نبرد بر سر سفره و زمان

عصرآزادی آنلاین/ دکتر قدیر گلکاریان

خوانندگان گرامی، در سفر اخیرم به وطن و در گفت‌وگو با مردم در چند شهر، شرایط زندگی و دیدگاه‌های متنوع آنان نسبت به وضعیت کنونی زاویه دید تازه‌ای برای من گشود که مایل هستم این هفته با شما در میان بگذارم.

به ظاهر در خلیج فارس صدای جنگ فروکش کرده، اما نبرد ایران و آمریکا پایان نیافته؛ تنها میدان آن تغییر کرده است. واشنگتن می‌کوشد آنچه را با قدرت نظامی به دست نیاورد، از مسیر تحریم، محدودیت تجاری و فرسایش اقتصادی دنبال کند و تهران در مقابل، به جغرافیا، توان بازدارندگی، تنگه هرمز و مهم‌تر از همه ظرفیت تحمل فشار تکیه کرده است. اما در این زورآزمایی نباید واقعیتی اساسی فراموش شود: فشار نهایی نه بر دولت‌ها، بلکه بر زندگی مردم وارد می‌شود. از همین رو پرسش تعیین‌کننده این است که کدام طرف می‌تواند بیشتر دوام بیاورد و چه کسی زودتر مجبور خواهد شد محاسبات خود را تغییر دهد؟

نشانه‌های موجود حاکی از آن است که جنگ از پهنه آسمان به اقتصاد منتقل شده است. هرچند از شدت رویارویی نظامی کاسته شده، میانجیگران منطقه‌ای فعال شده‌اند و تهران و مسقط درباره مدیریت تردد دریایی در تنگه هرمز به مسیری موقت رسیده‌اند و قطر نیز برای بازکردن مسیر دیپلماسی تلاش می‌کند، ولی فاصله تهران و واشنگتن همچنان عمیق است.

دونالد ترامپ روز پنج‌شنبه پنجم شهریور اعلام کرد که آمریکا در حال گفت‌وگو با ایران نیست. هم‌زمان، کاخ سفید از ادامه فشار اقتصادی سخن گفته و تأکید کرده است که همه گزینه‌ها همچنان روی میز قرار دارند. معنای سیاسی این موضع روشن است: واشنگتن در مقطع کنونی هزینه ادامه جنگ نظامی را نمی‌خواهد، اما از اهداف خود نیز عقب ننشسته است. تحریم، فشار بر خریداران نفت ایران، تهدید شرکت‌ها و بانک‌های خارجی و محدودکردن دسترسی تهران به منابع مالی اکنون جای بخشی از ابزارهای نظامی را گرفته‌اند. آمریکا امیدوار است فشار اقتصادی در محاسبات سیاسی ایران تغییر ایجاد کند؛ اما مشکل راهبردی واشنگتن از جایی آغاز می‌شود که ایران هنوز می‌تواند هزینه تولید کند.

اگر صرفاً اندازه اقتصاد، بودجه نظامی و قدرت مالی را مقایسه کنیم، میان ایران و آمریکا توازنی وجود ندارد. اقتصاد آمریکا چندین برابر بزرگ‌تر است و واشنگتن بر بخش‌های مهمی از نظام مالی جهانی نفوذ دارد. پس اعتمادبه‌نفس تهران از کجا می‌آید؟ پاسخ را باید در تفاوت میان “قدرت مطلق” و “قدرت بازدارندگی” جست‌وجو کرد.

برای بازداشتن یک قدرت بزرگ همیشه لازم نیست به اندازه آن قدرت داشته باشید؛ کافی است هزینه تصمیم آن را آن‌قدر بالا ببرید که ادامه مسیر دشوار شود. ایران طی سال‌های گذشته بخش مهمی از راهبرد امنیتی خود را بر همین منطق بنا کرده است. توان موشکی، موقعیت جغرافیایی، ظرفیت ایجاد اختلال در شبکه انرژی منطقه و به‌ویژه تنگه هرمز به تهران امکان می‌دهد هزینه بحران را از مرزهای خود فراتر ببرد.

توافق اخیر ایران و عمان برای مدیریت یک مسیر موقت کشتیرانی نیز اهمیت هرمز را دوباره آشکار کرده است. این توافق را نباید به معنای مالکیت مشترک دو کشور بر کل تنگه یا حل اختلافات حقوقی دانست؛ موضوع فعلاً مدیریت تردد و کاهش مخاطرات در یکی از حساس‌ترین آبراه‌های جهان است. با این همه، پیام سیاسی روشن است: نمی‌توان درباره امنیت خلیج فارس، جریان انرژی و آزادی کشتیرانی تصمیم گرفت و ایران را کاملاً از معادله کنار گذاشت.

هرگونه تشدید بحران در هرمز می‌تواند هزینه بیمه کشتی‌ها، حمل‌ونقل، انرژی و تجارت جهانی را افزایش دهد. در چنین شرایطی، فشار بر ایران فقط هزینه‌ای برای تهران نیست و بخشی از آن به اقتصاد منطقه و بازار جهانی منتقل می‌شود. همین امر بخشی از اعتمادبه‌نفس تهران را توضیح می‌دهد: ایران برای مقاومت در برابر آمریکا لازم نیست از آمریکا قدرتمندتر باشد؛ کافی است نشان دهد شکستن آن ارزان نخواهد بود.

اعتمادبه‌نفس تهران فقط از هرمز ناشی نمی‌شود. ایران به این جمع‌بندی رسیده است که ایجاد محاصره اقتصادی مؤثر، نیازمند همکاری گسترده بین‌المللی است؛ در حالی که کشورهایی مانند چین، پاکستان، گرجستان و ترکیه حاضر نیستند منافع خود را کاملاً قربانی سیاست واشنگتن کنند. پکن با تحریم‌های یکجانبه آمریکا مخالفت کرده و چین همچنان یکی از مهم‌ترین مسیرهای تنفس اقتصادی ایران است. پاکستان نیز به دلیل مرز مشترک، تجارت محلی، مسائل امنیتی و ضرورت مدیریت رابطه با همسایه‌ای مانند ایران نمی‌تواند سیاست خود را صرفاً براساس خواست واشنگتن تنظیم کند.

این وضعیت به معنای شکل‌گیری “ائتلاف ضدآمریکایی” برای نجات اقتصاد ایران نیست. چین، پاکستان و دیگر کشورها پیش از هر چیز براساس منافع خود عمل می‌کنند، نه حمایت ایدئولوژیک از تهران. اما همین واقعیت اهمیت دارد: منافع آنان همیشه با سیاست فشار حداکثری آمریکا یکسان نیست.

با این حال، اقتصاد داخلی پاشنه آشیل ایران در این مناقشه است. اگر هرمز و توان بازدارندگی بخشی از قدرت ایران هستند، تورم شدید، کاهش ارزش ریال و افزایش هزینه مسکن و مواد غذایی نقطه آسیب‌پذیر آن به شمار می‌روند. اینها دیگر فقط شاخص‌های اقتصادی نیستند؛ به تجربه روزمره میلیون‌ها ایرانی تبدیل شده‌اند. در سفر اخیرم شکایت بسیاری از هموطنان را از نزدیک شنیدم. مردم در عین تأکید بر منافع ملی و ارکان نظام، از وضعیت اقتصادی و معیشتی به‌شدت گلایه دارند. هرچند به لطف خدا و مدیریت دولت پزشکیان قحطی احساس نمی‌شود، ولی تورم، گرانی و تغییر روزانه قیمت‌ها مردم را به‌شدت می‌آزارد.

با تکیه بر تجربه فردی، شباهت‌هایی میان وضعیت امروز ایران و دوره‌های تورمی سنگین ترکیه در دهه‌های گذشته، به‌ویژه دهه ۸۰، می‌بینم؛ هرچند ساختار دو اقتصاد متفاوت است. وجه مشترک مهم، تأثیر روانی سقوط ارزش پول ملی است. وقتی ارزش پول دائماً کاهش می‌یابد، مردم فقط قدرت خرید خود را از دست نمی‌دهند؛ توان برنامه‌ریزی برای آینده نیز تضعیف می‌شود. خانواده‌ای که نمی‌داند شش ماه دیگر ارزش پس‌اندازش چقدر خواهد بود، جوانی که نمی‌تواند برای خرید خانه یا تشکیل خانواده برنامه‌ریزی کند و متخصصی که میان ماندن و مهاجرت مردد است، با چیزی فراتر از یک بحران اقتصادی مواجه‌ هستند.

در چنین وضعی، جامعه به‌تدریج وارد “بحران انتظار” می‌شود؛ یعنی امید به فردای بهتر ضعیف می‌شود. از همین‌جا دو نوع مهاجرت شکل می‌گیرد: مهاجرت فیزیکی و مهاجرت ذهنی. اولی آشکار است؛ فرد چمدانش را می‌بندد و می‌رود. دومی آرام‌تر و شاید خطرناک‌تر است: فرد در کشور می‌ماند و کار می‌کند، اما دیگر آینده شخصی خود را با آینده کشور پیوند نمی‌زند. فراگیرشدن این احساس می‌تواند سرمایه اجتماعی و مشارکت را کاهش دهد و فاصله عاطفی جامعه و ساختار سیاسی را افزایش دهد. برای هر نظام سیاسی، این خطر ممکن است در بلندمدت از برخی فشارهای خارجی جدی‌تر باشد؛ و آمریکا نیز دقیقاً در پی تشدید همین فرسایش است.

پس چرا جامعه ایران هنوز ایستاده است؟

در سفر اخیرم و ارزیابی شرایط در سه استان شمالی، مرکزی و شمال‌غربی کشور، از میزان استقامت جامعه ایران شگفت‌زده شدم. اگر فشار اقتصادی چنین سنگین است، چرا جامعه تاکنون به نقطه گسست نرسیده است؟

پاسخ ساده‌ای وجود ندارد. نخست، جامعه ایران طی چند دهه نوعی “حافظه بحران” پیدا کرده است. جنگ، تحریم، سقوط ارزش پول و بحران‌های منطقه‌ای سبب شده بسیاری از خانواده‌ها سازوکارهایی برای تطبیق با شرایط دشوار ایجاد کنند. شبکه خانواده، کمک‌های غیررسمی، چندشغله‌شدن، کاهش مصرف و اقتصاد غیررسمی بخشی از این مکانیسم بقا هستند.

عامل دوم، تمایزی است که بسیاری از ایرانیان میان نارضایتی داخلی و فشار خارجی قائل می‌شوند. یک شهروند می‌تواند از عملکرد اقتصادی و سیاسی نظام خود به‌شدت ناراضی باشد و هم‌زمان تحریم اقتصادی آمریکا را نیز نپذیرد. این دو موضع متناقض نیستند. هر اندازه واشنگتن آشکارتر اعلام کند هدف فشار، فلج‌کردن اقتصاد ایران است، تهران آسان‌تر می‌تواند بخشی از مشکلات را در چارچوب تهدید خارجی توضیح دهد.

عامل سوم، تجربه منطقه است. ایرانیان سرنوشت عراق، سوریه، لیبی و دیگر بحران‌های منطقه را دیده‌اند و بخشی از جامعه می‌داند فروپاشی نظم موجود الزاماً به تولد نظمی بهتر منجر نمی‌شود. از همین رو ممکن است فردی منتقد وضع موجود باشد، اما حاضر نباشد آینده کشورش را به خلأیی ناشناخته بسپارد.

عامل چهارم، حس ملی هنگام تهدید خارجی است. در میان زرگران، فرش‌فروشان و حتی فروشندگان وسایل تزئینی که اقتصادشان بیش از بسیاری دیگر آسیب دیده بود، بارها شنیدم که یکپارچگی و تمامیت کشور مهم‌تر از هر چیز است. در ایران میان “حمایت از همه سیاست‌های حکومت” و “دفاع از کشور در برابر فشار خارجی” تفاوت وجود دارد و نادیده گرفتن این تمایز می‌تواند محاسبات واشنگتن را با خطا روبه‌رو کند.

اما اینجا باید یک خط قرمز تحلیلی کشید: صبر مردم را نباید با رضایت مردم اشتباه گرفت. جامعه ممکن است فشار را تحمل کند، اما تحمل منبعی پایان‌ناپذیر نیست.

با این اوصاف، آیا فشار اقتصادی ترامپ می‌تواند ایران را به زانو درآورد؟ این مهم‌ترین آزمون مرحله جدید بحران است. آمریکا ابزارهای قدرتمندی در اختیار دارد: دلار، نظام بانکی جهانی، تحریم‌های ثانویه و دسترسی شرکت‌ها به بازار آمریکا. اما تحریم زمانی به ابزار تعیین‌کننده سیاسی تبدیل می‌شود که بتواند راه‌های جایگزین را نیز مسدود کند.

اگر واشنگتن بخواهد فشار بر ایران را به حداکثر برساند، باید هزینه بیشتری بر شرکت‌ها و شرکای خارجی ایران تحمیل کند. هرچه این حلقه گسترده‌تر شود، احتمال برخورد منافع آمریکا با قدرت‌هایی مانند چین نیز افزایش می‌یابد. ترامپ با یک تناقض روبه‌روست: برای خفه‌کردن کامل اقتصاد ایران باید فشار را جهانی کند؛ اما جهانی‌کردن فشار می‌تواند شمار مخالفان این سیاست را نیز افزایش دهد.

تحریم ممکن است ایران را فقیرتر کند، درآمد دولت را کاهش دهد، ارزش ریال را پایین بیاورد و زندگی مردم را دشوارتر سازد؛ اما از این گزاره‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که تهران تسلیم خواهد شد. تجربه چند دهه تحریم ایران یک درس روشن دارد: میان آسیب اقتصادی و تغییر رفتار راهبردی فاصله زیادی وجود دارد.

اما ایران نیز نباید دچار اشتباه محاسباتی شود. همان‌گونه که آمریکا نباید قدرت تحریم را بیش از اندازه برآورد کند، تهران نیز نباید توان تحمل جامعه را نامحدود تصور کند. موشک می‌تواند دشمن را بازدارد، هرمز قدرت چانه‌زنی ایجاد کند و روابط با چین و دیگر شرکای خارجی بخشی از فشار تحریم را کاهش دهد؛ اما هیچ‌کدام جای اعتماد و امید داخلی را نمی‌گیرند.

امنیت ملی فقط حفاظت از مرزها نیست. ارزش پول ملی، امنیت شغلی، امکان تشکیل خانواده، امید جوانان، اعتماد به نهادها و احساس عدالت نیز اجزای امنیت ملی برشمرده می‌شوند. اگر آمریکا فشار حداکثری را دنبال می‌کند، ایران به یک سیاست اعتماد حداکثری در داخل نیاز دارد؛ اعتمادی که با شعار ساخته نمی‌شود.

جامعه باید ببیند هزینه بحران عادلانه توزیع می‌شود، فساد و رانت هزینه دارد، تصمیمات اقتصادی هر روز تغییر نمی‌کنند و مسئولان واقعیت‌های دشوار را بدون آرایش با مردم در میان می‌گذارند. حمایت هدفمند از اقشار آسیب‌پذیر، کاهش موانع تولید و تجارت، ثبات‌بخشی به سیاست‌های ارزی، مبارزه ملموس با فساد و رانت و گشودن فضای بیشتر برای مشارکت اجتماعی می‌تواند بخشی از این مسیر باشد.

اما یک اقدام از همه مهم‌تر است: بازگرداندن امکان تصور آینده.

جامعه‌ای که بداند بحران برای چه هدفی تحمل می‌شود، افق خروج از آن چیست و هزینه‌ها عادلانه تقسیم می‌شوند، توان مقاومت بیشتری دارد. اما اگر پایان مسیر نامعلوم باشد و برخی از بحران سود ببرند در حالی که اکثریت هزینه آن را می‌پردازند، سرمایه اجتماعی به‌تدریج مصرف خواهد شد.

مردم فقط با نان زندگی نمی‌کنند؛ با امید به بهترشدن فردا نیز زندگی می‌کنند. نبرد امروز ایران و آمریکا بیش از هر چیز به جنگ زمان تبدیل شده است. از این رو برنده کسی خواهد بود که زمان را بهتر مدیریت کند.

ارسال یک پاسخ