عصرآزادی آنلاین/ دکتر علی اصغر شعردوست
وطن در شعر نادر نادرپور را بايد در ميانه احوال او كنار پلهاي ونيز جست، آنجا كه آواز قايقران با زمزمه دلش گره ميخورد و او در ميانِ آن همه آب، باز هم تشنه خاك دلافروزِ آفتابي خويش است. اين پلها، او را از تهرانِ كودكي به پاريسِ جواني، از پاريس به رم و سپس به لسآنجلسِ پاياني بردند؛ اما هيچ كدام، نه پلِ ريالتو و نه پلِ سوربن، نتوانستند او را به كهن ديار برسانند.
او در شانزدهم خرداد ۱۳۰۸ در تهران زاده شد، در خانهاي كه پدر و مادرش، هر دو از خاندانهاي اصيل، آشنا با ادبيات كهن و جديد ايران و نيز آشنا با زبان و فرهنگ فرانسوي بودند. در پنج سالگي، الفباي فارسي را نزد پدر آموخت و شبها، پدر، روزنامه ايران را بر بالين او ميخواند. اين انسِ زودهنگام با كلمه، بعدها در شعر او به موسيقي و انسجام بدل شد؛ دو بالي كه شعر نادرپور را بر فراز روزگار خويش به پرواز درآورد. او پس از تحصيلات متوسطه در دبيرستان ايرانشهر، در بيست سالگي راهي فرانسه و از دانشگاه سوربن، در رشته زبان و ادبيات فرانسه، فارغالتحصيل شد و سپس در سال ۱۳۴۳، براي آموختن زبان ايتاليايي به رم سفر كرد. اما در تمام اين سالهاي دوري، وطن چون زخمي كهنه، در هر بيت، در هر مصرع، خود را مينماياند.
در شعر «ونيز … ونيز …» او ونيز را براي زندگي برميگزيند، اما در آن سرزمينِ شگفتانگيز، همچنان غمِ دوري وطن، دلش را آزرده است. اينجا، ونيز فقط يك شهر نيست؛ ونيز هر جايي است كه ايران نباشد:
«اگر ز نيش نگاه ستارگان شبها
و نيز… را سرِ خفتن نيست
منم كه چشم به چشم ستاره ميدوزم
و تا سپيده برآيد: ستاره ميدوزم
و تا سپيده برآيد: ستاره ميشمرم
منم كه در دل درياي بيكران، چون او،
جزيرههاي پراكنده پريشانم
وزين قلمرو تاريك در نميگذرم
منم كه تيرهتر از آسمانِ توفاني
به ياد خاك دلافروزِ آفتابي خويش
در آسمانِ سحر، دل به گريه ميسپرم»
در اين قطعه، «خاك دلافروز» و «آفتابي خويش» براي شاعر همه چيزند. وقتي شاعر در برابر ونيز قرار ميگيرد، نه ونيز كه خود شاعر غريب است؛ نه كانالها كه دل او احساس سرگرداني دارد. نادرپور در اين تصاوير، وطن را نه در جغرافيا كه در خاطره و خاك آفتابي جستوجو ميكند. او از ستارهها و شبها و سپيده سخن ميگويد، اما همه اينها، در برابر خاك دلافروزِ خويش، رنگ ميبازند و در نهايت، دل در آسمانِ سحر، به گريه ميسپارد؛ گريهاي كه در آن، تمامِ غربتِ يك شاعرِ دورافتاده خلاصه شده است.
در شعر «زمزمهاي در شب»، اين غربت، سيلآسا جاري ميشود. او از سرچشمههاي اشك عالم و ابري به پهناي زمين سخن ميگويد، اما ميداند كه هيچ يك، لهيب درد خاموش او را تسكين نخواهد داد. در اين سروده، درد خاموش و غم تلخ همه چيزند و راهِ گريز، نه در اشك و نه در ابر كه در خاطر ماست؛ خاطري كه جز خاك دلافروز را به ياد نميآورد:
«اگر سرچشمههاي اشك عالم را به من بخشند
و يا ابري به پهناي زمين در من فرود آيد
اگر آن اشك سيلآسا
ره پنهاني دل را به سوي ديده بگشايد
لهيبِ درد خاموش مرا تسكين نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بيرون نخواهد برد»
در «كهن ديارا، ديار يارا»، اين غربت به اوج خود ميرسد. در اين مثنوي بلند، شاعر با كهن ديار خود، ايران سخن ميگويد؛ اما سخني كه در آن، نه پاي رفتن و نه تاب ماندن:
«كهن ديارا، ديار يارا ! دل از تو
كندم، ولي ندانم
كه گر گريزم، كجا گريزم، وگر بمانم، كجا بمانم
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكم
عجب نباشد، اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم
درين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد، چگونه بويد
من اي بهاران، از ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم»
در اين قطعه، درخت خشك كه تبرزن بر استخوانش طمع ميبندد، تصويري از سرگرداني شاعري است كه كهن ديار را ترك كرده، اما ديار يار را نيز نميتواند از ياد ببرد. جهنم و گل بهشتي، بهاران و خزان، در اين فضا، در هم ميآميزند و شاعر، در ميانِ اين تضادها، خود را خزان مييابد. در ادامه، از صداي حق و سكوت باطل و كبوتران و پيام جانان سخن ميگويد، اما در نهايت، به سفينه دل ميرسد كه نشسته در گل و چراغ ساحل كه نميدرخشد و اينجا، دعا و التماس با خداوند آغاز ميشود:
«الا خدايا، گره گشايا! به چاره جويي، مرا مدد كن
بود كه بر خود، دري گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا، شبِ سيه را، به چنگ و دندان، در آورم پوست
كه صبح عريان، به خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم»
اما در پايان، باز به همان كهن ديار بازميگردد:
«كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم
ولي جز اينجا وطن گزيدن، نميتوانم، نميتوانم»
نميتوانم، نميتوانم؛ اين تكرار، تمامِ درماندگي يك شاعرِ دورافتاده را در خود دارد. نادرپور در اين مثنوي، وطن را در ناتواني گزيدنِ جاي ديگر تعريف ميكند. وطن آنجاست كه نميتوانم از آن بگذرم؛ آنجاست كه نميتوان آن را انتخاب نكرد.
اين، شايد عميقترين تعريف از عشق به ايران در ادبيات معاصر باشد؛ عشقي كه نه در فرياد و حماسه كه در ناتواني از فراموشي و در نميتوانمهاي مكرر جاري است. نادرپور، با اين شعر، به ما ميآموزد كه وطن، آخرين نميتوانم است؛ آنجا كه پاي رفتن نيست و تاب ماندن نه، اما گريز هم ممكن نيست و اين، همان درخت خشكي است كه تبرزن بر استخوانش طمع ميبندد، اما هرگز نميتواند از ريشه جدا كند، زيرا ريشه در خاك دلافروزِ آفتابي تنيده شده است و هيچ ونيز و پاريس و لسآنجلسي، نميتواند آن را از كهن ديار جدا كند. نادرپور، شاعرِ نميتوانمها، با همين تكرار، به ما ميفهماند كه وطن فراتر از انتخاب است و ما از تولد و پيش از آن، انتخاب وطن هستيم.
