عصرآزادی آنلاین/ دکتر علي اصغر شعردوست
يك غريبه، دور از خانه، تنها يك خواسته دارد؛ چيزي كوچك به اندازه يك مشت خاك، اما به وسعت تمام خاطرات. همين تصوير كوتاه در يكي از شعرهاي مهدي سهيلي، جهان شاعرانه او را آشكار ميكند؛ جهاني كه در آن وطن از دل دلتنگي انسان پديدار ميشود و يك ذره خاك، ارزش تمام يك سرزمين را پيدا ميكند. براي شاعري چون سهيلي، وطن در لحظههاي دوري و دلتنگي بيشتر ديده ميشود؛ آنجا كه انسان از هياهوي جهان فاصله ميگيرد و ارزش يك نشاني كوچك از خانه را با تمام وجود درمييابد.
«غريبي گنج بيهمتا ز من خواست
ز خارستانِ بيگل ياسمن خواست
منِ دور از وطن را ديد و با اشك
به قدر شمهاي خاك وطن خواست»
سهيلي در اين ابيات، غربت را به زبان ساده و عاطفي روايت ميكند. مردي كه از وطن دور افتاده، گويي تمام خواستههاي جهان را كنار گذاشته و تنها نشاني از خانه ميخواهد. خاك در اين شعر، با ريشههاي زندگي انسان گره خورده است؛ خاكي كه بوي خانه، ياد گذشته و احساس تعلق را در خود دارد. شاعر از فاصله ميان انسان و سرزمين سخن ميگويد؛ فاصلهاي كه گاهي تنها با يك ذره خاك، يك نام آشنا يا يك ياد دور آرام ميگيرد.
مهدي سهيلي در هفتم تير ۱۳۰۳ در تهران زاده شد. او از سالهاي جواني به ادبيات روي آورد و در كنار فراگيري علوم ادبي و سنتي، فعاليت فرهنگي خود را در مطبوعات آغاز كرد. شعر، روزنامهنگاري، نمايشنامهنويسي و حضور پررنگ در راديو ايران، بخشهاي مهمي از زندگي ادبي او را شكل دادند. سالها اجراي برنامههاي شعر و موسيقي و ارتباط مستقيم با شنوندگان، شعر سهيلي را با لحن مردم و احساسات عمومي همراه كرد.
او شاعري پركار بود و آثاري چون «بيا با هم بگرييم»، «اشك مهتاب»، «چه كنم دلم از سنگ نيست»، «گنج غزل» و «گنجينه سهيلي» را از خود به يادگار گذاشت. سهيلي در سرودههايش به نيروي عاطفه و تاثير مستقيم شعر بر دل مخاطب توجه داشت؛ شعري كه از تجربههاي انساني سخن ميگويد و ميان شاعر و خواننده احساس نزديكي ايجاد ميكند.
يكي از روشنترين جلوههاي اين نگاه، شعر «چه كنم دلم از سنگ نيست» است؛ شعري كه دل شاعر را در برابر رنج انسانها قرار ميدهد:
«چه كنم، دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوتِ دل ننگ كه نيست
چه دل است اين دل من
كه ز يك لرزشِ اشك
بر رخِ رهگذري
يا ز ناليدنِ مادر به فراقِ پسري
دل من ميشكند»
در اين شعر، شاعر از يك اعتراف ساده آغاز ميكند؛ اعتراف به اينكه دل انسان گاهي در برابر دردهاي ديگران تاب مقاومت ندارد. سهيلي، جهان پيرامون خود را از دريچه همدلي ميبيند؛ از نگاه كسي كه رنج يك انسان ناشناس نيز ميتواند او را متاثر كند.
تصاوير شعر، از زندگي روزمره ميآيند:
«ناله پيرزني غمزده با دستِ تهي
كه ندارد نفسي
ضجه مرغِ اسير
كه كند ناله به كنج قفسي
هقهقِ مرد غريبي كه برد ديده بسي
دل من ميشكند»
در اين سطرها، شاعر مجموعهاي از صداهاي خاموش را كنار هم ميآورد؛ صداي تنهايي، فقر، اسارت و غربت. اينها براي سهيلي، جلوههايي از زندگي انسانها هستند؛ انسانهايي كه هر كدام بخشي از داستان يك جامعه را باخود حمل ميكنند.
اين نگاه، در بخش پاياني شعر به مفهوم وطن ميرسد:
«آن زماني كه به دنبال شهيد
مادرِ داغ به دل
سينه ميكوبد و ميگريد زار
همچنان ابر بهار
يا زماني كه سر خاك مزار
به فرياد كند نام پسر را تكرار
دل من ميشكند»
در اينجا، شهيد در فضاي شعر سهيلي با رنج و عشق خانواده معنا پيدا ميكند. پشت نام هر شهيد، انساني حضور دارد؛ مادري كه داغ ديده، خانوادهاي كه چشم انتظار مانده و جامعهاي كه بخشي از سرمايه انساني خود را در راه آرمانهاي بزرگ تقديم كرده است. وطن در اين تصوير، بازندگي مردم شناخته ميشود؛ با اشكها، فداكاريها و يادهايي كه در حافظه يك ملت باقي ميمانند.
سهيلي در پايان، تمام اين اندوهها را در يك مصراع جمع ميكند:
«دلم از ناله مرغان چمن ميشكند
دلم از داغ شهيدان وطن ميشكند
ز خيال غم مردم دل من ميشكند
چه كنم، دلم از سنگ كه نيست»
اين دلِ حساس، مركز جهان شعري مهدي سهيلي است. او ايران را از مسير انسانها ميبيند؛ از رنج پيرزن تنها، از غربت مسافر، از اشك مادر و از ياد كساني كه براي سربلندي اين خاك جان خويش را بخشيدهاند. در شعر او، وطن با زندگي مردم نفس ميكشد؛ با رنجها و اميدهايي كه نسلها را به يكديگر نزديك ميكند.
شايد مهمترين ويژگي شعر سهيلي همين حضور پررنگ عاطفه باشد؛ او ميان شاعر و مخاطب فاصلهاي باقي نميگذارد. شعرش از دل تجربههاي انساني برميخيزد و به دل مخاطب مينشيند. مهدي سهيلي شاعري است كه براي سخن گفتن از ايران، از نزديكترين مسير سراغ انسان ميرود؛ از قلبهايي كه دوست ميدارند، رنج ميكشند و در لحظههاي سخت، معناي تعلق را دوباره كشف ميكنند. در جهان شعري او، يك مشت خاك ميتواند نشاني از يك سرزمين باشد و يك قطره اشك، روايتگر عشق ديرينه مردمي به خانه خويش.
