عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان، مدرس روابط بین الملل Near East University
در روابط بینالملل، برخی توافقها صرفاً به پایان یک بحران منجر میشوند؛ اما برخی دیگر آغازگر دورهای تازه در معادلات قدرت هستند. توافق اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، که پس از ماهها تنش، جنگ و مذاکرات فشرده به امضا رسید، از همین دسته دوم است. اگرچه امضای یک سند سیاسی بهتنهایی تضمینکننده صلح پایدار نیست، اما بیتردید این توافق میتواند نقطه عطفی در تحول نظم امنیتی غرب آسیا باشد؛ نظمی که طی دهههای گذشته بر پایه بازدارندگی نظامی، رقابت ژئوپلیتیکی و بیاعتمادی متقابل شکل گرفته بود.
اکنون پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جنگ پایان یافته است یا خیر؛ بلکه این است که آیا ایران و آمریکا میتوانند رقابت پرهزینه خود را از میدان نبرد به عرصه سیاست، اقتصاد و دیپلماسی منتقل کنند؟ پاسخ به این پرسش نه تنها آینده روابط دو کشور، بلکه امنیت منطقه، بازار جهانی انرژی و حتی اقتصاد بینالمللی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.
آنچه بیش از هر چیز این توافق را از تجربههای گذشته متمایز میکند، شرایطی است که دو طرف را به میز مذاکره رساند. برخلاف بسیاری از توافقهای پیشین که در فضای فشار یکجانبه یا برتری نسبی یکی از طرفین شکل گرفت، این بار مذاکرات پس از یک رویارویی مستقیم و پرهزینه انجام شد؛ رویاروییای که نشان داد ادامه جنگ نه برای ایران، نه برای آمریکا، نه برای اسرائیل و نه برای اقتصاد جهانی، گزینهای کمهزینه نیست.
اگر اهداف اعلامشده در آغاز جنگ ژوئن ۲۰۲۵ را معیار ارزیابی قرار دهیم، میتوان دریافت که بسیاری از آن اهداف در متن توافق نهایی بازتاب نیافتهاند. در ماههای نخست بحران، برخی مقامهای آمریکایی و اسرائیلی از تغییر رفتار بنیادین ایران، محدودسازی همهجانبه توان بازدارندگی، تضعیف نفوذ منطقهای و حتی ایجاد تغییرات اساسی در معادلات داخلی ایران سخن میگفتند. اما آنچه امروز مبنای مذاکرات 60 روزه قرار گرفته، عمدتاً بر پرونده هستهای، سازوکارهای راستیآزمایی و لغو تدریجی تحریمها متمرکز است؛ یعنی همان چارچوبی که ایران از ابتدا بر آن تأکید داشت و بارها اعلام کرده بود که موضوعات دفاعی و امنیت ملی خارج از دستور کار مذاکرات خواهد بود.
این تحول، از منظر نظریه موازنه قدرت، بیش از آنکه به معنای “پیروزی مطلق” یکی از طرفین باشد، نشاندهنده تغییر در محاسبات راهبردی است. هنگامی که طرفین از اهداف حداکثری فاصله میگیرند و به نقطهای میرسند که هزینه ادامه تقابل از هزینه مصالحه بیشتر میشود، موازنه جدیدی شکل گرفته است. در این چارچوب، میتوان گفت ایران توانست بخشی از اهداف راهبردی خود را حفظ کند و طرف مقابل را به پذیرش چارچوبی نزدیکتر به خواستههای تهران سوق دهد.
در این میان، سه عامل نقش تعیینکنندهای در تغییر این محاسبات داشت:
نخست، توان بازدارندگی موشکی ایران بود. تجربه این جنگ نشان داد که توان موشکی ایران دیگر صرفاً یک ابزار دفاعی نیست، بلکه به مؤلفهای تعیینکننده در محاسبات امنیتی منطقه تبدیل شده است. هرگونه گسترش جنگ میتوانست زیرساختهای حیاتی، پایگاههای نظامی، خطوط انتقال انرژی و مراکز اقتصادی را در معرض تهدید قرار دهد و همین مسئله، هزینه تصمیمگیری برای ادامه درگیری را به شکل قابل توجهی افزایش داد.
دوم، اهمیت راهبردی تنگه هرمز بود. صرفنظر از اینکه این گذرگاه تا چه اندازه بهطور عملی محدود شد، روشن بود که هرگونه اختلال در امنیت آن میتوانست بازار جهانی انرژی، حملونقل دریایی، بیمه بینالمللی و قیمت نفت را دستخوش نوسانات شدید کند. این واقعیت، تنها یک ابزار فشار برای ایران نبود؛ بلکه هشداری برای اقتصاد جهانی بودکه امنیت خلیج فارس همچنان یکی از ارکان ثبات اقتصاد بینالملل باقی مانده است. در نتیجه، بسیاری از قدرتهای بزرگ و حتی کشورهای مصرفکننده انرژی، به جای تشدید بحران، از راهحل سیاسی حمایت کردند.
سومین عامل، انسجام اجتماعی ایران در روزهای بحرانی بود. برخلاف برخی پیشبینیها که انتظار داشتند فشار نظامی و اقتصادی به واگرایی داخلی منجر شود، بخش مهمی از جامعه ایران در دفاع از امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور همصدا شد. این همبستگی، صرفنظر از تفاوت دیدگاههای سیاسی، پیامی روشن برای بازیگران خارجی داشت: امنیت ملی ایران موضوعی فراتر از رقابتهای جناحی است. همین واقعیت، یکی از متغیرهایی بود که در بازنگری محاسبات راهبردی طرف مقابل نقش ایفا کرد.
با این حال، اگر این سه عامل ایران را در مرحله “بازدارندگی” موفق ساخت، مرحله پیش رو نیازمند منطقی متفاوت است. اکنون کشور وارد دورهای میشود که دیگر صرف اتکاء به قدرت سخت کافی نخواهد بود. رقابت آینده، بیش از آنکه در میدان نظامی جریان داشته باشد، در عرصه اقتصاد، فناوری، سرمایهگذاری، هوش مصنوعی، امنیت سایبری، دیپلماسی منطقهای و قدرت نرم شکل خواهد گرفت.
شایان ذکر است، اگر این توافق را با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ یا حتی توافق الجزایر و کمپدیوید یکسان بدانیم. برجام، محصول دیپلماسی برای جلوگیری از جنگ و توسعه سلاح هستهای بود؛ اما توافق امروز، نتیجه تجربه مستقیم جنگ و بازدارندگی متقابل است. توافق الجزایر، به بحران گروگانگیری پایان داد و کمپدیوید نیز جنگ میان مصر و اسرائیل را متوقف کرد؛ اما توافق کنونی، در شرایطی شکل گرفته که اهداف راهبردی آمریکا نتوانست تحمیل کننده شرایط نتیجه جنگ باشد. پایه اصلی توافق کنونی نه اعتماد، بلکه توازن هزینهها و منافع است. همین تفاوت، هم نقطه قوت این توافق است و هم بزرگترین آسیبپذیری آن؛ زیرا هرگونه تغییر در این توازن میتواند اجرای توافق را با چالش روبهرو کند.
از این منظر، بزرگترین آزمون ایران نه در میدان جنگ، بلکه در دوران پس از توافق آغاز میشود. توافق، درهایِ فرصت را میگشاید؛ اما عبور از این درها، نیازمند تصمیمهایی است که بتواند قدرت بازدارندگی نظامی را به قدرت اقتصادی، علمی و اجتماعی تبدیل کند. اگر این فرصت با اصلاحات اقتصادی، جذب سرمایه، توسعه فناوری، ارتقای بهرهوری، مبارزه با فساد، تقویت بخش خصوصی، افزایش شفافیت و سرمایهگذاری بر نیروی انسانی همراه شود، ایران میتواند جایگاه خود را در نظم جدید منطقهای تثبیت کند. در غیر این صورت، حتی بهترین توافقهای سیاسی نیز نمیتوانند به تنهایی ضامن توسعه پایدار باشند.
در همین چارچوب باید به مواضع مقامهای دو کشور نیز نگریست. تأکید رئیسجمهور ایران بر حفظ عزت ملی، سخنان رئیس مجلس درباره نقش مقاومت و بازدارندگی، و اظهارات رئیسجمهور آمریکا و معاون او درباره ضرورت پایان دادن به جنگی پرهزینه، اگرچه از نظر سیاسی متفاوت به نظر میرسند، اما در یک نقطه مشترکاند: همه آنها پذیرفتهاند که ادامه مسیر گذشته، هزینهای بیش از دستاوردهای آن خواهد داشت.
اما شاید مهمترین پرسش، نه درباره پایان جنگ، بلکه درباره فردای توافق باشد. آیا آمریکا این بار رویکردی پایدارتر در پیش خواهد گرفت؟ آیا ایران میتواند از این فرصت برای تقویت قدرت ملی استفاده کند؟ و آیا منطقه وارد دورهای از همکاری خواهد شد یا صرفاً شکل رقابت تغییر خواهد کرد؟
پاسخ به این پرسشها، آینده خاورمیانه را رقم خواهد زد…