، بعد دیگری از این نابرابری را آشکار کرد: پیوندهای درون‌گروهی، مانند روابط خانوادگی و محلی، حمایت نزدیک و احساس تعلق فراهم می‌کنند، اما برای دسترسی به منابع گسترده‌تر و نهادهای تصمیم‌گیرنده، به پیوندهای میان‌گروهی و پل‌ساز نیاز است. جوامعی که تنها سرمایه پیونددهنده دارند، در بحران ممکن است همبستگی قوی محلی نشان دهند، اما نتوانند صدای خود را به سطح تصمیم‌گیری ملی برسانند.
این چارچوب نظری، تجربه زلزله‌های ایران را روشن‌تر می‌کند. زلزله بم در سال ۱۳۸۲، زلزله کرمانشاه در سال ۱۳۹۶ و زلزله ورزقان در سال ۱۳۹۱، هر یک نمونه‌هایی از همیاری گسترده مردمی در کنار نهادهای رسمی بودند. گروه‌های داوطلب، شبکه‌های محلی و کمک‌های مردمی در روزهای نخست بحران، نیازهای فوری آسیب‌دیدگان را پاسخ دادند و در بسیاری از موارد، سریع‌تر از نهادهای رسمی عمل کردند. این همیاری، نمونه‌ای از ظرفیت اجتماعی ایران است و نشان می‌دهد که سرمایه اجتماعی پیونددهنده در جامعه ایران نیرومند است. اما همین تجربه‌ها، محدودیت‌های این سرمایه را نیز آشکار کردند: پراکندگی خدمات، ضعف هماهنگی میان گروه‌های داوطلب و نهادهای رسمی، و نبود سازوکارهای پایدار برای توزیع شفاف منابع، در برخی موارد به کاهش اعتماد عمومی انجامید. کمک‌های مردمی، هرچند ارزشمند، نمی‌توانند جایگزین نهادهای پاسخ‌گو شوند؛ و اگر بی‌هماهنگ و بدون شفافیت توزیع شوند، ممکن است نابرابری را بازتولید کنند. خانواده‌هایی که در شبکه‌های محلی قوی‌تری قرار داشتند، سریع‌تر کمک دریافت کردند؛ در حالی که آسیب‌دیدگان حاشیه‌ای، سالمندان تنها و مهاجران، اغلب از دید شبکه‌های کمک پنهان ماندند.
از منظر نظریه تاب‌آوری، جامعه زمانی پایدارتر می‌شود که تنها به امدادرسانی بسنده نکند و توان مشارکت مردم را افزایش دهد. این نکته را نباید به یک توصیه اخلاقی تقلیل داد؛ تاب‌آوری، پیش از هر چیز، محصول طراحی نهادی است. ایجاد شوراهای محلی، حمایت از انجمن‌های مدنی، توزیع شفاف منابع و توجه به زنان، جوانان و گروه‌های کم‌برخوردار، پیوندهای اجتماعی را تقویت می‌کند؛ اما این تقویت تنها زمانی پایدار است که نهادهای محلی اختیار واقعی، منابع مستقل و امکان نظارت بر تصمیم‌گیری داشته باشند. تجربه جهانی نشان می‌دهد که مشارکت نمایشی—دعوت به جلسه بدون انتقال قدرت—نه‌تنها تاب‌آوری را افزایش نمی‌دهد، بلکه بی‌اعتمادی را عمیق‌تر می‌کند. مشارکت واقعی نیازمند شفافیت اطلاعات، حق اعتراض و تضمین دسترسی گروه‌های حاشیه‌ای به فرایند تصمیم‌گیری است. در غیر این صورت، همان گروه‌هایی که در بحران بیشترین آسیب را دیده‌اند، در بازسازی نیز کنار گذاشته می‌شوند و چرخه آسیب‌پذیری بازتولید می‌شود. البته تاب‌آوری را نباید به معنای واگذاری مسئولیت بحران‌ها به خود مردم دانست. این خطر، به ویژه در گفتمان‌هایی که بر «سازگاری» و «مقاومت» تأکید می‌کنند، جدی است: اگر دولت و نهادهای عمومی وظایف خود را کنار بگذارند، تأکید افراطی بر سازگاری می‌تواند نابرابری را پنهان کند و بار بحران را بر دوش کسانی بگذارد که کمترین توان تحمل آن را دارند. رویکرد عدالت اجتماعی حکم می‌کند که حمایت عمومی و پاسخ‌گویی نهادها همراه با مشارکت مردمی باشد، نه جایگزین آن. در جریان سیل‌های گلستان و خوزستان، حضور گروه‌های داوطلب و شبکه‌های محلی در رساندن کمک‌ها اهمیت داشت و نشان داد که پیوندهای نزدیک محلی می‌توانند واکنش سریع را ممکن کنند. اما همین تجربه‌ها نشان دادند که برای دسترسی عادلانه به منابع، همکاری میان مردم، سازمان‌های مدنی و نهادهای مسئول ضروری است؛ و در نبود این همکاری، کمک‌های داوطلبانه می‌توانند به شکل نابرابر توزیع شوند و شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر کنند. نقد دیگری که بر گفتمان تاب‌آوری وارد شده این است که این گفتمان، در برخی قرائت‌ها، مسئولیت ساختاری بحران‌ها را به توان فردی و جمعی «مقاومت» تقلیل می‌دهد و از پرسش درباره تصمیم‌هایی که آسیب‌پذیری را تولید کرده‌اند، فرار می‌کند. تاب‌آوری بدون عدالت، به ایدئولوژی تحمل نابرابری تبدیل می‌شود.
از دیدگاه گیدنز، اعتماد به نظام‌های اجتماعی در زندگی روزمره نقشی اساسی دارد. گیدنز در تحلیل مدرنیته متأخر نشان داد که زندگی اجتماعی مدرن، بیش از جوامع پیشین، به «نظام‌های تخصصی» و «نشانه‌های نمادین» وابسته است؛ ما هر روز به نهادهایی اعتماد می‌کنیم که شناخت مستقیمی از سازوکارهای آن‌ها نداریم. این اعتماد، در شرایط عادی، از طریق شفافیت نسبی، عملکرد قابل پیش‌بینی و سازوکارهای پاسخ‌گویی بازتولید می‌شود. در بحران، همین اعتماد به آزمون گذاشته می‌شود. اطلاع‌رسانی روشن، شنیدن صدای آسیب‌دیدگان و توضیح درباره نحوه توزیع امکانات، اعتماد را تقویت می‌کند؛ در مقابل، پنهان‌کاری یا تصمیم‌گیری بدون مشارکت مردم، احساس بی‌قدرتی و گسست اجتماعی را افزایش می‌دهد. گیدنز همچنین به «اعتماد به نهادهای انتزاعی» در برابر «اعتماد به افراد آشنا» اشاره می‌کند؛ در بحران، جوامعی که تنها به اعتماد رودررو و محلی تکیه دارند، ممکن است در تأمین منابع گسترده‌تر و هماهنگی با نهادهای ملی ناتوان بمانند. بنابراین، کاربرد عملی نظریه‌های تاب‌آوری مستلزم برنامه‌ریزی پیش از بحران، آموزش عمومی، تقویت نهادهای محلی و ارزیابی منصفانه نیازهاست. بازسازی زمانی موفق خواهد بود که علاوه بر تعمیر زیرساخت‌ها، روابط اجتماعی و امکان مشارکت شهروندان نیز احیا شود؛ زیرا سرمایه اصلی هر جامعه، توان همکاری و اعتماد متقابل آن است.
بعد فرهنگی تاب‌آوری نیز اهمیت دارد و اغلب در تحلیل‌های فنی نادیده گرفته می‌شود. خاطره جمعی، آیین‌های همیاری و روایت‌های مشترک می‌توانند پس از بحران به مردم احساس پیوستگی ببخشند. آیین‌های سوگواری جمعی، بازگویی تجربه بحران و ساخت روایت‌های مشترک از همیاری، نه صرفاً واکنشی عاطفی، بلکه سازوکارهایی برای بازسازی معنا و هویت جمعی‌اند. بااین‌حال، روایت رسمی نباید تجربه گروه‌های مختلف را نادیده بگیرد؛ شنیدن روایت زنان، سالمندان، مهاجران و آسیب‌دیدگان، بازسازی را فراگیرتر می‌کند. نقدی که بر روایت‌های رسمی بحران‌ها وارد شده این است که این روایت‌ها اغلب بر قهرمانی نهادها یا همبستگی کلی تأکید می‌کنند و تجربه‌های متفاوت، از جمله تجربه کسانی که کمک دریافت نکردند یا مورد بی‌توجهی قرار گرفتند، را از دید پنهان می‌سازند. روایتی که تنها یک صدا را بازتاب دهد، به جای التیام، شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر می‌کند.
همچنین باید میان سرمایه اجتماعی پیونددهنده و پل‌ساز تفاوت گذاشت. پیوندهای درون خانواده و محله، حمایت نزدیک فراهم می‌کنند؛ اما ارتباط میان گروه‌ها و نهادها، دسترسی به منابع گسترده‌تر را ممکن می‌سازد. سیاست فرهنگی باید هر دو نوع رابطه را تقویت کند تا همبستگی محلی به انزوای گروهی و بی‌اعتنایی به «دیگران» نینجامد. تجربه جوامعی که تنها بر پیوندهای درون‌گروهی تکیه کرده‌اند نشان می‌دهد که این پیوندها، در غیاب پل‌های ارتباطی با نهادها و گروه‌های دیگر، می‌توانند به انحصار منابع، طرد گروه‌های بیرونی و تضعیف همبستگی اجتماعی گسترده‌تر منجر شوند. در مقابل، سرمایه پل‌ساز—که از طریق سازمان‌های مدنی، شبکه‌های حرفه‌ای، رسانه‌های مستقل و فضاهای عمومی شکل می‌گیرد—امکان دسترسی به اطلاعات، منابع و فرصت‌های تصمیم‌گیری را فراهم می‌کند. سیاست‌گذاری پایدار باید هم‌زمان بر تقویت پیوندهای نزدیک و ساخت پل‌های ارتباطی میان گروه‌ها و نهادها متمرکز شود.
در نهایت، سنجش تاب‌آوری نباید فقط بر سرعت بازگشت خدمات متمرکز باشد. میزان اعتماد عمومی، مشارکت شهروندان، کاهش نابرابری و احساس امنیت اجتماعی نیز باید ارزیابی شود. چنین نگاهی کمک می‌کند بازسازی از اقدامی موقت فراتر رود و به فرصتی برای اصلاح روابط و نهادهای اجتماعی تبدیل شود. ارزیابی تاب‌آوری با شاخص‌های صرفاً کمی—مانند تعداد واحدهای بازسازی‌شده یا سرعت بازگشت برق و آب—ممکن است تصویری از موفقیت ارائه دهد که با تجربه زیسته آسیب‌دیدگان همخوانی ندارد. تجربه بین‌المللی نشان می‌دهد که بازسازی موفق، بازسازی‌ای است که در آن آسیب‌دیدگان نه موضوع کمک، بلکه شریک تصمیم‌گیری باشند؛ نهادهای محلی نه مجری دستور، بلکه دارای اختیار و منابع باشند؛ و ارزیابی نه توسط همان نهادی که مسئول بحران بوده، بلکه توسط نهادهای مستقل و با مشارکت جامعه انجام شود.
نتیجه‌گیری این بحث، یک نکته بنیادین است: تاب‌آوری اجتماعی نه یک وضعیت است که یک‌بار برای همیشه به دست می‌آید، و نه مجموعه‌ای از اقدامات فنی که بتوان آن را به صورت مکانیکی اجرا کرد. تاب‌آوری یک فرایند فرهنگی، سیاسی و نهادی است که در آن اعتماد، عدالت و مشارکت هم‌زمان ساخته می‌شوند. دورکیم به ما آموخت که همبستگی، در جوامع مدرن، وابسته به پیوندهای متقابل و هنجارهای مشترک است و در بحران، ضعف این پیوندها آشکار می‌شود. بوردیو و پاتنام نشان دادند که سرمایه اجتماعی، هرچند منبعی ارزشمند برای عبور از بحران است، به‌طور برابر توزیع نمی‌شود و بدون سیاست بازتوزیعی، می‌تواند نابرابری را بازتولید کند. گیدنز یادآوری کرد که اعتماد به نهادها، در بحران، به آزمون گذاشته می‌شود و شفافیت و پاسخ‌گویی، شرط بازسازی این اعتماد است. و تجربه زلزله‌ها و سیل‌های ایران نشان داد که همیاری مردمی، ظرفیتی ارزشمند است که تنها در چارچوب نهادهای پاسخ‌گو، شفاف و عادلانه می‌تواند به تاب‌آوری پایدار تبدیل شود. بازسازی اجتماعی، در معنای نهایی خود، نه جبران خسارت‌های مادی، بلکه بازسازی روابط، اعتماد و نهادهایی است که امکان همکاری و زندگی مشترک را فراهم می‌کنند. جامعه‌ای که این روابط را در شرایط عادی تقویت کند، در بحران کمتر می‌شکند؛ و جامعه‌ای که در بحران، صدای همه—به ویژه ضعیف‌ترین‌ها—را بشنود، از بحران قوی‌تر بیرون می‌آید. تاب‌آوری واقعی، پیش از هر چیز، توان دیدن پیوندها، پذیرش مسئولیت مشترک و ساختن نهادهایی است که این مسئولیت را از نیّت خوب افراد بی‌نیاز کنند.

ارسال یک پاسخ