بهمناسبت سوم شهریور ۱۳۲۰؛
گفتگوی اختصاصی با آخرین بازمانده و فرزند شهید وطن، شهید عبدالله شهریاری در ۹۲ سالگی در باسمنج
قهرمان باسمنجی که با دو همرزماش مقابل یک هنگ روس ایستادند و ساعتها روسها را پشت ارس نگه داشتند و سرانجام به درجهی شهادت رسیدند.
●●●●●●●●●●●●●●
حاج محمّدعلی شهریاری آخرین فرزند شهید وطن زندهیاد عبدالله شهریاری در ۹۲ سالگی در باسمنج دار فانی را وداع گفت و در آرامستان دارالبقای باسمنج به خاک سپرده شد. وی ۹۲ سال پیش در شهر باسمنج در حالی متولّد شد که پدرش شهید عبدالله شهریاری در مصاف با روسها در سواحل ارس به شهادت رسید و در پل آهنی جلفا مقبرهی این شهید گمنام بههمراه ۲ همرزماش بهعنوان نماد دفاع از وطن بازسازی شده است. تا برای نسل جوان گویای خوی تجاوزگری روسها در طول تاریخ ایران باشند که چگونه در قرون گذشته روسها با تجاوز و هجوم به خاک ایران بخشهای بزرگی از جغرافیای فرهنگی ایران را جدا و کشورهای گرجستان، ارمنستان، آذربابجان و جمهوری خودمختار نخجوان کنونی را تشکیل دادهاند. با درود به روح پاک شهدای دفاع از ایران عزیز در طول تاریخ گفتگوی ۷ سال پیش آقای حمید حاجیپور – مندرج در روزنامهی ایران – را با مرحوم محمّدعلی شهریاری که محمّد فرجپور باسمنجی نیز در این مصاحبه حضور داشت در ذیل با هم میخوانیم.
●●●●●●●●●●●●●●
حاج محمّدعلی فارسی بلد نیست و باید با زبان تورکی آذری با او صحبت کنم. دو صندلی چوبی را زیر درخت گیلاس وسط حیاط در باسمنج میگذارم و عصر بیست و سومین روز ماه رمضان شروع میکنم به مصاحبهای که بیصبرانه ماهها انتظارش را کشیدهام. از او میخواهم دربارهی پدرش برایم بگوید و اینکه وقتی برای خدمت سربازی به هنگ مرزی جلفا رفته چند ساله بوده و تا جایی که ذهنش یاری میکند از آن زمان بگوید.
میگوید: «پدرم وقتی به خدمت رفت ۸ ساله بودم، برادر بزرگترم ۱۰ ساله و خواهر کوچکترم ۴ ساله و مادرم هم پا به ماه بود. آن زمان یعنی زمان رضاشاه که بهتازگی ارتش راه انداخته بودند، میآمدند باسمنج و هرکسی را پیدا میکردند، میبردند برای سربازی. برایشان اهمّیّتی نداشت چه کسی را میبرند؛ مجرّد است یا مثل پدر من ۳۶ ساله با ۳ بچه. اگر کسی پول درست و حسابی میداد او را از اجباری معاف میکردند. به هرحال پدرم و چند نفر دیگر را بردند پادگان تبریز. ۶ ماه تبریز بود و از آنجا به هنگ مرزی جلفا منتقل شد. پیش از مرگش ۲ بار خانه آمد و قبل از اینکه از او بیخبر بمانیم، نامهای برایمان فرستاد که چند ماهی است حقوق ندادهاند و چندتا از گوسفندها را بفروشیم و برایش پول بفرستیم. مادرم وصیّت کرده بود وقتی مرد، توی قبر نامهی پدرم را هم روی پیشانیاش بگذارند. ولی متأسفانه یکی دو سال قبل از فوتش نامه گم شد.
چند روز بعد از نامهی پدرم هواپیماهای شوروی را توی آسمان باسمنج میدیدیم. وقتی هواپیماها از آسمان میگذشتند زن و بچهها از ترس جیغ میزدند و فرار میکردند. میگفتند روسها پادگان تبریز و مراغه را بمباران کردهاند و میخواهند به ایران حمله کنند. در آن بلبشو نتوانستیم برای پدرمان پول بفرستیم. چند هفته بعد ارتش شوروی وارد باسمنج هم شد. آن زمان باسمنج روستا بود. وقتی وارد روستا شدند به زبان آذری میگفتند «یولداش، یولداش» یعنی ما با شما دوستیم. تعدادی از سربازان شوروی تورک زبان و مسلمان بودند، کاری بهکار مردم نداشتند و از ما یونجه و سیبزمینی میگرفتند.»
براساس مستندات تاریخی وقتی ارتش شوروی در جریان جنگ جهانی دوم وارد ایران شد ۶ هزار و ۵۰۰ تن از کسانی که در جریان مقاومت در برابر اشغال کشور مقابل آنها ایستادگی کرده بودند پس از بازداشت به اردوگاههای کار اجباری در سیبری و قزاقستان فرستاده شدند. برخی از این اسرا در اردوگاههای کار اجباری از دنیا رفتند و برخی دیگر اگرچه زنده ماندند امّا هرگز نتوانستند به کشور بازگردند.
حاج محمّدعلی ادامهی حرفهایش را میگیرد و میگوید: «زمانی که ارتش شوروی وارد کشور شد وضعیّت درست و حسابی نداشتیم. آن موقع مثل الآن جادهها آسفالت نبود و کسی ماشینی نداشت که ما را ببرد جلفا. برای رفتن به مرز باید با قاطر یا اسب میرفتیم؛ گذشته از اینکه یکی دو روز زمان میبرد، ورود مردم هم به منطقهی مرزی ممنوع بود. از طرفی هم جز یک عموی بیمار کسی را نداشتیم که برود و از پدرمان خبری بیاورد.
بعدها شایعه کردند که خیلی از سربازان را برای کار به اردوگاههای کار اجباری بردهاند شوروی. ما هم پیش خودمان گفتیم حتماً پدر را هم بردهاند آنجا. یکی دو ماه بعد از اشغال ایران وضعمان خیلی خراب شد. هیچ نان و غذایی برای خوردن نبود. قحطی آمده بود. پدرم ۴ تکه زمین داشت با گلهای گوسفند و گاو. یادم نمیرود مادرم برای تهیّهی یک کیسه سیبزمینی مجبور شد یکی از زمینها را بفروشد.
در طول ۳ – ۲ سالی که نظامیان روس اینجا بودند نیمی از داراییهایمان را برای زنده ماندن از دست دادیم. همهی گندم و لبنیات و گوشتی که تولید میشد از مردم میگرفتند و به نظامیهای اجنبی میدادند که داخل کشور بودند یا در شوروی مقابل آلمانیها میجنگیدند. دورهی بسیار سخت و تلخی بود، خبری از پدرمان نداشتیم و قحطی، زندگیمان را هر روز سختتر از روز گذشته میکرد.»
بهگفتهی تنها فرزند بهجا مانده ژاندارم شهریاری، آنها تا پیش از سال ۸۰ که بهطور اتّفاقی موّفّق به شناسایی مزار پدرشان شدند، سالها منتظر بازگشت او بودهاند یا لااقل خبری از مرگ وی. مادرشان دو سال پیش از انقلاب نتوانست تاب بیاورد و در سن ۵۵ سالگی و برادر و خواهر کوچکترش هم قبل از شناسایی مزار شهید شهریاری از دنیا رفتند.
– فکر میکردید که مزار پدرتان در نوار مرزی جلفا باشد؟
– نه، از چند نفری شنیدیم که او در اردوگاه کار اجباری سیبری است و همانجا هم از دنیا رفته.
– مادرتان چطور؟
– هیچوقت نمیخواست این حرفها را باور کند. وقتی در خانه را میزدند چارقد سرش میکرد و میدوید جلوی در. تا زمانی که از دنیا رفت چشمش به در بود. هر روز دور از چشم ما گریه میکرد. آنقدر گریه کرد که اواخر عمرش چشمانش جایی را نمیدید. بنده خدا دق کرد. مادرم برای ما، هم مادر بود هم پدر. با بدبختی بزرگمان کرد.
– مزار پدرتان را چطور پیدا کردید؟
– سال ۸۰ شبکهی تبریز برنامهای نشان میداد از ۳ ژاندارم که سال ۱۳۲۰ و هنگام ورود ارتش شوروی به شهادت رسیدهاند. دوربین روی سنگ قبرها رفت و با تعجّب دیدیم روی یکی از سنگ قبرها نوشته شهید ژاندارم عبدالله شهریاری. آنقدر شوکه شده بودیم که همگی گریه کردیم. روز بعد رفتیم جلفا و از نزدیک قبرها را دیدیم و بعد از ۶۰ سال پدرمان را پیدا کردیم. وقتی مرزبانی متوجّه شد که ما جزو خانوادهی یکی از ژاندارمها هستیم دو خانواده دیگر را هم پیدا کردند.
– چه زمانی متوجّه شدید پدرتان و همرزمانش دست به چه کار بزرگی زدهاند.
– دقیقاً نمیدانستیم پدرمان چگونه شهید شده تا اينکه در مرزبانی گفتند پدرم و ۳ ژاندارم دیگر همقسم میشوند که بمانند و جلوی ارتش شوروی را بگیرند. وقتی چیزی نمیماند که فشنگهایشان تمام شود، سرجوخه ملک محمّدی به پدرم میگوید که تو ۴ تا بچهداری و برگرد عقب و خبر را به پادگان تبریز بده ولی او قبول نمیکند و میگوید مگر خون من رنگینتر از شماست که برگردم عقب؟ بالاخره قرعه به اسم نفر چهارم میافتد. او همهی ماجرا را برایمان تعریف کرد و گفت که پدرم با برنو رانندهی نفربر را از پای درآورده. با شنیدن حرفهایش احساس غرور کردم.
پدرم را شهید نمیدانند
حاج محمّدعلی از روزهای تلخ آن سالها میگوید و اينکه چرا هنوز پدرش و همرزمانش را جزو شهدا نمیدانند: «خبری از پدرمان نداشتیم. کشورمان به اشغال دشمن درآمده بود و همهی محصولاتمان را اجنبیها میبردند. همهی زندگیمان خرج این شد که از گرسنگی نمیریم. وقتی کمی بزرگتر شدیم در قالیبافی کار کردیم برای روزی یک قران. بعدها من سراغ بنایی رفتم و تا همین چند سال پیش کار میکردم و از دار دنیا هم همین خانه را دارم.
من از نامردی روزگار شکایتی ندارم ولی از این ناراحتم که چرا بعد از اينکه مزار پدرمان را پیدا کردیم و چند سالی است آنها را بهعنوان سربازان شجاع وطن میشناسند چرا هیچ مراسمی برای آنها نمیگیرند؟ من وضعیّت مالیام طوری نیست بتوانم در شهر خودمان برایش مراسم و ختمی بگیرم و ناهار یا شامی بدهم و کسی در این سالها یکبار زنگمان را نزده که فلانی میخواهیم برای پدرت بزرگداشت بگیریم. حتّی او را جزو شهدا به حساب نیاوردهاند. اگر سری به بنیاد شهید بزنید میبینید که اسم او جزو شهدا نیست.»
دیگر صدای تیراندازی از سوی خاک ایران نمیآید. سربازان ارتش سرخ شوروی که تا چند دقیقه قبل پاسگاه و سنگرهای سربازان ایرانی را زیر آتش شدید توپخانه گرفته بودند، دیگر شلیکی نمیکنند. چند سرباز برای بررسی اینکه آیا همهی سربازان ایرانی کشته شدهاند یا نه، با احتیاط از پل آهنی عبور میکند. دقایقی بعد یکی از آنها سکوت را میشکند و میگوید همگیشان کشته شدهاند. سرلشکر نوویکف به این سوی مرز میآید و با تعجّب میبیند در طول ۲ روز تبادل آتش تنها با ۳ ژاندارم جنگیده است.
سالها بعد مردی سنگتراش روی مزار این ۳ سرباز وطن سنگ قبری گذاشت و به پاس احترام و وطنپرستیشان نوشت:
هرچند آغشته شد به خون پیرهن ما
شد جامهی سربازی ما هم کفن ما
شادیم ز جانبازی خود در دل خاک
پاینده و جاوید بماند وطن ما
17:58
باز ارسال از
هما
نیم نگاه
“”””””””””
نوویکف وقتی فهمید ۴۸ ساعت است که تنها با ۳ سرباز جنگیده، به نشانهی احترام یکی از درجههایش را از روی دوشش باز کرد و روی سینهی سرجوخه محمّدی گذاشت و از چوپانی خواست ۳ سرباز شجاع را به شیوهی مسلمانان کنار پل آهنی دفن کند. تدفین این ۳ سرباز بهخاطر وطنپرستیشان با تشریفات نظامی از سوی لشگر ۴۷ ارتش دشمن صورت گرفت.
فرزند شهید شهریاری: شایعه کردند که خیلی از سربازان را برای کار به اردوگاههای کار اجباری بردهاند شوروی. ما هم پیش خودمان گفتیم حتماً پدر را بردهاند آنجا. یکی دو ماه بعد از اشغال ایران وضعمان خیلی خراب شد. هیچ نانی برای خوردن نبود. پدرم ۴ تکه زمین داشت با گلهای گوسفند و گاو. مادرم برای تهیّهی یک کیسه سیبزمینی مجبور شد یکی از زمینها را بفروشد.
سال ۸۰ شبکهی تبریز برنامهای نشان میداد از ۳ ژاندارم که سال ۱۳۲۰ و هنگام ورود ارتش شوروی به شهادت رسیدهاند. دوربین روی سنگ قبرها رفت و با تعجّب دیدیم روی یکی از سنگ قبرها نوشته شهید ژاندارم عبدالله شهریاری. آنقدر شوکه شده بودیم که همگی گریه کردیم. روز بعد رفتیم جلفا و از نزدیک قبرها را دیدیم و بعد از ۶۰ سال مقبرهی پدرمان را پیدا کردیم.


