عصرآزادی آنلاین/ دکتر علياصغر شعردوست
«ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه» اين مصرعها، از همان دم كه بر زبان جاري شدند، ديگر شعر نبودند؛ سوگسرودي شدند براي نسلي كه رفتند و خاطرهاي جاودان شدند براي آنان كه ماندند. پرويز بيگي حبيبآبادي در سال ۱۳۳۳ در اردستان ديده به جهان گشود، اما كودكياش را در آبادان باليد؛ شهري كه بعدها در خون و آتش، نام خود را بر تارك تاريخ نقش زد. او از نوجواني به تهران آمد و پس از تحصيل در رشته ادبيات فارسي، راه خويش را در ميان قافيهها و رديفها يافت. اما آنچه او را از بسياري از همدورههايش جدا ميسازد، نه صرفا سرودن شعر، زيستن شعر در متن روزگار پرفروغ معاصر همراه با آموختن در حاشيه كتابخانههاست؛ شاعري كه هيچگاه از واقعيت تلخ و شيرين روزگارخويش فاصله نگرفت و كلمات را چون سپري در برابر توفانهاي زمانه بهكار بست. او در سالهاي پس از انقلاب، دبير كنگرههاي سراسري شعر دفاع مقدس بود و مسووليت صفحات ادبي نشريات متعددي را برعهده داشت. با روزنامههايي چون «كيهان»، «اطلاعات»، «جمهوري اسلامي»، «ايران»، «همشهري» و «جامجم» همكاري كرد و سهم خويش را در اعتلاي ادبيات متعهد اين مرز و بوم ادا نمود. مجموعههاي «غريبانه» و «آن هميشه سبز» او بارها به عنوان آثار برتر ادبيات دفاع مقدس شناخته شدند و خود او نيز ازسوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان يكي از ۱۵ شاعر برتر پس از انقلاب معرفي گرديد. اما اين مناصب و عناوين، تنها نشانههايي از كوشش او براي ماندگار كردن خاطراتي هستند كه در جان مردم اين سرزمين ريشه دواندهاند و هيچگاه رنگ فراموشي نخواهند پذيرفت.
از ميان تمام سرودههاي بيگي، «غريبانه» بيگمان درخشانترين و ماندگارترين آنهاست. اين شعر از دلِ تب و التهاب آن روزها زاده شد؛ روزهايي كه خرمشهر در چنگال دشمن ميسوخت و بيگي، از فاصلهاي نزديك در آبادان، نظارهگر شهر سوختهاي بود كه روزگاري در آن زيسته بود. خود نقل ميكند كه يك بار از محله «كوت شيخ»، چشم به افق خرمشهر دوخت و گريست. آن نگاهِ سوزان، جرقهاي شد كه بعدها در اوج بيماري و تب، به اين سروده ماندگار انجاميد. شعري كه در آن، غربتِ رفتگان و سوگِ ماندگان چنان در هم ميآميزد كه خواننده را به عمق اندوه ميبرد؛ اندوهي نه فقط در شاعريت، كه ريشهدار در حقيقتي تاريخي:
«ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه// بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان // فرياد و فغان دارد دُردي كشِ ميخانه// هر سو نظر اندازي صد خاطره ميسازي // ز آنها كه سفر كردند دلشاد از اين خانه// تا سر به بدن باشد اين جامه كفن باشد // فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه// اي واي كه يارانم گلهاي بهارانم // رفتند از اين خانه رفتند غريبانه// ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه»
اين شعر، زماني كه براي نخستينبار در جبههها پخش شد، نه با نام شاعر، كه با نفسِ رزمندگان پيوند خورد و از دهاني به دهاني ديگر، تا اعماق خطوط مقدم و دشتهاي خونين جنوب راه يافت. وحيد اميري، از رزمندگان آن سالها، هنگام بازگشت از جبهه خبر آورد كه اين شعر در تمام سنگرها و قرارگاهها، ورد زبان شده و دلها را به لرزه درآورده است. اجراهاي متعدد آن توسط خوانندگاني چون حسامالدين سراج، محسن كويتيپور و صادق آهنگران و نيز حضور آن در فيلمهاي سينمايي و نمايشنامهها، نشان از عمق تاثيري داشت كه يك شعر ميتواند بر روح جمعي يك ملت بگذارد. شاعراني چون بيگي، با چنين سرودههايي، نه تنها راوي تاريخ، كه بخشي از تاريخ ميشوند، چراكه كلامشان در جان مردمان مينشيند و نسلها را به يادآوري آنچه گذشته، فراميخواند.
بيگي فقط شاعر «غريبانه» نبود. در سرودههاي ديگرش، با زباني صريحتر و لحني حماسيتر، عشق به وطن را چون شعلهاي فروزان در كلمات جاري كرده است؛ گاه در قالب غزل و گاه در فضايي كه به قصيدههاي حماسي كه نزديك ميشود. اين نگاه، نشان از شاعري دارد كه هيچگاه از هويت خويش در اين سرزمين فاصله نميگيرد و در هر سرودهاي، دلبستگياش را به اين خاك بازمينماياند:
«هميشه در دلم، حماسه وطن // شراره ميزند، به جان اهرمن// تو را به لوح عشق، به دل نوشتهام // تو را به خون خويش، به جان سرشتهام// وطن! به راه تو، گذشتهام ز جان // به جان عاشقان، براي من بمان// تو صبح صادقي، تويي پگاه من // به هر كران تويي، چراغ راه من// به هر بهانهاي، قرار من تويي // به هر كرانهاي، كنار من تويي// شكوه مهر تو نشسته در دلم // به هر كجا روم، تويي مقابلم// به هر كجا روم، سرود من تويي // سلام عاشقي، درود من تويي»
در اين قطعه، «وطن» ديگر مفهومي انتزاعي نيست؛ او در قامت «صبحصادق»، «چراغ راه» و «سرود عاشقي» ظاهر ميشود. بيگي در اين سروده، عشق به ايران را چنان باواژههاي «لوح عشق» و «خون خويش» درآميخته كه گويي خود در پيشگاه اين سرزمين، پيماني بسته و هرگز از آن بازنگشته است. اين عهد، همان است كه او را از يك شاعر صرف، به يك «راوي سوگند خورده» بدل ميكند؛ راوي روزهايي كه هيچگاه نبايد از خاطرها زدوده شوند. پرويز بيگي حبيبآبادي با مجموعههايي چون «حماسههاي هميشه»، «گل، غزل، گلوله» و «آيينه در غبار»، سهم خويش را در پيكره ادبيات معاصر ايران ادا كرده است. او در قامت راوياي صادق ايستاده است؛ راوي روزهايي كه نسلهاي بعد، با شنيدن نامشان، غم و حماسهاي را كه در اين سرودهها نهفته، همچون ارثي گرانبها حس كنند و اين، شايد بزرگترين ميراث او باشد؛ ماندگار كردن خاطرههايي كه نبايد فراموش شوند، با كلماتي كه در برابر زمان، همچنان استوار و جارياند.
