شمس‌لنگرودي وطن در آينه باران و كودكي

عصرآزادی آنلاین/ دکتر علي‌اصغر شعردوست

شمس‌لنگرودي در جهان شعري خود، راهي آرام و صميمي براي ديدن انسان و زندگي برگزيده است، جهاني كه در آن، يك تصوير ساده مي‌تواند دريچه‌اي به سوي احساس‌هاي عميق بگشايد. باران، پنجره، كودكي، كوچه و خاطره‌هاي دور، در شعر او تنها عناصر طبيعت و زندگي روزمره نيستند، هر كدام نشاني از لحظه‌هايي هستند كه انسان را به خويشتن خويش بازمي‌گردانند. شعر شمس با همين نگاه انساني، ميان سادگي و انديشه حركت مي‌كند، زباني كه گاه لبخند مي‌آفريند و گاه مخاطب را به تاملي آرام در گذر عمر و معناي زيستن دعوت مي‌كند.

محمدتقي شمس‌لنگرودي در ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود چشم به جهان گشود. فضاي فرهنگي خانواده، علاقه به كتاب و شعر را از سال‌هاي كودكي در جان او نشاند. پدرش از روحانيون منطقه بود و خانه‌اي كه در آن پرورش يافت، با ادبيات و مطالعه بيگانه نبود. تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته اقتصاد و بازرگاني ادامه داد، اما مسير اصلي زندگي‌اش در شعر رقم خورد. نخستين شعرهايش را در سال‌هاي جواني منتشر كرد و در گذر دهه‌ها، با شناخت جريان‌هاي مختلف شعر معاصر، به زباني شخصي رسيد؛ زباني كه سادگي، موسيقي دروني، تصويرهاي لطيف و توجه به زندگي انسان، ويژگي‌هاي برجسته آن است.
شمس‌لنگرودي در كنار سرايش شعر، با دكلمه و خوانش آثار خود نيز ارتباطي متفاوت با مخاطب برقرار كرده است. صداي شاعر در اجراي شعر، بخشي از تجربه ادبي او را شكل داده و حضورش در سينما نيز جلوه ديگري از شخصيت هنري او را آشكار كرده است. بازي در فيلم‌هايي چون«فلامينگو شماره ۱۳»، «پنج تا پنج» و «احتمال باران اسيدي» حضور شاعري را نشان مي‌دهد كه ميان كلمه، تصوير و صدا رفت‌وآمد دارد. اين حضورها با همان روحيه آرام، شيرين و شاعرانه‌اي همراه است كه در شعرهايش ديده مي‌شود.
در شعر شمس‌لنگرودي، بسياري از معناهاي بزرگ از دل لحظه‌هاي كوچك سر برمي‌آورند. او جهان را از زاويه تجربه‌هاي نزديك انسان مي‌بيند؛ از جايي كه يك خاطره كودكي، يك منظره طبيعي يا يك احساس ساده، توان تبديل شدن به شعري ماندگار پيدا مي‌كند. شعر او به زندگي روزمره گوش مي‌سپارد و از ميان همين لحظه‌هاي آشنا، زيبايي‌هاي پنهان را آشكار مي‌كند.

در يكي از شعرهاي او آمده است:
«نه، اين‌ باران‌ها همان نيست
كه بر سر كودكي مي‌باريد
او به هر چه كه دست مي‌كشيد
قلبي مي‌بخشيد
بر هر چهره‌اي كه عبور مي‌كرد
دسته گلي بر جا مي‌نهاد
طوري كه شكل انار مي‌تركيد
از گوشه هر سطري مي‌چكيد…»

باران در اين شعر، راهي براي بازگشت به جهان كودكي است؛ جهاني كه درآن نگاه انسان هنوز سرشار از شگفتي است و هر چيز كوچك، معنايي تازه پيدا مي‌كند. كودك شاعر با لمس جهان، به آن جان مي‌دهد؛ چنانكه يك باران ساده مي‌تواند خاطره‌اي روشن از پاكي و طراوت را در ذهن زنده كند. همين نگاه شاعرانه به زندگي، يكي از سرچشمه‌هاي اصلي حس تعلق در شعر شمس‌لنگرودي است، زيرا رابطه انسان با سرزمين، از همين تجربه‌هاي نخستين شكل مي‌گيرد؛ از كوچه‌هايي كه در آن بزرگ شده، از صداهايي كه شنيده و از تصويرهايي كه در حافظه‌اش مانده است.
لنگرود در شعر او حضوري زنده دارد. شهري كه در كنار طبيعت شمال ايران شكل گرفته، در ذهن شاعر به مجموعه‌اي از رنگ‌ها، بوها و احساس‌ها تبديل شده است. جغرافيا در شعر شمس، با زندگي انسان معنا پيدا مي‌كند؛ هر مكان، بخشي از داستان آدم‌هايي است كه در آن زيسته‌اند. اين نگاه، شعر او را به تجربه‌اي نزديك تبديل مي‌كند؛ تجربه‌اي كه مخاطب در آن مي‌تواند بخشي از زندگي خود را پيدا كند.
شمس‌لنگرودي در مسير شعري خود دوره‌هاي مختلفي را تجربه كرده است. از پژوهش درباره تاريخ شعر نو تا سرودن مجموعه‌هايي كه با زبان ساده‌تر و ارتباط گسترده‌تر با مخاطب همراه بوده‌اند، همواره دغدغه انسان و جهان پيرامون او در شعرش حضور داشته است. حتي در شعرهايي كه رنگ اندوه دارند، روشنايي و ميل به زندگي همچنان جريان دارد. طنز ظريف، نگاه مهربان و توانايي ديدن زيبايي در امور معمولي، از ويژگي‌هايي است كه شعر او را براي خوانندگان بسياري دلنشين كرده است.
تجربه اقامت چند ساله در خارج از ايران نيز در نگاه او به مفهوم تعلق اثر گذاشته است. شمس‌لنگرودي درباره چهار سال زندگي در امريكا و بازگشت خود به ايران گفته است: «گرچه در ايران زندگي سخت است، اما در خارج از ايران بي‌معني است.» اين سخن از شاعري مي‌آيد كه خانه را تنها در آسايش و امكانات نمي‌جويد؛ خانه جايي است كه زبان، خاطره، فرهنگ و احساس انسان در آن ريشه دارد.

در شعر او، اين احساس در چند سطر كوتاه آشكار مي‌شود:
«مي‌گويي چرا غمگيني!
من آينه توام
اي وطن»

در اين گفت‌وگوي كوتاه، شاعر و وطن در برابر يكديگر قرار نمي‌گيرند، به هم نگاه مي‌كنند. وطن در چهره انسان ديده مي‌شود و انسان، بخشي از سرنوشت خويش را در سرنوشت سرزمينش بازمي‌يابد.
اين همان رابطه‌اي است كه در بسياري از شعرهاي شمس‌لنگرودي آرام و بي‌هياهو جريان دارد؛ رابطه‌اي ساخته‌ شده از مهر، دلبستگي و سال‌هايي كه انسان با يك زبان و يك فرهنگ زندگي كرده است.
شمس‌لنگرودي، وطن را در تصويرهاي پرهياهو جست‌وجو نمي‌كند. ايران در شعر او در همان لحظه‌هاي ساده‌اي حضور پيدا مي‌كند كه انسان با گذشته خود روبه‌رو مي‌شود؛ در باراني كه بوي كودكي دارد، در صدايي كه شعري را زمزمه مي‌كند و در آينه‌اي كه چهره انسان را به ياد ريشه‌هايش مي‌اندازد. شايد شيريني شعر او از همين جا مي‌آيد؛ از اينكه راه رسيدن به معنا را از ميان زندگي عبور مي‌دهد و وطن را در نزديك‌ترين جاي ممكن، در جان انسان، به تماشا مي‌گذارد.

ارسال یک پاسخ